لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 201
برای اولین بار، صدای تق تق کفش هایم روی اعصابم بود. وقتی فهمیدم منتقلش کردند به آی سی یو، دلم هری ریخت. مگر نگفتند حالش خوب است؟ مگر یک روز کامل نگهش نداشتند داخل بخش به هوای اینکه چیزی نیست و خیلی زود بهوش می آید؟! وقتی پرستار گفت بردنش آی سی یو، سرم داغ کرد. بی توجه به آنکه آنجا بیمارستان بود و...
بروزرسانی در : ۱۸۶۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 202
کمی دیگر احوال پرسی کرد و بعد گفت : آها راستی، موقعی که بیهوش بودین از آگاهی اومدن سراغ شما رو گرفتن. گفتم حالتون مساعد نیس. در رابطه با شکایتتون می خواستن صحبت کنن. بعد از یکم کشمکش و اینا وقتی فهمیدن هستی خواهر همونیه که مورد هدف قرار گرفته، یعنی حامی، بعد از رد کردن هفت خان رستم، گفتن دنبال...
بروزرسانی در : ۱۸۶۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 203
از ارکان جای دقیقش را پرسیدم که گفت دنبالم می آید. مسیر را نشانم داد و بعد بی هیچ حرفی برگشت. ظاهرا درک کرده بود نیاز دارم کمی با حامی خلوت کنم. در زدم و وارد شدم. روی یکی از تخت ها خوابیده بود. کنارش هم یک پیرمرد بود. خوشبختانه خواب بود. از جای شلوغ بیزار بودم. با دیدن چشمان باز حامی حالم دگرگون...
بروزرسانی در : ۱۸۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 204
چانه اش را خاراند و ادامه داد : لامصب مثل همیشه هم اتو کشیده و خوشتیپ بود. کنارم کنده زد و بغل گوشم گفت : این تازه یه شوخی کوچیک بود. هنوز مونده تا اون روی منو ببینی. گفتم تلافی می کنم. بعدم رفتن. به زور نشستم پشت فرمون خودمو تا خونه رسوندم. دستانم را به قدری محکم مشت کرده بودم که بند بند انگشتان...
بروزرسانی در : ۱۸۵۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 205
از پلیس تشکر کردم، گوشه ی پالتوی حامی را گرفتم و وادارش کردم همراهم بیاید سوار ماشین شدیم. من پشت فرمان نشستم و حامی روی صندلی شاگرد. استارت که زدم گفت: به جای زندون ازش دیه می گیرم می زنم به یه زخمی. - اونم به وقتش می گیری نگران نباش. - باربد بیفته گوشه زندون دلت خنک می شه؟ - آره خیلی. - ولی دل...
بروزرسانی در : ۱۸۵۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 206
ماهرو تا خواست حرف بزند ، آرامش بدون آنکه برگردد به سمتم گفت : حامی، استراحتت رو که کردی بیا اتاقم، کارت دارم. - بله چشم. دیگر چیزی نگفت و با سرعت بیشتری به سمت عمارت رفت. وقتی که رفت، به چهره ی ماهرو نگاه کردم. حالت صورتش کمی تغییر کرده بود. فهمیدم غمی در نگاهش نشست. اما برای آنکه متوجهش نشوم...
بروزرسانی در : ۱۸۵۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 207
دوستش نداری دیگه چی کار داری چی به چیه. - پس درست حدس زدم. یه خبرایی هست این وسط. ماهرو گفته که منو... آره؟ - تو رو چی آره؟ - خاطرمو می خواد نه؟ - چرا فکر می کنی همه خاطر خواهتن؟ - چون خودشون ثابت می کنن که اینطوریه. - نخیر کسی چیزی رو ثابت نمی کنه. تو اعتماد به نفس کاذب داری، یکی نگاهتم کنه فکر ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 208
کمی من و مون کرد و گفت: گفتم که غلط کرد. خامه، جوونه. یه خریتی کرده. ازت خواهش می کنم از تو هم از خر شیطون بیا پایین. می دونم که تو نمی ذاری اون پسره رضایت بده. دقیقا هم نمی دونم چرا. ولی ازت می خوام بری بهش بگی بیاد شکایتش رو پس بگیره. بخاطر آسیبی هم که باربد بهش زده، چک روز می ذارم کف دستش. مب...
بروزرسانی در : ۱۸۵۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 209
سینی گوشت را گذاشتم روی میز. دستم را به تکیه گاه صندلی زدم و خیلی بی مقدمه گفتم : چرا هروقت بهت می گم آبجی یهو از این رو به اون رو می شی؟ سرش را بلند کرد. ولی به طرفم برنگشت. می توانستم حالت چهره اش را تصور کنم حتما چشمانش را کمی گردکرده بود و مشغول جویدن لبش بود. کمی من من کرد و به سختی گفت : من...
