(روبروی آینه کوچیکی که روی دیوار آویزون بود ایستادم و روسری رو از روی صورتم کنار کشیدم.از دیدن شخص درون آینه بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم.باورم نمیشد این واقعا من بودم؟ همون دختر زیبای روستا...اشکام خیلی زود سرازیر شدن.دلم میخواست بمیرم. همونطور که سهراب خان گفته بود روزی هزار بار آرزوی مرگ میکردم.) رمان شعله های نفوذ داستان زندگی دختری به نام آیه هست.دختری ساده و زیبا از روستاهای گیلان که با وجود حرف ها و حدیث هایی که از مردم روستا درمورد ارباب شنیده بود و ترسی که در دلش داشت باز هم نسبت به اون عمارت و افرادی که اونجا زندگی میکردن کنجکاو بود.از قضا طی اتفاقی دست سرنوشت پای آیه رو به اون عمارت باز میکنه.اما آیا با وجود سهراب خان پسر بدجنس و هوس باز ارباب آیا اون عمارت برای این دختر جای امنی خواهد بود؟!

ژانر : عاشقانه، اربابی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۵۳ دقیقه ۸ ثانیه

نویسنده : ترمه موسوی

ژانر : #عاشقانه #اربابی

خلاصه :

(روبروی آینه کوچیکی که روی دیوار آویزون بود ایستادم و روسری رو از روی صورتم کنار کشیدم.از دیدن شخص درون آینه بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم.باورم نمیشد این واقعا من بودم؟ همون دختر زیبای روستا...اشکام خیلی زود سرازیر شدن.دلم میخواست بمیرم. همونطور که سهراب خان گفته بود روزی هزار بار آرزوی مرگ میکردم.)

رمان شعله های نفوذ داستان زندگی دختری به نام آیه هست.دختری ساده و زیبا از روستاهای گیلان که با وجود حرف ها و حدیث هایی که از مردم روستا درمورد ارباب شنیده بود و ترسی که در دلش داشت باز هم نسبت به اون عمارت و افرادی که اونجا زندگی میکردن کنجکاو بود.از قضا طی اتفاقی دست سرنوشت پای آیه رو به اون عمارت باز میکنه.اما آیا با وجود سهراب خان پسر بدجنس و هوس باز ارباب آیا اون عمارت برای این دختر جای امنی خواهد بود؟!

دستام از شدت سرما بی حس و دردناک شده بود.ظرفایی که شسته بودم کنار گذاشتم و مشغول شستن لباسا و کهنه های بچه شدم.سرمای آب چشمه رو با تمام وجودم حس می کردم.زمان زیادی گذشته بود.باید هرچی زودتر کارمو تمام میکردم.مطمئن بودم پری حسابی دعوام میکنه.

اخرین کهنه رو آب کشیدم و چلوندم و تو تشت لباس که کنار سینی بود پرت کردم و از کنار چشمه بلند شدم.لباسم حسابی خیس و گلی شده بود.سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود.سینی رو روی تشت گذاشتم و به سختی بلندش کردم.نامتعادل چند قدم به جلوحرکت کردم بی اختیار هییع بلندی کشیدم.برای جسم لاغرم سنگین بود.با هزار بدبختی تعادلمو حفظ کردم.

-خدا رحم کرد نزدیک بود با مخ برم تو چشمه

به طرف آبادی به راه افتادم.سعی کردم سرعت قدمهامو بیشتر کردم هیچ کس تو آبادی نبود.شدت سوز سرما باعث شده بود که مردم کمتر از خونه خارج بشن

- همه مثل من بدبخت نیستن که تو این سرما بیرون باشن.وااای خدا یخ زدم.امشب حتما برف میاد.

بلاخره به خونه گلی و قدیمی رسیدم.با پا فشاری به در چوبی وارد کردم.ناله ای کرد و باز شد و من با ترس وارد شدم.

صدای گریه بچه و غر زدن پری رو شنیدم.

- خدا به دادم برسه معلومه که خیلی عصبیه.

وارد آشپزخونه شدم.از سرما دندونام به هم میخورد و صدا میداد.آب دهنمو قورت دادم و با لکنت سلام کردم و ظرفهارو روی تخت چوبی کوچیکی که مخصوص ظرفها بود،گذاشتم.نیم نگاهی به صورتش انداختم چشماش از عصبانیت سرخ شده بود.به طرفم خیز برداشت.

- سلام و زهرمار.ذلیل مرده به خاطر یه تیکه لباس و دو سه تا کاسه دو ساعت میری ول میچرخی.معلوم نیست چه غلطی میکنی.

ترسیده به گوشه آشپزخونه خزیدم.از نگاه کردن به صورتش وحشت داشتم.سرمو تا اونجایی که جا داشت تو یقه فرو کردم لکنت زده گفتم.

- س سنگین بودن مجبور ش شدم یکم تو راه اس استراحت کنم.

چشم غره ای بهم رفت و این بار با لحن آرومتری گفت:

- این سر به هوا بودنت رو حتما به بابات میگم حالا برو گمشو یه دستی به این خونه بکش.حواست هم به بچه باشه.

زیر لب چشمی گفتم و برای دور شدن از اون موقعیت به سمت اتاق تقریبا دویدم.

چشمامو دورتادور اتاقی که از شدت رطوبت بو گرفته بود چرخوندم.از ته دل آه کشیدم و به سمت بچه رفتم و با دیدنش لبخند زدم.با مکیدن لباش به خواب رفته بود. اروم بوسه ای به گونش زدم و اونو تو رختخوابش گذاشتم.پتوی رنگ و رو رفته ای که بوی جیش داشت رو هم روش کشیدم.بلند شدم و لباسای خیسمو عوض کردم و اونارو روی بندی که توی حیاط بود پهن کردم.هنوز هم سردم بود.بعد از تموم شدن کارم به آشپزخونه رفتم.پری در حالیکه قابلمه برنج رو روی اجاق میذاشت یه نگاهی بهم انداخت

- بچه خوابید؟

- بله

- آب نداریم.برو از چشمه آب بیار.

