پارت صد و هفتاد و دوم :

فصل هجدهم
صداهای نامفهومی توی گوشش کم و زیاد می شدند. پلک های سنگینش را روی هم فشرد و تصویر سقف تار به چشمش آمد. دو سه بار پلک زد تا توانست بینایی اش را درست و حسابی به دست بیاورد. اولین چیزی که به چشمش دید، آهیل بود و با دیدنش قلبش توی سینه فرو ریخت. بی توجه به او بالا سرش ایستاده بود و دست به جیب با شخص دیگری صحبت می کرد. نگاهش را چرخاند و با دیدن یک مرد کت و شلواری ذهنش درگیر شد.
-میخوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستایش

    0

    واییییییی 🥺🥺🥺

    ۸ ماه پیش
  • ساناز

    0

    🩷🩵💛❤️🤍🤎💜💚🧡💙🩶

    ۹ ماه پیش
  • علیرضا۲۸

    0

    🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️