لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 221 تا 240
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 221
با بلند ترین صدای ممکن فریاد زد. - چی؟ - گفتم منو ببوس! بلند زد زیر خنده. - یعنی خواب نیستم؟ خانم آرامش کاشفی وایساده جلوم میگه منو ببوس؟ خدایا توبه. خودم نیز حالم دست خودم نبود. به سختی خود را نگه داشته بودم. - حامی الان وقت این حرفا نیست. کاری که گفتم رو بکن. باز گارد گرفت. - خانم محترم، نا مح...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 222
آن لحظه فقط دلم می خواست سریع تر از آن خانهی جهنمی بروم بیرون. بند بند تنم بی قرار بود. از روی مبل بلند شدم. دستی به سرم کشیدم و گفتم : بلند شو زودتر از اینجا بریم. کت من کو؟ هراسان به سمت کمد رفتم و کتم را برداشتم. لباس مجلسی ام از بغل پاره شده بود و بخشی اش حتی با پوشیدن کت هم مشخص بود. ولی با...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 223
- بس کن عمو! گفتم بگو اون کاغذ کجاست؟ اون جعبه لعنتی کجاست؟ او هم مانند من فریاد کشید : جعبه بی جعبه! جعبه خرد خاکشیر شد. کاغذ خاکستر شد رفت هوا. همه رو نیست و نابود کردم تموم شد رفت! خیالت راحت شد؟ با حیرت نگاهش کردم.حتی پلک هم نمی زدم. بعد از ان همه انکار توقع اعترافی بدان شکل را از جانبش نداشت...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 224
مکث کرد. - یه روز وقت می خوای؟ دو روز وقت می خوای؟ سه روز وقت می خوای! چقدر؟ کلا کار و بارم رو تعطیل می کنم و خودم همراهت میام. تو مختاری هر جا که می خوای رو بگردی! ولی بدون با کش دادن این ماجرا فقط وقتت رو تلف می کنی! اوج نفرتم را در لحنم جمع کردم و با دستان مشت شده گفتم : به چه حقی این کارو کرد...
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 225
لیوان یک بار مصرف را میان دو صندلی گذاشت و بی معطلی ماشین را روشن کرد و از باغ خارج شد. هرچه می گذشت حالم بهتر می شد. ای کاش غرق شدنم در عالم بی خبری دائمی می شد. ای کاش یک بار برای همیشه، این عضله ی توخالی سمت چپ سینه ام برای همیشه از کوفتن در سینه ام دست می کشید و من هم به آغوش پدر و مادرم می پ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 226
آهی کشید و ادامه داد. - می گن خدا هر چقدر بندهش رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر آزمایشش می کنه. اگه تو سختی و تنگنایی بدون خدا داره نگاهت می کنه. دوست داره صداش کنی. دوست داره ازش کمک بخوای. دوست داره بفهمی جز اون هیچ کس رو نداری. و خودشم توی قرآنش گفته بعد از هر سختی اسونیه. حرف خدا حقه. پس دلت...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 227
اینه ی جلویم را پایین داد. خودم را که دیدم، هم جا خوردم هم خنده ام گرفت. حق داشت بیچاره. آرایشم کلا پخش شده بود. دور چشمانم تا شعاع سی متری سیاه سیاه بود. رژ سرخ رنگم تا زیر چانه ام کشیده شده بود. شبیه دلقک های ترسناک شده بودم. موهای فرفری ام هم مثل جادوگر ها دورم پخش بود. کمی موهایم را مرتب کردم...
بروزرسانی در : ۱۸۳۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 228
منتظر نگاهم می کرد. - تا وقتی که؟ نمی توانستم. اعتراف کردن ساده نبود. آن هم از طرف من. دختری که عمری همه یه جور دیگر رویش حساب می کردند. حتی خودش که رو به رویم نشسته بود و کنجکاو داشت تماشایم می کرد. سر به زیر انداختم و آرام گفتم : تا وقتی که فهمیدم خودش واسه کل دنیا و آخرتم کافیه. لحنم داد می زد...
بروزرسانی در : ۱۸۳۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 229
دستی به موهای لختش کشید و گفت : من همیشه عجیب غریبم. اگه اینجوری که میگی باشه من الان باید یه دودی و الکلی درجه یک باشم. راست می گفت. این رفتار های عجیب همیشه از او سر می زد. - باورش برام سخته. - کاملا حق داری. واسه خودمم سخته. - حس می کنم داری دستم می ندازی. جدی شد. - آرامش. اینجانب، حامی عبادی....
