دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اربابی شعله‌های نفوذ اثر ترمه موسوی

رمان شعله‌های نفوذ

  • زبان فارسی
  • 7.6K 👁
  • 37 ❤️
  • 34 💬

خلاصه رمان :

(روبروی آینه کوچیکی که روی دیوار آویزون بود ایستادم و روسری رو از روی صورتم کنار کشیدم.از دیدن شخص درون آینه بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم.باورم نمیشد این واقعا من بودم؟ همون دختر زیبای روستا...اشکام خیلی زود سرازیر شدن.دلم میخواست بمیرم. همونطور که سهراب خان گفته بود روزی هزار بار آرزوی مرگ میکردم.) رمان شعله های نفوذ داستان زندگی دختری به نام آیه هست.دختری ساده و زیبا از روستاهای گیلان که با وجود حرف ها و حدیث هایی که از مردم روستا درمورد ارباب شنیده بود و ترسی که در دلش داشت باز هم نسبت به اون عمارت و افرادی که اونجا زندگی میکردن کنجکاو بود.از قضا طی اتفاقی دست سرنوشت پای آیه رو به اون عمارت باز میکنه.اما آیا با وجود سهراب خان پسر بدجنس و هوس باز ارباب آیا اون عمارت برای این دختر جای امنی خواهد بود؟!

