یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هفتاد و دوم :
فصل هجدهم
صداهای نامفهومی توی گوشش کم و زیاد می شدند. پلک های سنگینش را روی هم فشرد و تصویر سقف تار به چشمش آمد. دو سه بار پلک زد تا توانست بینایی اش را درست و حسابی به دست بیاورد. اولین چیزی که به چشمش دید، آهیل بود و با دیدنش قلبش توی سینه فرو ریخت. بی توجه به او بالا سرش ایستاده بود و دست به جیب با شخص دیگری صحبت می کرد. نگاهش را چرخاند و با دیدن یک مرد کت و شلواری ذهنش درگیر شد.
-میخوØ
لطفا صبر کنید...

ستایش
0واییییییی 🥺🥺🥺