یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هفتاد و ششم :
همانطور که زیر بازویم را گرفته بود به سمت سرویس بهداشتی هدایتم کرد و گفت:
-نباید آهنگای غمگین گوش بدی.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
-برای بچه خوب نیست.
پلک محکمی زدم و تک اشک چشمم سرازیر شد. در سرویس بهداشتی را باز کرد و همانطور که با هیکل قوی و تنومندش کمک می کرد تا وزنم را روی او بندازم، شیر آب را باز کرد و خم شدم و آب خنکی به صورت داغ شده ام پاشید. چشم هایم را بستم و خنکی آب حالم
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
یاخدا😂
۷ ماه پیشساناز
1من حس میکنم صدف دختر ارکیده است و پدر و مادرش هم اهیل و ارکیده است رفتن یه جای دور زندگی می کنند که کسی پیداشون نکنه بخاطره همین هم اجازه نمیدن صدف بره بیرون تا پیداشون نکنند 💚❤️🩷💙💛🩵🤍💜🧡🩶🤎
۹ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
شاید...
۹ ماه پیشآیدا
1اگه صدف دختر ارکیده باشه خب چرا اهیل و ارکیده رفتن یه جای دور . ؟
۹ ماه پیشآیدا
1من حس میکنم ارکیده میمیره ....و صدف رو خاله بتولی یا یه آشنا که ارکیده براش مهم بزرگ می کنه البته این کم ....
۹ ماه پیشکلثوم
0ن اگه بقیه رمانهای حدیث بانو رو خونده باشی متوجه میشین قراره چ اتفاقایی بیفته
۹ ماه پیشآیدا
0اگه اهیل و ارکیده باشند که اهیل نمی رفت جای منطقه کولی ها می رفت حداقل شهر اینا رو میبرد شاید محمود که صدف دزدیده ...(شایددد)
۸ ماه پیشآیدا
0منظورت پارتهای قبلیه؟ اره خوندم
۹ ماه پیشکلثوم
2چراحس میکنم صدف دختر ارکیده ست
۹ ماه پیشعلیرضا۲۸
1منم همین حدسو زده بودم
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هلنا
0شاید خیلی مسخره به نظر بیاد ولی صدف دختر اهیل و رزماری هست بعد اون زن و مرده که نگهش میداشتن بتول و کیان بودن🫡اما میدونم اصلا ربطی نداره ولی حس میکنم فقط😂