- چشم

- راستی ببین بچه ها کجا رفتن.

سطل رو برداشتم و به سرعت بیرون اومدم.هجوم باد سرد باعث لرزم شد.به طرف دیوار کوتاه حیاط که بین ما و همسایه مشترک بود،رفتم.زیر پام سنگ بزرگی گذاشتم و سرمو از روی دیوار بالا کشیدم

- صفیه خاااانم؟ صفیه خانم احسان و محسن پیش شما هستن؟

صفیه خانم خودشو به دیوار رسوند.

- بله آیه جون دارن بازی میکنن.یه ساعت دیگه اونارو میارم خونه.

لبخندی زدم و باشه ای گفتم و به سمت چشمه به راه افتادم.

بیچاره صفیه خانم!

خیلی دلم بحالش میسوخت.بیست سال بود که ازدواج کرده ولی هنوز بچه نداشت.برعکس زن بابام.هفت سال نمیشد که ازدواج کرده و سه بچه داشت تازه هوس چهارمی رو هم کرده.هر روز جلو بابام ناز میکنه که چی؟حالت تهوع دارم.حق هم داره با داشتن کلفتی مثل منو صفیه خانم خیلی راحت میتونه ده تا بچه هم بیاره.یاد مادرم افتادم.آه بلندی از ته دل کشیدم.بیچاره مادرم برای به دنیا اوردنم تا حد مرگ رسیده بود اونم به واسطه دکتر ارباب که با التماس پدرم راضی شده بود مادرمو معاینه کنه و منو به موقع نجات بده.

اون موقع دکتر از مادرم خواست که دیگه بچه دار نشه چرا که قلبش مشکل داشت و باید قید دوباره بچه دار شدن رو بزنه تازه شانس آورده که الان بعد از زایمان زنده مونده.ولی بعد گذشت چند سال زخم زبون و نیش و کنایه عمه شوکت شروع شد.چپ می رفت راست میومد متلک تحویل مادرم میداد.هعییی هیچوقت اون روزا رو یادم نمیره مادرم همیشه تو اتاقش مینشست و منو بغلش میگرفت وگریه میکرد.گوشه لبشو گاز میگرفت تا صداش بیرون از اتاق نره و با گوشه روسری اشکاشو پاک میکرد.

مادرم زن خیلی قشنگی بود و تنها زن باسواد روستا به حساب میومد.پدر خدابیامرزش میرزا محمد تنها مرد با سواد ده بالا بود که کارش رسیدگی به حساب های ارباب بود.برای همین به تنها دخترش سواد خوندن و نوشتن رو یاد داد.مادرم هم چون ارزو داشت منم باسواد باشم بهم خوندن و نوشتن رو از همون بچگی آموزش داد.به طوری که من تا سن ده سالگی به راحتی می تونستم قرآن و کتاب های شعر حافظ و چندین کتاب دیگه رو بخونم.خیلی خوشحال بودم که تنها دختر باسواد روستا بودم البته به غیر از دخترای ارباب.خلاصه از وقتی عمه خانم شروع به خوندن تو گوش پدرم کرد زندگی ما از این رو به اون رو شد و تغییر کرد.همیشه می گفت

- بیچاره برادرم حتی یک پسر نداره که اسمشو زنده نگه داره.این همه دختر تو روستا هستن که میتونن زن برادرم بشن و براش پسر دنیا بیارن.

ولی پدرم که عاشق مادرم بود همیشه در جواب عمه خانم میگفت که من زنمو دوست دارم و خداروشکر بچه هم دارم و خیلی هم احساس خوشبختی میکنم.این بحث ها ادامه داشت تا اینکه یک روز عمه شوکت بی خبر به خواستگاری یکی از دخترای روستا رفت.وقتی خبر به گوش پدرم رسید اونقدر عصبانی شد که یک سیلی به عمه خانم زد اونم جلوی شوهرش و اینجور شد که از اون روز این خواهر و برادر سایه همو با تیر میزدن...مادرم بابت این دشمنی خودشو گناهکار میدونست چون که رفتار پدرم کم کم تغییر کرد و دیگه به من و مادرم محبت نمیکرد و خیلی بدخلق و کم حوصله شده بود.مادر که دیگه تحملش تمام شده بود تصمیم گرفت که بار دیگه حامله بشه و شد.همونطور که دکتر گفته بود مادرم موقع زایمان فوت کرد و متاسفانه برادرم رو هم بعد از چند روز از دست دادیم .

اشکامو پاک کردم.کنار چشمه نشستم و سطل رو تو آب فرو کردم تا پر شد.از جام بلند شدم و سطل رو با دو دست گرفتم و به سمت خونه رفتم.دلم گرفته بود.سنگینی سطل مانع میشد که با سرعت راه برم.چون تو گذشته سیر میکردم آروم راه میرفتم حالا باید سرعتمو بیشتر میکردم.نزدیک خونه بودم که با شنیدن اسمم ایستادم.کسی داشت منو صدا میزد.

- آهاااای آیه خانوم با توام حواست کجاست؟

سرمو برگردوندم مریم بود لبخند دندون نمایی زدم.

- سلام مریم جان حالت چطوره؟

- سلام عزیزم حواست کجاست خیلی صدات زدم.

