خلاصه رمان عاشقانه شعلههای نفوذ
(روبروی آینه کوچیکی که روی دیوار آویزون بود ایستادم و روسری رو از روی صورتم کنار کشیدم.از دیدن شخص درون آینه بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم.باورم نمیشد این واقعا من بودم؟ همون دختر زیبای روستا...اشکام خیلی زود سرازیر شدن.دلم میخواست بمیرم. همونطور که سهراب خان گفته بود روزی هزار بار آرزوی مرگ میکردم.) رمان شعله های نفوذ داستان زندگی دختری به نام آیه هست.دختری ساده و زیبا از روستاهای گیلان که با وجود حرف ها و حدیث هایی که از مردم روستا درمورد ارباب شنیده بود و ترسی که در دلش داشت باز هم نسبت به اون عمارت و افرادی که اونجا زندگی میکردن کنجکاو بود.از قضا طی اتفاقی دست سرنوشت پای آیه رو به اون عمارت باز میکنه.اما آیا با وجود سهراب خان پسر بدجنس و هوس باز ارباب آیا اون عمارت برای این دختر جای امنی خواهد بود؟!

سما
1من قلم نویسنده رو دوست داشتم. شخصیت پردازی هارو هم همینطور. اما از این قل خوردم شخصیت دختر بین مرد ها خوشم نمیومد. بله قلبش متعهد به یه نفر بود. ولی فرهاد حتی در داستان هم به اندازه ی کافی حضور نداشت. اصلا حضور دوباره ش بی دلیل بود. و در حق شخصیت اصلی مرد داستان بی انصافی شد.