قسمتی از متن رمان شعله‌های نفوذ

سریع کاسه ای رو پر از آب کردم و کنار در اتاق نشستم و با صدای لرزونی شروع به خوندن سوره کردم و بعد کاسه رو به دست محبت خانم دادم و اون کاسه به دست وارد اتاق شد.
پدرم که ناراحت بود رو به زری خانم کرد و سرش رو با ناراحتی تکون داد و از ته دل آهی کشید
- اون خدابیامرز بهش قرآن خوندن و سواد رو یاد داد.
زری خانم اشک هاش رو با گوشه روسری پاک کرد و با تمام وجود گفت
- خدا بیامرزش.نور به قبرش بباره.
انگار با این کار میخواست از مادرم تشکر کنه.
کم کم صدای پری بلندتر میشد.همه ما نگران بودیم .زری خانم کنار اتاق نشسته بود و با دست روی پاهاش میکوبید و خدا روصدا میزد.پدرم هم با صورتی آشفته تو حیاط قدم میزد و زیر لب دعا میکرد.من هم گوشه ای نشسته بودم و گریه میکردم.فکر نمیکردم پری رو اینقدر دوست داشته باشم که از فکر از دست دادنش اینجور گریه کنم.بعد از ربع ساعت صدای جیغش رو همراه با صدای ضعیف نوزادی شنیدیم.همه به طرف اتاق دویدیم ولی تا دم در بیشتر نرفتیم.زری داخل شد و بعد از یک دقیقه هلهله کنون بیرون اومد
- مش رضا مبارک باشه بچه پسره، خداروشکر حال هردوشون هم خوبه.پدرم نگاهی به آسمون انداخت و دست هاش رو بلند کرد
- الحمدالله...پسر و دختر که فرق نداره مهم اینه که حالشون خوب باشه.
- مش رضا نگران نباش حالشون خوبه.
بعدش به طرفم اومد و گونم رو محکم بوسید
-دستت درد نکنه دختر قربونت برم تو خواهر منو نجات دادی.انشالله که خدا تورو خوشبخت کنه دختر خوب.
خجالت زده لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم
- من که کاری نکردم خدا نجاتش داد.
نگاهی به من انداخت و با حسرت آهی کشید
- خیلی دوست داشتم عروسم بشی ولی خدا باباتو حفظ کنه قبول نکرد.
در حالی که سرم رو تو یقه فرو کرده بودم چینی به دماغم دادم و کنار پدرم روی تخت نشستم.صفیه از بالای دیوار صدا زد
-آیه؟؟ بچه دنیا اومد؟
با خوشحالی به سمت دیوار دویدم
- بله صفیه خانم.
دستاش رو به سمت آسمان بلند کرد
-خداروشکر.دختره یا پسر؟
پدرم لبخندی زد و جوابش داد
- پسر.
چند دقیقه بعد از در خونه وارد شد و رو به پدرم کرد
- مش رضا،مبارک باشه. انشالله که زیر سایه تون بزرگ بشه
- خیلی ممنون،انشالله روزی شما باشه.
با حسرت در جواب پدرم گفت
- دیگه از ما گذشته.
پدرم در حالی که پکی به قلیون میزدگفت
- خدارو چه دیدی قربونش برم هر غیر ممکنی به دستش ممکن میشه.از رحمت خدا نباید نا امید باشی صفیه خانم.
صفیه سری تکون داد و رو به من گفت
- حسن تو خونه خوابیده بیدار که شد میارمش.
با اجازه گفت و رفت.
با خودم فکر کردم کی زری خانم از من خواستگاری کرده؟چه عجب پری چیزی نگفت. ولی چه خوب که پدرم قبول نکرد. وای اگه پدرم قبول میکرد چه خاکی به سرم میریختم؟ من از پسر یالغوزش متنفر بودم.یکی از چندش ترین آدم های روی زمین بود.خیلی خوشحال بودم ازینکه پدرم مجید رو رد کرده بود.دوست داشتم پدرم رو بغل کنم و ببوسم که حاضر نشده بود تنها دخترش رو به اون خانواده بده.روبه روش نشستم و براش چای ریختم و با لبخند چای رو جلوش گذاشتم و اون هم با گفتن ممنون دخترم چای روبرداشت.
مدتی بود که احساس میکردم کسی دنبالم میکنه.صدای پا و خش خش رو پشت درختها میشنیدم.داشتم باور میکردم که جن یا از ما بهترون اطراف چشمه وجود داره.همیشه سریع به چشمه میومدم و سطل رو پر از آب میکردم و با سرعت از اونجا دور میشدم.اخلاق پری بعد از زایمان تغییر کرده بود.دیگه مثل قبل بهونه تراشی نمیکرد و کتکم نمیزد ولی هنوز هم غر غر میکرد.به هر حال من ازین تغییر خوشحال بودم.اون روز لباس و ظرف زیادی برای شستن داشتم.صبح زود ظرف ها رو تو سینی و لباس ها رو داخل تشت گذاشتم و به سمت چشمه راه افتادم.هنوز به چشمه نرسیده بودم که مریم رو از دور دیدم.داشت به طرفم میومد.با دیدنش لبخند زدم
- سلام چه عجب ازین طرفا؟
مریم چندبار پشت سر هم سرفه کرد بعدش نفس عمیقی کشید انگار میخواست با تمام وجودش هوای تمیز روستا رو نفس بکشه
- امروز دو ساعت اجازه گرفتم تا برم پیش حکیم.چند روزیه که خیلی سرفه میکنم.با هزار بدبختی از آقا صاحب اجازه گرفتم.
آقا صاحب مسئول کارگاه های قالی بافی بود.اون با دوتا پسرش کار نظارت بر کارگران رو به عهده داشتن و برای راضی نگه داشتن ارباب و سهراب خان از کارگرها بیش از توانشون کار میکشیدن.
مریم چشماش رو تنگ کرد و لبخند کجی زد.
- راستی آیه تو زیبارو میشناسی؟
کمی فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نیومد
- نه یادم نمیاد.
- اه آیه چطور نمیشناسی؟ همون دختر خوشگله، قدش کوتاه و ریزه میزه بود رو یادت نمیاد؟ همون که خونشون ده بالاست.
- آهان یادم اومد.خب چطور مگه؟ چی شده؟
آروم سرش رو به گوشم نزدیک کرد.
- چند روزی پیداش نیست.خونشون نرفته.بعضیا میگن با رفیقش فرار کرده.تا حالا این چهارمین دختره که فرار کرده.غیر اکرم که دو ماه پیش سم خورد و خودشو کشت.
- اون بیچاره که خودشو نکشته.غذاش آلوده به سم بوده.مادرش به زن بابام گفت.
مریم تابی به گردنش داد و با اخم پوزخندی زد.
- خب ابله خانم اون زن که نمیاد بگه دخترش حامله بوده و خودشو کشته.
از تعجب و بهت دهنم باز موند و با چشمایی گرد شده بهش زل زدم.آب دهنم رو به زور قورت دادم
- چی...چی میگی؟ خاک بر سرم مریم این حرفا چیه که میگی؟ خوب نیس پشت مرده اینجور حرف بزنی استغفرالله
مریم قیافه حق به جانبی به خودش گرفت
- باور نمیکنی؟ الهه خانم که باهاش کار میکرده به دوستم زهره گفته که اون مدتی حالش بهم میخورده و شکمش هم کم کم داشت بالا میومد. زبونم رو گاز گرفتم و پشت دست چپم کوبیدم
- خدا مرگم بده استغفرالله، بلا به دور من که باور نمیکنم.اون دختر خیلی نجیبی بود.
مریم دهنش رو به یک طرف کج کرد
- میخوای باور کن میخوای باور نکن.اینو همه میدونن حتی مادرش.یهو جیغ کوتاهی کشید
- وای خدا چقد دیرم شده من میرم دیگه خدافظ.


