یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هفتاد و سوم :
صدایش کمرنگ شد و به خواب رفت. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و از ته دل گریه کردم. صدای گریه هایم بین بارش شدید باران و رعد و برق ها قاطی شده بود. روی تخت آهسته و چهار دست و پا به سمتش رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و از ته دل گریه کردم. از تمام دنیا دلم گرفته بود. لعنت به من که باعث شدم آهیل اینقدر داغان شود.
بعد از ماه ها، توی آغوشش فرو رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. اشک هایم یکی پس از دیگرÛ
لطفا صبر کنید...

علیرضا۲۸
1دستت طلا عزیزم