سطل رو زمین گذاشتم.مدتی بود که مریم رو ندیده بودم.دو سال پیش پدرش بر اثر افتادن کیسه های برنج تو انبار ارباب کمرش شکست و زمین گیر شد و مریم برای سیر کردن شکم خانواده هفت نفره مجبور به کار کردن تو کارگاه ارباب شد.از اون موقع دیگه اونو کمتر میدیدم.به سرتاپاش نگاه کردم از دفعه قبل لاغرتر و رنگ پریده تر به نظر میرسید.

- چه عجب ازین طرفا، خیلی وقته که ندیدمت دختر.

چشمای ریز و قرمزش رو تنگ تر کرد

- والا برای کاری اومدم.

دستاش رو از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید و هوای تمیز آبادی رو به ریه اش فرستاد.

- آیه جون نمیدونی که چقدر خوشحالم ازینکه این موقع روز توی روستام.نزدیکه دو ساله که آفتاب نزده از خونه میرم و بعد از غروب برمیگردم.دیگه از هر چی نخ و پشم و قالی حالم بهم میخوره.

هر دو با صدا خندیدیم.یهو با یاد پری هیییع بلندی از ته گلوم بلند شد مریم با نگرانی پرسید

- چی شده آیه؟

- وای خاک بر سرم خیلی دیرم شده خدا میدونه زن بابام چه پوستی از سرم میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سطل رو برداشتم و به سرعت از مریم دور شدم.با صدای بلند داد زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ایشالا که لالمونی بگیره و نتونه چیزی بهت بگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خونه رسیدم.درو باز کردم و وارد شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای داد و فریاد پری و گریه و جیغ بچه ها انگار که صحرای محشر بود و روز حساب.قلبم تو دهنم میزد.میدونستم که داغ دلشو سر من خالی میکنه.با همه حال به این کارش عادت کرده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا که روزی دو سه بار به هر بهونه ای تنبیه میشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس و لرز وارد اتاق شدم.سطل رو اروم روی زمین گذاشتم و سلام کردم.با شنیدن صدام به سمتم برگشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام و درد بی درمون سلام و زهرمار دختره ولگرد.خودم ادبت میکنم صبر کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف صندوق ظرف ها دوید و دست دراز کرد و ترکه ای از پشت برداشت .تو هوا چرخوندش و محکم به پشتم زد.احساس سوزش و درد تمام وجودم رو گرفت.اشکام طبق معمول زود شروع به ریختن کردن.مگه کار دیگه ای میشد انجام داد.دلم میخواست جیغ بزنم و همه حرفای دلم رو تو صورتش فریاد بزنم که دست از سرم برداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه صدای باز و بسته شدن در حیاط اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهای صابخونه مهمون نمیخوای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و اشکامو با پشت دست پاک کردم.پری ترکه رو سرجاش گذاشت و غضبناک نگام کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو پاشو اونقد آبغوره نگیر.برو سریع چای دم کن و سفره رو پهن کن تا غذا رو بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری تا پیشگاه اتاق رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری تا چشمش به خواهرش افتاد نیشش تا بناگوش باز شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی قربونت برم خوش اومدی آبجی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد اخمی بین ابروهای کمونش انداخت و قیافش مظلوم شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منکه خدا قسمت کرده تو این خونه فقط حرص بخورم و دم نزنم تا اینکه دق مرگ بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب به زری خانم نگاه کردم.زری با خونسردی نگاهی به خواهرش انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده پری باز سر به سر این دختر بیچاره گذاشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمای پری گرد شد و با همون مظلومیت گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه والا آبجی سر به سرش نمیذارم،این دختر اونقد باباش نازشو کشیده دیگه به درد هیچ کاری نمیخوره فکر میکنه دختر شاه پریونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری آهی کشید و جوری که من نشنوم صداش رو پایین اورد ولی زیاد هم موفق نبود چون حرفش رو شنیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا چی بگم حق داره بی ربط هم نمیگه دخترش از دختر شاه پریون هم قشنگتره.ماشاالله روز به روز هم داره خوشگلتر میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدطرفم برگشت و سرتاپام رو برانداز کرد و با حسرت گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیدونم چرا خدا ازین زیبایی به دختر من نداده، تا حالا که بیست سالشه حتی یه خواستگار هم نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری دهن کج کرد و پوزخندزنان نگام کرد و با ادای بخصوصی ایندفعه جوری که من واضح بشنوم بلند گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای آبجی جون قشنگی باید تو سیرت باشه نه صورت که هزار ماشالله مهین جون سیرتش زیباست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری از ته دل آه بلندی کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونم اینو برای دلخوشیم میگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله شنیدن حرفای تکراری رو نداشتم.