یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و شصت و هفتم :
نفسش در سینه گره خورد و بدون این که پلک بزند به صندلی چسبیده بود. اهیل پوزخندی زد و گفت:
-و حدس بزن چی شد؟ الان توسط یه رئیس کارتل مافیای عشیره ای، بوسیده شدی خیانتکار کوچولو!
ترس و وحشتی که در چشمانش لانه کرد را شکار کرد و نیشخند شیطانیاش بیشتر روی لب کش آمد. دست هایش دور صندلی گره خورد و بی نفس گفت:
-می خوای من رو بکشی آهیل؟
جوری اسمش را به زبان آورد که دل سنگ را هم آب می کرد، ا
لطفا صبر کنید...

ساناز
0🩷💚💛❤️🧡🩵🤎💜🩶🤍💙