دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اربابی شعله‌های نفوذ اثر ترمه موسوی

رمان شعله‌های نفوذ

  • زبان فارسی
  • 1.3K 👁
  • 12 ❤️
  • 3 💬

خلاصه رمان عاشقانه شعله‌های نفوذ

(روبروی آینه کوچیکی که روی دیوار آویزون بود ایستادم و روسری رو از روی صورتم کنار کشیدم.از دیدن شخص درون آینه بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم.باورم نمیشد این واقعا من بودم؟ همون دختر زیبای روستا...اشکام خیلی زود سرازیر شدن.دلم میخواست بمیرم. همونطور که سهراب خان گفته بود روزی هزار بار آرزوی مرگ میکردم.) رمان شعله های نفوذ داستان زندگی دختری به نام آیه هست.دختری ساده و زیبا از روستاهای گیلان که با وجود حرف ها و حدیث هایی که از مردم روستا درمورد ارباب شنیده بود و ترسی که در دلش داشت باز هم نسبت به اون عمارت و افرادی که اونجا زندگی میکردن کنجکاو بود.از قضا طی اتفاقی دست سرنوشت پای آیه رو به اون عمارت باز میکنه.اما آیا با وجود سهراب خان پسر بدجنس و هوس باز ارباب آیا اون عمارت برای این دختر جای امنی خواهد بود؟!

