پارت بیست و هفتم :
پوفی میکشم و بعد از چندین ساعت سکوت، سنگینیِ کلافگیام را در فضای خالی اتاق رها میکنم. نور کمرنگ مهتاب از پنجرههای غبارگرفته به داخل میتابد و درخشش گرم و دلپذیری روی پارچههای رنگارنگی میاندازد که مثل آبشار از قفسهها سرازیر شده و روی میزها پهن شدهاند.
بیشتر روزهایم را کز کرده در این اتاق خیاطی گذراندهام و شبهایم را هم همینطور. البته تا جایی که برنامهی فشردهی پ
لطفا صبر کنید...