تو اتاق رفتم.هربار زری خانم میومد چیزی جز مقایسه کردن من و دخترش نداشت.من سه سال از دخترش کوچیکتر بودم.سفره پهن کردم و ناهارو کشیدم.خیلی گرسنه بودم.از بوی برنج گیج شده بودم و صدای قار و قور شکمم آروم نمیگرفت.پری با چشم به بچه اشاره کرد فهمیدم باید بچه رو بردارم تا راحت غذا بخورن.از صبح تاحالا چیزی نخورده بودم.بچه رو بغل گرفتم و رفتم تو اتاق کناری نشستم.داداشم زیرش رو کثیف کرده بود باید عوضش میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشیدم از این کار بیشتر از هر چیز بدم میومد ولی مجبور بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا چرا اینقدر بدبختم.اخه منو چه به بچه داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار پری ‌کارش این بود که هی بچه دار بشه و من هی ساکت کنم،بخوابونم و رخت و کهنه بشورم و بزرگ کنم فقط یه شیر دادن بود که اونم از روی ناچاری به بچه میداد.فردا هم ادعای مادری میکرد که زحمت کشیده و بزرگ کرده و شیر حلال نمیکنه. کهنه داداشم رو عوض کردم و گذاشتمش روی پاهام و اونقدر تکونش دادم و براش لالایی خوندم تا خوابش برد.خودم هم گیج شده بودم.بچه رو روی رختخوابش گذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم و بساط چای رو آماده کردم.صدای پری رو اعصابم خش انداخت ناخودآگاه اخم کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ورپریده بیا این سفره رو جمع کن.تا کی این سفره باید پهن باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب غر زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اه لعنتی تا وقتی که بمی...استغفرالله نمیشه هم نفرینش کنی بچه کوچیک داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاقشون شدم و سریع ظرفا و سفره رو جمع کردم و تو سینی گذاشتم و سینی رو بلند کردم و روی سرم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری زیر لب به پری گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با پدرش صحبت کردی؟ توروخدا راضیش کن دیگه مجید زنش رو از خالش میخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این حرف دلم ریخت حس کردم که قلبم نمیزنه و خون تو رگام منجمد شد فکر کنم قیافم شبیه سکته زده ها شده بود.به زور از جام بلند شدم و با سرعت از اتاق بیرون اومدم.تو دلم به همشون مخصوصا اون مجید خاله زنک بد و بیراه گفتم.دیگه حتی اشتها برای خوردن غذا نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خداااا چرا منو نمیکشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه دوست نداشتم صدای اون زن رو بشنوم.ظرفارو با گریه و هزار جور فکر و خیال شستم.خدایا چرا من اینقدر بدبختم.گناهم چیه اخه گیر همچین آدمایی افتادم.اون روز زری خانم تا نزدیک غروب خونه ما بود و من سنگینی نگاهش رو به ناچار تحمل کردم.پدرم مثل مردای روستا برای ارباب کار می کرد و نگهبان یکی از بزرگترین انبارهای ارباب بود.تمام مردم روستا و همچنین روستاهای اطراف در خدمت ارباب بودن.مردهاو زنها تو باغ ها و زمین های کشاورزی کار میکردن و دخترها تو کارگاه های قالی بافی و فصل تابستون برای چیدن میوه ها تو باغ و حتی بعضی تو آشپزخونه ارباب کار می کردن.خونه ارباب بالای تپه ای بود که اطراف اون باغ بزرگی پر از میوه های مختلف بود.این باغ مساحت زیادی داشت.نزدیک تپه چشمه ای بود که از وسط باغ میگذشت و به یک حوض دایره ای خیلی بزرگ ختم میشد و ازین حوض پنج شعبه خارج میشد که هر کدوم به یک طرف باغ منتهی میشد.عرض یکی از جوی ها چهارمتر بود که چند پل برای عبور از اون ساخته بودن.انتهای این جوی رو با سنگ به صورت پله درست کرده بودن که آب با زیبایی خاصی از پله ها میگذشت.در نزدیکی اون یک مکان مسطح مستطیل مانند با سنگ های زیبا چیده شده بود.این مکان مخصوص مهمونای ارباب بود.اطراف اون درخت و پیچک و گلای خوشبو قرار داشت.خونه ارباب از دور مثل یک عمارت زیبا دیده میشد.پایین روستا هم خونه های محقر اهالی ده وجود داشت که به صورت کلبه های کوچیک اطراف درختا بودن.بوی گلها و صدای پرنده ها و علاوه بر اون کوههای بزرگ اطراف زیبایی خاصی رو به اون منظره ها میداد.من عاشق این روستا بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونه ارباب یک ساختمون دو طبقه بود که نمای اون از سنگهای شبیه به سنگهای حوض بود.این ساختمون سالن های پذیرایی و اتاق های زیادی داشت و پایین هم یک زیر زمین بزرگ بود که ۱۵ نفر از زنها و دخترهای روستا تو مطبخ خونه ای که تو اون زیر زمین بود،کار میکردن.چند انبار و اتاق هم اونجا وجود داشت.ارباب تابستون از مهموناش که بیشتر تاجر و کارخونه دارا و ثروتمندا بودن طبقه دوم پذیرایی میکرد ولی فصل زمستون از طبقه اول استفاده میکرد.کمتر روزی بود که خونه ارباب مهمون نبود.بیشتر مهمون ها با خانواده به خونه ارباب میومدن.