یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و شصت و هشتم :
آهیل سرش را با حرص چرخاند و لب هایش را به یکدیگر فشرد. با عصبانیت به کیان نیم نگاهی انداخت و سپس دوباره سرش را چرخاند و به ارکیده نگاهی کرد و گفت:
-فقط کافی بود که بهم بگی، بگی تا تموم اون بدهیات رو بخرم، تا یه زندگی نو بهت هدیه بدم، تا بشم پدر و مادرت و تمام اون پشتوانه ای که می خواستی، ولی این کار رو نکردی لعنتی، تصمیم گرفتی توی لجن خودت بیشتر و بیشتر غرق شی تا اینکه...
توی تمام جملاتش
لطفا صبر کنید...

باران
0بادابادامبارک بادا،،،، آهیل پدرشده😍😍😍😍😍😅😅😅