پارت نود و پنجم :
بیحرف و مطیعانه به دنبال آرش، وارد پاساژ شد. بیشتر از آنکه نگاهش به ویترین مغازهها باشد، به آدمها نگاه میکرد و لبخندهایی که بر لب داشتند. دلش برای روزهای عادی زندگی تنگ شده بود.
- این چطوره؟
با صدای آرش، توجهاش جلب شد به شومیز یاسیرنگ و زیبایی که تن مانکن بود.
- قشنگه. اما برای یکتا یا مامانت؟ مامانت رنگ سبز بیشتر دوست داره.
ابروهای آرش بالا رفت و گفت: خوبه... مامان
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
هدی
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
هدیجون... من میخوام سانازجون رو وادار کنم کامنت متن بذاره، هنوز موفق نشدم، شما هم رفتی کامنت قلبی😅😄😄 ♥♥♥♥♥
۲ سال پیشهدی
0ببخشید خیلی بیحال بودم نمیخواستم بدون کامنت برم استیکر گذاشتم
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
عزیزم شوخی بود، به دل نگیری. چون به سانازجونم گاهی میگم کامنت متن بذار. وگرنه همین استیکر و ایموجی خیلی برام ارزشمنده که بیتفاوت نیستین و کامنت میذارید. واقعا این کامنتا انرژی میدن بهم♥♥😘
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
امیدوارم همیشه حال خودت و دلت خوب باشه مهربون♥
۲ سال پیشهدی
1آرش یعنی تا یکی به روت میخنده میخوای نون رو بچسبونی و مخ بزنی😂
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😂😂
۲ سال پیشZarnaz
2ارششش برای اون تیکه که مهوا آمده داروخونه تو رو دیده کلی خندیدم از همون وقتم میخواستی مخش بزنی ناقلاااا 🤭😍🙃ارششش بیا جریان جداشون به من یواشکی تو گوشم بگو به کسی نمیگم😎😁🤭
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
همیشه خنده رو لبت باشه عزیزم... 😘😄😄 آرشششش... بی تو سردمه، بیخبریم... بیا رازها رو برملا کن😂
۲ سال پیشZarnaz
3فولللل عالی مرسیییی نگارجونم ❤️ای جانننن آرش پس دلیلی جدایی این دوکفتر عاشق فهمید 👏😍ولی رو نمیکرده🤭
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
فول عشقی زرنازجون... مرسییی از انرژی شما و همراهیتون♥♥ بله، بله آرشخان به قول دوستمون زبل شده😉
۲ سال پیشساناز
0💜❤️💛💚🩶🩵🧡🤎🤍💙
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
♥♥♥♥♥🌹
۲ سال پیشم
2پس آرش دلیل به هم زدن امیر بامهوا رو فهمیده و رو نکرده،چقدر تودار شده، اینکارا به آرش نمیاد
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
یه روی دیگهی آرش رو هنوز ندیدین😉😉♥
۲ سال پیشپرنیا
1آرش چقد زبل شده !!!فک کنم تهدیدا از طرف خانواده شوهرخاهرشه که امیر رو تهدید کردن به مهوا ضربه بزنن خاسته برای مهوا مشکلی پیش نیاد که همه چیز رو تموم کرده😔😔
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
زبل کی بودی آرش؟ 😄 آخ آخ... کاش میشد یه چیزایی رو بگم... 🤭🤭
۲ سال پیشم.ر
1پس ارش میدونه قضیه امیر 🤫😐
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بزودی خیلی از حقایق رو میشه😉
۲ سال پیشFtm
2نگار جون پارت جبرانیا رو کی میذاری منتظرم😬
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربونت عزیزم... تا چهارشنبه که باید روزی یه پارت بذارم. خدا بخواد این پنجشنبه جمعه سرم شلوغ نباشه پارتای جبرانی رو میذارم😅🙏🏻😘
۲ سال پیشFtm
3اون خبره چی میتونه باشع چرا نمیخان به مهوا بگن 🧐پیگیر چیه این آرش .خودش هرکاری خاست می کنه پرو پرو به مهوا میگه هرچی شد بهش بگه حتی دسشوی 😏🥴
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
نمیدانم، اطلاعی ندارم😄آرش بگوووو🤭😁
۲ سال پیشFtm
1از این نرجس خوشم نمیاد چ مادرشوهری بشه این اه اه پوفیوز خدایا مهوا عروس اینا نشه 🤲🏻🥴😤
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بیچاره نرجس... چی گفت مگه😅🤔
۲ سال پیشFtm
1معنی اون نگاه های برق دارو حواس پرتیای ارش سمت مهوا چیه🧐🤨نکنه داره عاشقش میشه بیخبر؟
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
شاید... احتمالا... ممکنست😄
۲ سال پیشFtm
3تعجب کردم چرا واس مهوا چیزی نخرید نگو نخاسته بگه مال توعه ترسیده قبول نکنه
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
دقیقا به همین خاطر بود👌🏻♥👏🏻
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سمانه
0پس بالاخره آرش علت جدایی مهوا و امیر رو فهمید