پارت بیست و یک :
با آن حالتِ یادآوری سر تکان میدهد. «پنج ساله. پنج سال توی قلعه با پِی.» همان موقع است که باشتاب میچرخد و موهایش را توی صورتم میکوبد. «اوه، هنوز باید قلعه رو نشونت بدم! قول دادی شب اونجا بمونی.»
انگشتِ سیخونکزنندهاش را از صورتم کنار میزنم. «قول دادم؟ یادم نمیآد.»
حالا دستان لاغرش را روی سینه صلیب کرده است. «به من دروغ نگو، ماک.» در بررسیاش تپق میزند و بعد با نگاهی مبارزÙ
لطفا صبر کنید...
