پارت صد و هفتاد و یک :

هنوز قیافه ی مردم را از یاد نمی برد، وقتی که توی کوچه دوید و برای کمک جیغ می زد، جوری با شوک نگاهش می کردند که انگار آدم فضایی دیده بودند. دست به سینه به دیوار چسبیده بود و به کفش هایی که برای مادرش بود نگاه کرد. حتی کفش و لباس بیرونی درست و حسابی نداشت و نمی دانست چرا برایش نمیخرند. وقتی از خانه بیرون نمی رفت چه نیازی به لباس بیرونی داشت آخر؟ دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و حالا که بابا نبود نم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • علیرضا۲۸

    5

    چه هیجان انگیز شده، پس صدف دختر واقعیشون نیست،حتما برای همین نمیزاشتن صدف بره بیرون چون مردم میدونستن بچشون مرده و نمیخواستن از وجود صدف باخبر بشن. شاید صدف دختر ارکیده ست

    ۹ ماه پیش
  • ساناز

    0

    💜🩶💙💚🤍🩷🧡🩵💛❤️🤎

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️