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 35 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شعله‌های نفوذ

  • دلب

    1

    واقعا افتضاح یعنی چی بخدا اقا ایقدر خوندم که اخرش فرهاد بمیره خو عزیزم من چی بگم یکمی فکر کنید بعد رمان بنویسید. خلاصش با رمان فرق میکرد فکر می کردم مافیایی باشه نه یک رمان ساده که سر تعش معلوم نباشه

    ۲ روز پیش
  • آنا

    2

    رمان متوسط بود . ولی ای کاش مقدمات بهتری میچید برای اینکه رفتار پری با آیه عوض شه نه اینقدر یهویی و درباره کل رمان میشه گفت که کل پسرای جهان عاشق آیه بودن چونکه هر کی بهش می رسید بهش دل می باخت 🤔😐

    ۱ هفته پیش
  • سمیرا

    1

    رمان خوبی بود ولی دلم برای بهرام سوخت با این همه مظلومیتش.

    ۱ هفته پیش
  • مریم

    0

    سلام خسته نباشید نویسنده جان رمان زیبایی بود لذت بردم فقط اینکه بهرام این همه سال کنار یه دختر زندگی کنه وهیچ اتفاقی نیفته یکم عجیب بود و آیه چطور اینقدر دیر این عشق دید بهرام واقعا گناه داشت ولی رمان خوبی بود

    ۲ هفته پیش
  • ستایش

    0

    سلام من خیلی دوست دارم این رمان بخونم اما از دیروز تا حالا هرچی میزنم مشاهده رمان اصلا نمیاد چکار باید بکنم که بیاره

    ۲ هفته پیش
  • fati

    2

    من تا ۱٠بیشتر نخوندم چون داستان به فنا رفت..یعنی چی که فرهاد هر چی رسید بهش گفت آیه رو مورد همه جور تحقیر و توهینی قرار داد اونوقت اون خل هنوز عاشقش بود بعد بهرام بچم بیچاره همه کار براش کرد به پشمش بود😐چتونه خداوکیلی

    ۳ هفته پیش
  • حلما

    1

    واقعا رمان قشنگی بود اصلا قابل پیش بینی نبود واقعا آیه حق بهرام بود اصلا رمان اضافه نویسی نداشت و خسته کننده نبود

    ۳ هفته پیش
  • غزل

    1

    خیلی خوب بود..اگه فرهادازانگلستان نیامده بود.ایه حق بهرام بود

    ۳ هفته پیش
  • الیتا۳۵

    1

    عالی بودمن که خیلی دوسش داشتم ولی کاش اصلا فرهادنمیومدچون حق بهرام بودزندگیه آروم کاش یه ردی ازسوختگی هم باقی میموند چون درواقع جای سوختگی خوب نمیشه حداقل باچندین عمل اونم تودهه ۵۰

    ۳ هفته پیش
  • تارا

    0

    سلام و خستہ نباشید بہ نویسندہ عزیز بہ جرأت میتونم بگم کہ اولین رمانی بود کہ نتونستم اتفاقاتشو پیشبینی کنم و این جذابیت رمان و میرسونہ واقعا عالی بود دست نویسندہ درد نکنہ بابت این رمان زیباش

    ۳ هفته پیش
  • هیفاء

    1

    موضوعش خوب بود ولی یکم قلمش ابتدایی هست بخش های اول خیلی لذت بردم ولی بخشهای آخری خیلی مسخره شد به نظرم فرهاد ارزش آیه رو نداشت عشق بهرام قویتره و درضمن خدمتکار بهرام هرلحظه تغییر اسم میداد از سارا به زیبا واز زیبا به سارا .

    ۴ هفته پیش
  • نسیم

    1

    با سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده گرامی؛ رمانت عزیزم برا من یکی به شخصه خیلی تامل برانگیز بود خیلی قلمت زیبا و ملموس یود گلم و به جرات میتونم بگم خودمو تو رمانت دیدم البت اگه از عشق و عاشقیش و ارباب رعیتیش و ادامه تحصیلو فاکتور بگیریم آیه سمت چپ صورتش سوخته بود که با عمل درست شد ولی برامن فلجه 🙂🙂

    ۴ هفته پیش
  • فریبا

    0

    عالی بود 🙏🏾🌹

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    1

    خیلی رمان قشنگی بودمن واقعا محو داستان شدم

    ۱ ماه پیش
  • jojo

    0

    رمان واقعا عالی بود خسته نباشین

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️