یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هفتاد و یک :
هنوز قیافه ی مردم را از یاد نمی برد، وقتی که توی کوچه دوید و برای کمک جیغ می زد، جوری با شوک نگاهش می کردند که انگار آدم فضایی دیده بودند. دست به سینه به دیوار چسبیده بود و به کفش هایی که برای مادرش بود نگاه کرد. حتی کفش و لباس بیرونی درست و حسابی نداشت و نمی دانست چرا برایش نمیخرند. وقتی از خانه بیرون نمی رفت چه نیازی به لباس بیرونی داشت آخر؟ دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و حالا که بابا نبود نم
لطفا صبر کنید...

علیرضا۲۸
5چه هیجان انگیز شده، پس صدف دختر واقعیشون نیست،حتما برای همین نمیزاشتن صدف بره بیرون چون مردم میدونستن بچشون مرده و نمیخواستن از وجود صدف باخبر بشن. شاید صدف دختر ارکیده ست