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 230
با دیدن یک ایستگاه اتوبوس، به سرعت رفتم و رویش نشستم. تمام تنم خسته و کرخت بود. کمی نشستم تا عضله هایم استراحت کنند، و بعد گوشی ام را در آوردم تا به ارکان زنگ بزنم. نیاز داشتم با یکی حرف بزنم، نیاز دارم سفره ی دلم را برای یکی پهن کنم. انگار یک چیز به بزرگی سیب درختی در گلویم گیر کرده بود. موبایلم...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 231
- نه! حس می کنم دارم احساسشو به بازی می گیرم دیشب سیریش شده بود می گفت بگو دوستم داری. منم گفتم. ولی از ته دل نبود! - چیزی که تو داری غصشو می خوری ملت باهاش تفریح می کنن می خندن. به نظر من هیچی بهش نگو همین راهو تا تهش برو. بالاخره یا تو خر میشی و دلتو تقدیمش می کنی، یا اخلاقای گندت دل اونم می زن...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 232
حتما به عواقب تصمیمش فکر کرده بود که انقدر جدی ایستاده بود رو به رویم و داشت دم از رفتن می زد. چون کمی هم بی حوصله بودم، بحث را کش ندادم و گفتم : خوددانی. من نمی تونم به زور اینجا نگهت دارم. حتما دلیل قانع کننده ای واسه رفتن داری. فقط بگو کی می خوای بری که من یه وقتی بذارم و باهات تسویه حساب کنم....
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 233
اصلا شبیه چند دقیقه قبل نبود. باز همان حالت شوخ و شنگی را به خود گرفته بود. - خانم ببخشید شما عصا تو گلوت گیر کرده؟ با تعجب گفتم : چی؟ - می گم عصا مصایی چیزی تو گلوت گیر کرده؟ اگه آره تعارف نکن بگو خودم بیام درش بیارم. - چی میگی حامی؟ - چرا مثل عصا قورت داده ها حرف میزنی؟ تازه فهمیدم چه می گوید. ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 234
با دهانی نیمه باز به جای خالی اش نگاه کردم. تازه متوجه حرف هایی که زدم شدم. چه دلیلی داشت باز هم جایگاهم را به رویش بیاورم؟ مگر قرار نبود رسما و شرعا همسرش شوم؟ دیگر این حرف ها چه معنی ای داشت؟! - آرامش؟ نمی خوای پیاده شی؟ سرم را چرخاندم. با دیدن هستی و حامی کنار هم، مجبور شوم خودم را عادی نشان د...
بروزرسانی در : ۱۸۲۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 235
سعی کردم تمام عشق و احساسم را بریزم در چشمانم. - اگر شما اجازه بدید، قضیه جدیه! آونگونه اعتراف کردن برای دختری مثل من هیچ هم عادی نبود. حتما که نیاز نبود جملات عاشقانه و احساسی تحویل هم دهیم! همینکه با عمل ثابت می کردیم کافی بود. نگاه خیره اش همچنان رویم ثابت بود. نمی دانم چرا باز هم اخم کرد و سا...
بروزرسانی در : ۱۸۲۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 236
ولی برای آنکه حال و هوایمان با غم همراه نشود، سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت : بابا هم الان خوشحاله و داره می بینه. زودتر بریم، محضر می بنده میفته یه روز دیگه ها! مادرش نیز اشک هایش را پاک کرد و گفت : آره آره بریم دیر شد. فقط قبلش برم یه چیز از تو اتاق بیارم. هستی هم بعد از شنیدن حرف مادرش سریع...
بروزرسانی در : ۱۸۲۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 237
وقتی از محضر آمدیم بیرون، ارکان نفس راحتی کشید و گفت : آخیش. الان می تونم راحت تبریک بگم. حامی پوزخندی زد و گفت: اونجا نمی تونستی؟ - نه اونجا راحت نبودم. رو به روی من ایستاد. دست ادب بر سینه گذاشت و گفت : تبریک می گم خانم. انشالله به پای هم فسیل شید. انشاءالله اونقدر کنار هم عمر کنید که حلوای من...
بروزرسانی در : ۱۸۲۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 238
سرش را پایین انداخت. - حامی بهم بگو. کوتاهی از منه یا تو؟ کجای این راه رو اشتباه رفتیم؟ اگه می دونی بهم بگو تا درستش کنیم. هنوز هم دیر نشده. فعلا فقط عقد کردیم. امروز روز اول محرم شدنمونه. هنوز وقت هست. سرش را بلند کرد و در چشمانم خیره شد. - من اشتباه کردم. اشتباه از من بود. خودم هم درستش می کنم....
بروزرسانی در : ۱۸۲۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 239
به گوش هایم اعتماد نداشتم. امیدوار بودم آنچه که می شنیدم حقیقت نداشته باشد. امیدوار بودم آن حرف ها را راجع به من نمی زد. ولی ظاهرا امیدم، امید واهی بود. - ولی از من می شنوی حامی برو همه چی رو بهش بگو. حداقلش اینه که دلت آروم میشه. خیالت راحت میشه که با دروغ شروع نمی کنی. جلوی ضرر رو از هرجا بگی...
بروزرسانی در : ۱۸۲۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 240
فقط نگاهش کردم. دوباره چقدر تغییرکرده بود. رنگش سرخ شده بود و تند تند نفس می کشید. وقتی دید حرکتی نمی کنم، پسم زد و آمد داخل و شروع کرد به گشتن دنبال سویچ ماشین. کل خانه را داشت می ریخت بهم. دست به کمر زدم و کلافه گفتم : آرامش فقط دو دقیقه بشین قول می دم زود حرفم رو جمع و جور کنم. جوابم را نداد و...
بروزرسانی در : ۱۸۲۱ روز پیش