انتهای باغ هم چندین ساختمون بزرگ وجود داشت که انبارهای ارباب بودن.تمام محصولات از برنج و گندم و جو و پنبه و انواع میوه ها و همچنین قالی های زیبای دست بافت همه اونجا نگهداری میشدن.همیشه چندین نفر تو انبار از جنس ها محافظت میکردن و پدرم هم یکی از اونا بود.ارباب دوتا زن داشت.زن اولش دختر عموش بود که چون بچه دار نمیشد ارباب زن دوم گرفت.زن اولش پنجاه و چند ساله و لاغر و قدبلند بود.صورت سفید و بیضی شکل داشت.شباهت زیادی به خود ارباب داشت.از پشت چین و چروک صورتش هنوزم زیباییش مشخص بود.بین او و ارباب از وقتی که زن دوم گرفت،شکرآب بود و نسبت به ارباب کینه داشت.بعضی از مردم میگن که اکثر املاک ارباب مال زن اولش هست.زن دوم ارباب،عالیه خانم دختر یکی از تاجرای بزرگ فرش به نام یدالله خان بود. تقریبا پنجاه سال داشت و مغرور و متکبر و خیلی بد ذات بود و اینم بگم که خیلی زود تونست به اهالی روستا تسلط پیدا کنه.قد کوتاه و چاق بود و چهره سفید با گونه های برجسته و قرمز داشت.از اون چشمای ریزش بدجنسی و حسادت میبارید.برای منفعت خودش دست به هر کاری میزد.دستوراتش باید به سرعت اجرا میشد و وای به حال کسی که دستورش رو حتی به غیر عمد اجرا نکنه روزگارش رو سیاه میکرد.همه ازش حساب میبردن.ارباب هم بهش مجال این کار رو داده بود.دو دختر و یک پسر برای ارباب به دنیا اورده بود.دختر بزرگ ارباب ملوک خانم با پسر یکی از کارخونه دارای شهر ازدواج کرده بود و دختر دومش مرجان هم با پسر داییش که وضع مالی خوبی داشت و تحصیل کرده ی فرنگ بود،ازدواج کرد و اما سهراب خان پسر کوچیک ارباب تحصیلاتش رو نتونست ادامه بده و اصلا علاقه زیادی به تحصیل نداشت.تمام خصوصیات مادرش رو به ارث برده بود حتی قیافه و اخلاق.ارباب اون رو مسئول همه کارها کرده بود.تمام کارهای کارگرا،خدمتکارا و کارگاه و کارخونه،باغ و زمین های کشاورزی رو برعهده داشت.همه ازش حساب میبردن.وقتی وارد کارگاه میشد همه از ترس نفس هم نمیکشیدن.دخترا رو خیلی اذیت میکرد و از گریه و التماس اونا لذت میبرد.این صحبت ها رو از زنهای روستا میشنیدم مخصوصا در مورد زن سوم ارباب که بنا به گفته صفیه خانم که از خواهرش ننه طوبا که سال ها پیش تو خونه ارباب کار میکرده،شنیده که ارباب چند سال بعد از گرفتن زن دومش،عاشق دختر سرایدار خونه دوستش تو شهر میشه و همونجا با خاتون ازدواج میکنه و بعد از دو سال خاتون و پسرش رو با خودش به ده میاره.عالیه خانم که فکر میکرد سوگلی ارباب بوده با دیدن خاتون و پسرش به حد جنون رسید ولی چون برابر کار انجام شده قرار گرفته بود ترجیح داد سکوت کنه ولی مثل مار زخم خورده به دور خودش میپیچید و منتظر فرصت مناسبی بود تا زهرش رو بریزه.تنها کسی که ازین ماجرا خیلی خوشحال بود خانم بزرگ بود.ازینکه عالیه خانم با اون همه کبکبه دیگه مرکز توجه ارباب نبود تو دلش قند اب میشد.بعد از مدتی خاتون که زن مهربون و همچنین زیبا و با کمالات بود تونست دل تمام اهالی خونه حتی خانم بزرگ رو با اخلاق و رفتار و مهربونیش ببره.عالیه خانم از دیدن علاقه ارباب به خاتون و پسرش به شدت حسادت میکرد و ناراضی بود ولی نمیتونست کاری کنه.بعد از گذشت چندین سال یک روز که ارباب به همراه یکی از دوستای تاجرش برای انجام کاری به مدت یک هفته به مسافرت رفته بود تو یکی از اون شب ها که ارباب نبود خونه آتیش گرفت.میگن آتیش از اتاق خاتون شعله ور شد و تا تونستن خاموشش کنن زن بیچاره تمام کرده بود.خوشبختانه اون شب پسرش پیش دایه اش خوابیده بود.همه میگن که عامل آتیش سوزی عالیه خانم بود.مخصوصا که خدمتکارا دیده بودن که با لبخند مرموزی به این حادثه نگاه میکرد.خانم بزرگ از این ماجرا متوجه شد که عالیه خانم برای از بین بردن رقیبش دست به هر کاری میزنه،به همین دلیل برای اینکه به سرنوشت خاتون دچار نشه،زیاد آفتابی نمیشد و بیشتر وقتش رو توی اتاقش می گذروند.ارباب از این حادثه شوک بزرگی بهش وارد شد و تا مدت ها از همه چیز کناره گرفت و این فرصتی بود برای عالیه خانم که دوباره همه امور خونه و حتی کارگاه ها و کارخونه ها را به دست بگیره.دیگه همه ازش حساب میبردن حتی ارباب هم کم کم تحت تاثیر قدرت و صلابت زنش قرار گرفت و ازش حرف شنوی داشت و بدون رضایتش کاری رو انجام نمیداد.سرپرستی فرهاد رو خانم بزرگ یعنی زن اول به عهده گرفت چون بچه نداشت فرهاد رو مثل پسر نداشتش دوست داشت.عالیه خانم از این وضع ناراضی بود.وجود فرهاد عذابش میداد و حضورش رو در آینده خطری برای ارث فرزندانش میدونست به همین دلیل به بهونه تحصیل تو شهر اون رو از عمارت دور کرد.عالیه خانم با این کار با یک تیر دو نشون زد اول اینکه تنها دلخوشیه خانم بزرگ رو ازش گرفت و همچنین تنها یادگار خاتون رو از اون خونه دور کرد تا اسمش و خاطراتش برای همیشه فراموش بشه.ارباب اولش ناراضی بود ولی با اصرار عالیه خانم کوتاه اومد و راضی شد و اینطور شد که فرهاد رو مثل یک تبعیدی به شهر فرستادن و از اونجا دور کردن.بعضی ها میگن که ارباب قبلا برای دیدن پسرش به شهر میرفت ولی عالیه خانم کم کم با هزار بهونه و ترفند همون رو هم ممنوع کرد تا ارباب بیشتر به سهراب خان توجه کنه.