قسمتی از متن رمان شعله‌های نفوذ

سریع کاسه ای رو پر از آب کردم و کنار در اتاق نشستم و با صدای لرزونی شروع به خوندن سوره کردم و بعد کاسه رو به دست محبت خانم دادم و اون کاسه به دست وارد اتاق شد.
پدرم که ناراحت بود رو به زری خانم کرد و سرش رو با ناراحتی تکون داد و از ته دل آهی کشید
- اون خدابیامرز بهش قرآن خوندن و سواد رو یاد داد.
زری خانم اشک هاش رو با گوشه روسری پاک کرد و با تمام وجود گفت
- خدا بیامرزش.نور به قبرش بباره.
انگار با این کار میخواست از مادرم تشکر کنه.
کم کم صدای پری بلندتر میشد.همه ما نگران بودیم .زری خانم کنار اتاق نشسته بود و با دست روی پاهاش میکوبید و خدا روصدا میزد.پدرم هم با صورتی آشفته تو حیاط قدم میزد و زیر لب دعا میکرد.من هم گوشه ای نشسته بودم و گریه میکردم.فکر نمیکردم پری رو اینقدر دوست داشته باشم که از فکر از دست دادنش اینجور گریه کنم.بعد از ربع ساعت صدای جیغش رو همراه با صدای ضعیف نوزادی شنیدیم.همه به طرف اتاق دویدیم ولی تا دم در بیشتر نرفتیم.زری داخل شد و بعد از یک دقیقه هلهله کنون بیرون اومد
- مش رضا مبارک باشه بچه پسره، خداروشکر حال هردوشون هم خوبه.پدرم نگاهی به آسمون انداخت و دست هاش رو بلند کرد
- الحمدالله...پسر و دختر که فرق نداره مهم اینه که حالشون خوب باشه.
- مش رضا نگران نباش حالشون خوبه.
بعدش به طرفم اومد و گونم رو محکم بوسید
-دستت درد نکنه دختر قربونت برم تو خواهر منو نجات دادی.انشالله که خدا تورو خوشبخت کنه دختر خوب.
خجالت زده لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم
- من که کاری نکردم خدا نجاتش داد.
نگاهی به من انداخت و با حسرت آهی کشید
- خیلی دوست داشتم عروسم بشی ولی خدا باباتو حفظ کنه قبول نکرد.
در حالی که سرم رو تو یقه فرو کرده بودم چینی به دماغم دادم و کنار پدرم روی تخت نشستم.صفیه از بالای دیوار صدا زد
-آیه؟؟ بچه دنیا اومد؟
با خوشحالی به سمت دیوار دویدم
- بله صفیه خانم.
دستاش رو به سمت آسمان بلند کرد
-خداروشکر.دختره یا پسر؟
پدرم لبخندی زد و جوابش داد
- پسر.
چند دقیقه بعد از در خونه وارد شد و رو به پدرم کرد
- مش رضا،مبارک باشه. انشالله که زیر سایه تون بزرگ بشه
- خیلی ممنون،انشالله روزی شما باشه.
با حسرت در جواب پدرم گفت
- دیگه از ما گذشته.
پدرم در حالی که پکی به قلیون میزدگفت
- خدارو چه دیدی قربونش برم هر غیر ممکنی به دستش ممکن میشه.از رحمت خدا نباید نا امید باشی صفیه خانم.
صفیه سری تکون داد و رو به من گفت
- حسن تو خونه خوابیده بیدار که شد میارمش.
با اجازه گفت و رفت.
با خودم فکر کردم کی زری خانم از من خواستگاری کرده؟چه عجب پری چیزی نگفت. ولی چه خوب که پدرم قبول نکرد. وای اگه پدرم قبول میکرد چه خاکی به سرم میریختم؟ من از پسر یالغوزش متنفر بودم.یکی از چندش ترین آدم های روی زمین بود.خیلی خوشحال بودم ازینکه پدرم مجید رو رد کرده بود.دوست داشتم پدرم رو بغل کنم و ببوسم که حاضر نشده بود تنها دخترش رو به اون خانواده بده.روبه روش نشستم و براش چای ریختم و با لبخند چای رو جلوش گذاشتم و اون هم با گفتن ممنون دخترم چای روبرداشت.
مدتی بود که احساس میکردم کسی دنبالم میکنه.صدای پا و خش خش رو پشت درختها میشنیدم.داشتم باور میکردم که جن یا از ما بهترون اطراف چشمه وجود داره.همیشه سریع به چشمه میومدم و سطل رو پر از آب میکردم و با سرعت از اونجا دور میشدم.اخلاق پری بعد از زایمان تغییر کرده بود.دیگه مثل قبل بهونه تراشی نمیکرد و کتکم نمیزد ولی هنوز هم غر غر میکرد.به هر حال من ازین تغییر خوشحال بودم.اون روز لباس و ظرف زیادی برای شستن داشتم.صبح زود ظرف ها رو تو سینی و لباس ها رو داخل تشت گذاشتم و به سمت چشمه راه افتادم.هنوز به چشمه نرسیده بودم که مریم رو از دور دیدم.داشت به طرفم میومد.با دیدنش لبخند زدم
- سلام چه عجب ازین طرفا؟
مریم چندبار پشت سر هم سرفه کرد بعدش نفس عمیقی کشید انگار میخواست با تمام وجودش هوای تمیز روستا رو نفس بکشه
- امروز دو ساعت اجازه گرفتم تا برم پیش حکیم.چند روزیه که خیلی سرفه میکنم.با هزار بدبختی از آقا صاحب اجازه گرفتم.
آقا صاحب مسئول کارگاه های قالی بافی بود.اون با دوتا پسرش کار نظارت بر کارگران رو به عهده داشتن و برای راضی نگه داشتن ارباب و سهراب خان از کارگرها بیش از توانشون کار میکشیدن.
مریم چشماش رو تنگ کرد و لبخند کجی زد.
- راستی آیه تو زیبارو میشناسی؟
کمی فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نیومد
- نه یادم نمیاد.
- اه آیه چطور نمیشناسی؟ همون دختر خوشگله، قدش کوتاه و ریزه میزه بود رو یادت نمیاد؟ همون که خونشون ده بالاست.
- آهان یادم اومد.خب چطور مگه؟ چی شده؟
آروم سرش رو به گوشم نزدیک کرد.
- چند روزی پیداش نیست.خونشون نرفته.بعضیا میگن با رفیقش فرار کرده.تا حالا این چهارمین دختره که فرار کرده.غیر اکرم که دو ماه پیش سم خورد و خودشو کشت.
- اون بیچاره که خودشو نکشته.غذاش آلوده به سم بوده.مادرش به زن بابام گفت.
مریم تابی به گردنش داد و با اخم پوزخندی زد.
- خب ابله خانم اون زن که نمیاد بگه دخترش حامله بوده و خودشو کشته.
از تعجب و بهت دهنم باز موند و با چشمایی گرد شده بهش زل زدم.آب دهنم رو به زور قورت دادم
- چی...چی میگی؟ خاک بر سرم مریم این حرفا چیه که میگی؟ خوب نیس پشت مرده اینجور حرف بزنی استغفرالله
مریم قیافه حق به جانبی به خودش گرفت
- باور نمیکنی؟ الهه خانم که باهاش کار میکرده به دوستم زهره گفته که اون مدتی حالش بهم میخورده و شکمش هم کم کم داشت بالا میومد. زبونم رو گاز گرفتم و پشت دست چپم کوبیدم
- خدا مرگم بده استغفرالله، بلا به دور من که باور نمیکنم.اون دختر خیلی نجیبی بود.
مریم دهنش رو به یک طرف کج کرد
- میخوای باور کن میخوای باور نکن.اینو همه میدونن حتی مادرش.یهو جیغ کوتاهی کشید
- وای خدا چقد دیرم شده من میرم دیگه خدافظ.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شعله‌های نفوذ
  • سما

    1

    من قلم نویسنده رو دوست داشتم. شخصیت پردازی هارو هم همینطور. اما از این قل خوردم شخصیت دختر بین مرد ها خوشم نمیومد. بله قلبش متعهد به یه نفر بود. ولی فرهاد حتی در داستان هم به اندازه ی کافی حضور نداشت. اصلا حضور دوباره ش بی دلیل بود. و در حق شخصیت اصلی مرد داستان بی انصافی شد.

    ۳ ساعت پیش
  • پارمیدا

    1

    رمان زیبا و پر از فراز و نشیب بود. می تونست بهتر باشه ممنون از نویسنده عزیز

    ۵ ساعت پیش
  • زینب

    0

    خوب بود ولی کاش زیادی رومسئله مزاحمت همه مردهای زندگی آیه تاکید نمیشد چون زیادی چرتش کرده وبقیه رمان خوب بود

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!