پارت بیست و سوم :
چشمانم بانگرانی میچرخد و به مردمِ در حال عبور نگاه میکند. با حسی که شاید امنیتِ کاذب باشد سعی میکنم مودب بمانم و با وجودِ ناراحتیام حرفهای رفتار کنم.
«صبح بخیر آقا.» پوزخندِ در جوابش آزاردهنده است. «چیز خاصی مد نظرتونه؟ شاید خانومی هست که براش خرید میکنید؟ چون من این تاپِ آبیِ خوشگل رو دارم که...»
صدای خشدار و چشمانِ آبیِ سوزانش حرفم را قطع میکند. «دوست دارم تو تنِ تو ب
لطفا صبر کنید...