از بعضی ها هم شنیدم که فرهادخان به فرنگ رفته و سال هاست که کسی ازش خبر نداره.بچه که بودم همیشه از حرفای صفیه خانم درمورد رنجی که مردم از دست ارباب و عالیه خانم کشیدن هم ناراحت میشدم و هم میترسیدم و مثل بید میلرزیدم ولی بعد که بزرگ شدم نسبت به اون خونه و آدم هاش خیلی کنجکاو شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اواخر بهار بود و طبیعت سرسبز شمال خیلی قشنگ بود.درختهای میوه پربار بودن.کشتزارهای گندم و جو هنوز سبز بودن.بوی شالیزارهای برنج که رنگ سبز داشتن هم تو فضا پخش بود و این نشونه ی پربار بودن محصول اون سال بود که سختی های زیادی برای کشاورزهای بیچاره به همراه داشت چرا که زحمت ها رو اونها میکشیدن و بیشتر سود حاصل از اون تو جیب ارباب میرفت و مقدار ناچیزی به رعیت بیچاره میرسید.اون روزها پری بخاطر سنگینی بارداری حوصله بحث و دعوارو نداشت و زیاد پاپیچ من نمیشد.منم مثل یک کلفت کاربلد همه کارها رو انجام میدادم.از بچه ها نگهداری میکردم،از چشمه آب میوردم و رخت میشستم،غذا میپختم و به امورات خونه رسیدگی میکردم.با همه حال خوشحال بودم که دهن پری بسته شده و دیگه منو دعوا نمیکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر روز بعد از تمام شدن کارهای خونه بچه ها رو پیش صفیه میبردم.صفیه خیلی دوست داشت وقتش رو با بچه ها پر کنه میگفت که تو خونه حوصلش سر میره و وجود بچه ها باعث سرگرمیش میشه.من هم به بهونه آب اوردن سطل رو برمیداشتم و از خونه بیرون میرفتم.خودم رو مثل پرنده ی آزاد احساس میکردم.روی سبزه ها میخوابیدم و به آسمون و درختهای اطراف نگاه میکردم.گاهی اوقات چشمامو میبستم و صدای چهچه پرنده هارو گوش میدادم.گاهی هم کتاب حافظ که تنها مایملک مادرم بود رو با خودم میوردم و شعرهاش رو میخوندم.تقریبا اکثر شعرهارو حفظ بودم.خوشبختانه زن بابام فکر میکرد که کتاب قرآن هست و برای قسم خوردن ازش استفاده میکرد واسه همین از دستش در امان مونده بود وگرنه مثل بقیه وسایل مادر خدابیامرزم از بین میرفت.اون روز کنار چشمه مشغول خوندن شعر حافظ بودم که یهو صدایی شنیدم.من معمولا از طرف پشت عمارت ارباب به چشمه میرفتم و خیالم تقریبا راحت بود که اونجا کسی نمیومد.همه اهالی روستا از قسمت دیگه چشمه که جلوی عمارت بود استفاده میکردن.ترسیده به طرف صدا برگشتم.دلم لرزید و مثل مسخ شده ها به روبرو زل زدم.وای خدا چی میدیدم؟ سهراب خان، پسر ارباب.با دیدنش یاد حرف های زنهای روستا افتادم.سوار اسبش بود و به طرف چشمه میومد.خیلی زود خودم رو پشت درخت بزرگ و پهنی پنهون کردم.اعتراف میکنم که تنها جایی که از اندام کشیده و لاغرم خوشحال بودم همین الان و همینجا بود.چون پشت درخت دیده نمیشدم.همیشه غر میزدم که چرا یکم چاق نمیشم نه اینکه مثل دختر زری خانم چاق بشم نه ولی دلم میخواست یکم پرتر باشم.قلبم محکم خودش رو به قفسه سینم میکوبید و اروم و قرار نداشت.دستمو روی قلبم گذاشتم و فشار دادم انگار با این کار میخواستم قلبم رو اروم کنم.می ترسیدم سهراب خان صداش رو بشنوه.وااای خدا اگر منو میدید اون موقع باید چیکار میکردم؟ چه بلایی سرم میورد؟ حتما منو تحویل اون مادر بد ذاتش میداد که تا آخر عمر کلفتش بشم.شاید هم منو کلفت خودش میکرد بعد مجبور بودم هر روز ببینمش.از فکر اینکه کلفتش باشم موهای بدنم سیخ شد.از پشت درخت سرک کشیدم که ببینم چیکار میکنه.سهراب خان نزدیک چشمه شد و از اسب پیاده شد.تا حالا اون رو از نزدیک ندیده بودم قدبلند و خوش هیکل بود.لباس و چکمه های مشکی پوشیده بود که به پوست سفیدش میومد.چشمهای متوسط و مشکی و بینی کشیده و لبهای کلفت که نیمی از اون زیر سیبیلش پنهون بود و همچنین موهای فری که مرتب شونه شده بود.اولین چیزی که به چشمش اومد سطل آبی بود که منه احمق یادم رفته بود همراه خودم بردارم.چشمام از ترس و تعجب گرد شد.داشتم از وحشت بیهوش میشدم قلبم تو دهنم میزد.خداروشکر که درخت یکم از چشمه دور بود.بیشتر خودم رو جمع کردم که دیده نشم.چند بار نفس عمیق کشیدم و کمی سرم رو از پشت درخت بیرون آوردم.دیدم که خم شد و سطل رو دستش گرفت و به اطراف نگاه کرد.تو دلم خدا خدا میکردم که زیاد پیگیر نشه و نخواد اطراف چشمه رو بگرده.سطل رو سر جاش گذاشت و این دفعه از روی زمین جایی که نشسته بودم چیزی رو برداشت و ایستاد.با دیدن گیره سرم که شکل پروانه بود گریه ام گرفت.اخه ادم اینقدر بدشانس.از این گیره دو تا داشتم که همیشه ازش برای جلوی موهام استفاده میکردم.هدیه آقاجونم بود و خیلی دوستشون داشتم داشتم.حالا یکیش دست خان بود.دیدم که لبخند زد و گیره رو توی جیب شلوارش گذاشت.اسب شیهه کشید و سهراب خان به سمت چشمه خم شد و کمی آب خورد و چند مشت آب هم به صورتش پاشید تا کمی خنک بشه. دعا میکردم که زودتر بره.احساس میکردم کل بدنم از ترس بی حس شده.اسب رو هم جلو اورد تا آب بخوره.بعد در حالی که به اطراف نگاه میکرد با یک پرش ماهرانه روی اسب پرید و از اونجا دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی مطمئن شدم که کاملا دور شده از پشت درخت بیرون اومدم و تقریبا روی چمن ها ولو شدم.عرق سردی تمام بدنم رو خیس کرده بود.