بروزرسانی در : ۱۸۵۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 210
- این جامعه به هیچ کس رحم نداره. کوچیک و بزرگ و زن و مرد و پیر و جوون هم نمی شناسه. واسه اینکه بری بالا یه جاهایی حتی ممکنه مجبور شی دیگران رو بکشی پایین. البته این مورد آخر رو من تایید نمی کنم ولی خب الان خاصیت جامعه اینه اینا رو هم کلی بهت گفتم. یه جورایی حالت نصیحت داشت اگه حرفام تاثیر گذاشت ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 211
اصلا کدوم زندگی؟ من زندگی ندارم. زندگی نمی کنم. من فقط زندم! نه پول دارم، نه سواد درست حسابی دارم، نه جاه و مقام دارم. هیچی! یه خدمتکار و راننده سادم. یکی که بخاطر چهار قرون پول باید صبح تا شب حرف بشنوه. هزار تا خفت و خواری رو به جون بخره تا مادر و خواهرش زیر بار منت کسی نرن. الان بزرگترین دغدغم...
بروزرسانی در : ۱۸۵۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 212
چشم غره ای رفتم و با پایم روی زمین ضرب گرفتم. - حالا هم نفس عمیق بکش. با لجبازی هیچ عکس العملی نشان ندادم. - آرامش؟ نفس عمیق بکش. منو نگاه کن. نگاهش کردم. شروع به دم و بازدم کرد - ببین. دم... بازدم... دم... بازدم. انجام بده شروع کردم به نفس عمیق کشیدن. آنقدر تند تند نفس می کشیدم که انگار داشتم ز...
بروزرسانی در : ۱۸۵۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 213
شاید توقع بیجایی بود، ولی دلم می خواست در برابر حرفم عکس العمل نشان دهد و بگوید آن حرکت بر خلاف میلم نبود. تا برویم و سر یک میز بنشینیم، گرمای دستش را هنگامی که دور دستم حلقه شد کاملا محسوس حس می کردم. شاید از نظر خیلی از دختر ها، مخصوصا آن هایی که در مهمانی حضور داشتند و راحت در بغل پارتنرشان می...
بروزرسانی در : ۱۸۴۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 214
- می خوای بیخیال همه چی شیم بزنیم بیرون؟! واقعا دلم می خواست چنین اقدامی را انجام دهم اما تعهدم به پدرم و بار مسئولیتی که بر گردنم بود، مرا ملزم می کرد که بمانم و تلاشم را کنم. تمام افکار مزاحم را دور ریختم. چند نفس عمیق کشیدم. اخم همیشگی ام را روی صورتم نشاندم. کمی به سمتش خم شدم و گفتم : همونجو...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 215
تازه به ریش و سبیلش دقت کردم. راست می گفت. ریشش مثل بز بود. لبم را گزیدم تا نخندم که مبادا جذبه ام بریزد زمین. برخلاف هیکل درشتش، مثل پهلوان پنبه بود. چون صندلی را کشید عقب و گفت : معاشرت با یه خانم محترم جرمه؟ حامی امان نداد و تند گفت : معاشرت با خانمی که صاحاب داره آره جرمه! دلم بی اختیار برای...
بروزرسانی در : ۱۸۴۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 216
حالت نگاهش عادی نبود. مردمک هایش می لرزید. و همینطور دستش. فاصله صورت هایمان کم بود. آنقدر کم که تمام اجزای صورتش با جزئیات پیش چشمانم بود و حتی متوجه کوچکترین تغییر حالتش می شدم. لبخند کم کم از روی لبش محو شد. آن لبخند مصنوعی بود، اما این طرز نگاه عادی نبود. آن لرزش ها عادی نبود. دستش که به یکب...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 217
مطمئن سری تکان دادم و گفتم : بریم بالا! او هم سری به نشانه ی رضایت تکان داد و با هم رفتیم تا کار را شروع کنیم. خوشبختانه کسی آنجا نبود. جلوی در اتاق کمیل ایستادیم. حامی خم شد و از سوراخ در داخل را نگاه کرد تا ببیند کسی آنجا هست یا نه. چند دقیقه ای همه چیز را سنجید و در آخر صاف ایستاد و گفت : خبری...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 218
کمی که گذشت، مشتی به گاو صندوق کوبید و گفت : نمیشه. لعنتی. با عجز نگاهش کردم. - بازم تلاش کن. - رمز داره. چی کارش کنم؟! نوچی کردم و با تاسف سر تکان دادم. - اصلا مطمئنی اینجاست؟ - تنها جائیه که نگشتم! - اگه نبود چی؟ - حداقل خیالمون راحت میشه.. دوباره بسم الله گفت و شروع کرد به ور رفتن با آن. سرکی ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 219
با حرص گفتم : بخدا اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی می زنم جایی که نباید بزنم! خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت : باشه وحشی نشو! الان درو باز می کنم. هرچه صبر کردم حرکتی نکرد. با ناله گفتم : پس چرا هیچ کاری نمی کنی؟ - باید خم شم! - خب خم شو! - تنگه. - چی تنگه؟ - اینجا. خم شم میام تو حلق تو! پا کوبیدم ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 220
با صحنه ای که دیدم، حالم به کل دگرگون شد. چشمانم شد قد دو هنداونه ی درشت! چراغ قوه ی موبایلش از روی صورتم حرکت کرد و آمد پایین، و روی یقه ام ثابت ماند. رد نگاهش را که گرفتم، لبم را محکم گزیدم. خیلی غیر منتظره دستم را بلند کردم و یک سیلی جانانه حواله اش کردم. برق از سرش پرید. دست آزادش را روی صور...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش