پارت سی و چهارم :
دهانم چند بار باز و بسته میشود تا کلمات شروع به ریختن کنند. «اوه، خب، من فقط کلی کار دارم که قبل از مراسم رقص بعدی انجام بدم و امیدوار بودم جلو بیفتم. میدونید، انتخاب پارچه و حساب کردنِ اندازهها...»
دستش دوباره بالا میآید.
صاف میگوید: «قبلاً ندیدمت. چرا اینجایی؟»
«اوه، من خیاطِ پیدین هستم.» این را با بشاشترین حالتی که میتوانم میگویم: «دنبالم فرستاد، چون تو این سالÙ
لطفا صبر کنید...