از ترس اینکه دوباره برگرده سریع بلند شدم و با عجله سطل رو برداشتم و پر از آب کردم و راهی خونه شدم.هر لحظه به پشت سرم نگاه میکردم که مبادا پیداش بشه.وقتی وارد خونه شدم سطل رو تو آشپزخونه گذاشتم.یهو صدای ناله ضعیفی رو شنیدم.صدا اروم بود از سمت اتاق پری میومد.وحشت زده به طرف اتاق رفتم.پری روی دیوار تکیه زده بود و نفس نفس میزد.رنگ صورتش پریده و مثل میت شده بود.دونه های عرق از سر و روش میریخت و حسابی خیس شده بود.خم شد و کمرش رو گرفت و دوباره ناله کرد و مثل مارگزیده ها به خودش پیچید.وقتی منو دید ناله اش به نعره تبدیل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختره ولگرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخ خدا مردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ... معلوم هست....تا حالا ..کدوم گوری.. بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند نفس عمیق کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو ساعت ....دارم ...دارم جون ...میکنم و ...منتظرم بیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن اشکهاش دلم ریخت تا حالا اون رو اینجور ندیده بودم.بازم لکنت به سراغم اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول ..اول رفتم..رفتم خونه صفیه... بعدش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست روی شکمش گذاشت و دندونهاش رو به هم فشار داد و میون حرفم پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه...بسه ..بسه،زبونت سه ...متره.برو ...برو دنبال... ننه عزت... زود باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به کتاب حافظ که تو دستم بود،افتاد و اشکهاش دوباره سرازیر شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تورو خدا ....این قرآن رو... بیار.. پیش سرم بذار...شاید ...به برکت ...کلام خدا ....آسون زایمون کنم....انگار... این بچه ...نمیخواد ...دنیا بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو اومدم و کتاب رو زیر بالشتش گذاشتم و از اتاق بیرون زدم.گیج بودم دقیقا نمیدونستم باید چیکار کنم،ایستادم و فکر کردم بعد یادم اومد که باید دنبال قابله محله یعنی ننه عزت برم.با سرعت به طرف خونه دایه شروع به دویدن کردم. با خودم فکر میکردم که اگه الان با اسب سهراب خان مسابقه بدم قطعا من برنده میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فکر بچگانه خودم لبخند زدم ولی بعد با به یاد اوردن یه ساعت پیش که کنار چشمه سهراب خان رو از نزدیک دیدم از فکرمض پشیمون شدم.تو همین افکار بودم که با شدت با یک چیز سفتی برخورد کردم و به طرف زمین پرت شدم ولی همون موقع دستهای مردونه ای دور کمر باریکم حلقه شد و محکم منو گرفت و به سمت خودش کشید و مانع از افتادنم شد.از شدت برخورد گیج بودم و نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی افتاده،سرم رو بلند کردم و با بهت و تعجب به چشمهای سیاهی که با نگرانی به صورتم زل زده بود نگاه کردم.یک لحظه نگاهمون به هم گره خورد.به حدی به من نزدیک بود که گرمای نفساش رو روی صورتم احساس میکردم.سرم رو پایین انداختم و دستم رو روی سینش فشار دادم تا ازم فاصله بگیره.به خودش اومد بلافاصله دستهاش رو شل کرد و از روی کمرم برداشت.بی اختیار دستم بالا رفت و روی صورتم نشست.از شدت خجالت عرق کرده بودم و صورتم داغ شده بود مطمئن بودم که گونه ام هم مثل گوجه سرخ شده.سرم رو یکم بالا گرفتم.اون هم مثل من هیجان زده شده بود.این رو از بالا و پایین شدن نامنظم قفسه سینش و عرق روی پیشونیش متوجه شدم.به اطرافش نگاهی انداخت (یعنی تو دیگه از کدوم گوری پیدات شد )ولی برخلاف تصورم که فکر میکردم الانه که چندتا فحش و لیچار بارم کنه با متانت و نگرانی گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید تقصیر من بود.حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من اونقدر از این اتفاق و لمس اندام دخترانم هر چند هم به اشتباه خجالت زده و شوکه بودم که زبونم برای گفتن حتی یک کلمه نمیچرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو جلوی چشمام به معنی حواست کجاست تکون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم اومدم و متوجه شدم که چند لحظه میشه که به صورت پسر مردم خیره شدم.چشمام رو از سوتی که داده بودم محکم روی هم فشار دادم. از شرمندگی دلم میخواست آب بشم و تو زمین فرو برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که گوشه لبش رو به دندون گرفته بود تا جلوی خندش رو بگیره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اون حالتش حرصم گرفته بود.به سرعت و بدون فکر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهاش بالا پرید.آخ باز سوتی دادم چرا من اینقدر گیج میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی بله ...بله خوبم....معذرت میخوام من ...من خیلی عجله داشتم....