پارت صد و شصت و هفتم :

نفسش در سینه گره خورد و بدون این که پلک بزند به صندلی چسبیده بود. اهیل پوزخندی زد و گفت:
-و حدس بزن چی شد؟ الان توسط یه رئیس کارتل مافیای عشیره ای، بوسیده شدی خیانتکار کوچولو!
ترس و وحشتی که در چشمانش لانه کرد را شکار کرد و نیشخند شیطانی‌اش بیشتر روی لب کش آمد. دست هایش دور صندلی گره خورد و بی نفس گفت:
-می خوای من رو بکشی آهیل؟
جوری اسمش را به زبان آورد که دل سنگ را هم آب می کرد، ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🩷💚💛❤️🧡🩵🤎💜🩶🤍💙

    ۹ ماه پیش
  • دلارام

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • علیرضا۲۸

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️