پارت صد و هفتاد و سوم :

صدایش کمرنگ شد و به خواب رفت. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و از ته دل گریه کردم. صدای گریه هایم بین بارش شدید باران و رعد و برق ها قاطی شده بود. روی تخت آهسته و چهار دست و پا به سمتش رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و از ته دل گریه کردم. از تمام دنیا دلم گرفته بود. لعنت به من که باعث شدم آهیل اینقدر داغان شود.
بعد از ماه ها، توی آغوشش فرو رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. اشک هایم یکی پس از دیگرÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • علیرضا۲۸

    1

    دستت طلا عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • ساناز

    3

    🧡🧡💙💛🩵🩶❤️🤍🤎💜💚

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️