شمارو ندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره از جویدن لب هاش دست برداشت و خنده کوتاهی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله مشخصه که عجله داری فکر کنم دختر مش رضا هستی کوچیک تر که بودی دیده بودمت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله.. ب ..ببخشید من خیلی عجله دارم.با اجازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه فقط یکم آرومتر بدو فکر نمیکنم دفعه بعد کسی باشه کمکت کنه که زمین نخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اییشش مرتیکه از خود راضی.چه زود هم پسر خاله شد.بیخود نیست که همیشه ازش بدم میومد مثل مادرش مغرور و خودخواه بود.اَه اَه اَه انگار من ازش خواستم کمکم کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چینی به دماغم دادم و بدون اینکه نگاهش کنم به راهم ادامه دادم.به آخر کوچه که رسیدم ،یه نگاه به پشت سرم انداختم هنوز ایستاده بود و با لبخند به من نگاه میکرد.اون رو میشناختم.کمال پسر آقا ماشالله بود.به گفته دخترها یکی از بهترین و قشنگترین پسرهای روستا بود و به گفته مادرش محترم خانم همه دخترهای روستا آرزوی پسرش رو داشتن (البته به جز من).هر جا و تو هر جمعی مینشست به طور ماهرانه بحث رو به دردونه خودش میکشوند و جوری ازش تعریف میکرد که انگار رستم زال بود.همیشه با غرور و تکبر میگفت پسرم از دخترهای ده خوشش نمیاد و باید از شهر براش زن بگیرم. (اصلا برو از فرنگ براش زنگ بگیر به ما چه اخه) اینقدر با افاده از پسرش صحبت میکرد که من همیشه بی دلیل از اون بیچاره بدم میومد ولی الان و با اتفاق امروز و حرف آخرش خداروشکر دلیلش رو هم پیدا کرده بودم. البته حق با مادرش بود حالا که از نزدیک پسرش رو دیدم واقعا جذاب و خوش چهره بود و بی دلیل نبود که اسم کمال تو هر جمع دخترونه ای میپیچید.پوستی سبزه و چشمهای درشت و سیاه با لب و بینی خوش ترکیبی داشت.موهای پرپشتش تا روی گردنش ریخته بود.سینه پهن و ماهیچه های برجسته ای داشت و خوش اندام بود.وقتی لبخند میزد هم جذاب تر میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره با هر بدبختی که شده به خونه ننه عزت رسیدم.سنگی برداشتم چند ضربه به در کوبیدم.ننه عزت کمی گوشش سنگین بود و تنها زندگی میکرد.اون قابله معروف روستا بود.اهالی روستا میگن که ننه یک پسر داشت که چوپون بود و از گوسفندهای ارباب نگهداری میکرد و اون طور که شنیدم مثل اینکه یه روز گرگ به گله حمله میکنه و تعداد زیادی از گوسفندها تلف میشن و ارباب اون رو به زندان میندازه و دیگه هیچوقت ازش خبری نشد.در تا نیمه باز شد و برخلاف انتظارم هیکل زن چاقی میون در پیدا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام خانم ننه عزت خونه هستن؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله،کارت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زن بابام میخواد زایمان کنه بی زحمت صداش کنید حالش خوب نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید دخترم ننه عزت نمیتونه همراهت بیاد.چند روزی مریض شده و منم اومدم که ازش پرستاری کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این حرف دنیا روی سرم خراب شد.حالا چه خاکی به سرم میریختم.پری حال خوبی نداشت و اگه دیر میکردم خدانکرده ممکن بود بلایی سرش بیاد.گیج بودم و نمیدونستم چیکار کنم از اون خانم خداحافظی کردم و بی هدف شروع کردم به راه رفتن.فکرم به جایی نمیرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه زری خانم به ذهنم اومد.آره درسته باید اون رو خبر می کردم.فقط اون میتونست به من کمک کنه.به هر حال از من بیشتر تجربه داشت و تو اینجور مسائل واردتر بود.به خونه زری خانم رسیدم.در رو زدم.خدا خدا میکردم مجید در رو باز نکنه.نگاهش هیز بود و من اصلا نمیتونستم نگاه هاش رو تحمل کنم.یاد حرف زری خانم افتادم که منو برای پسرش میخواست.چینی به دماغم دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسره چندش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشبختانه برای اولین بار بخت باهام یار بود و مهین در رو باز کرد و پشت سرش زری خانم هم ظاهر شد.سلام کردم و ماجرا رو براشون تعریف کردم.نگاهم به مجید افتاد که از اتاق بیرون اومد. با لبخند جلو اومد و کنار مادرش ایستاد و سلام کرد.بیا هنوز دو دقیقه نمیشد که بخت باهام یار بود ها.لعنت به این شانس.(مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه)سرم رو پایین انداختم و زیر لب جوابش رو دادم.زری خانم رو به دخترش کرد و اون رو مخاطب قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بدو دختر بدو برو دنبال محبت خانم.اون شاگرد ننه عزت بوده حتما میتونه کمکمون کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اینکه از نگاه های هیز مجید و لبخندهای چندش تر از خودش خلاص بشم به زری خانم گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا مهین جون بره دنبال محبت خانم،من میرم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر کن دختر صبر کن چادر سر کنم منم همراهت میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خونه زری خانم خارج شدیم.صدای اذان ظهر از گلدسته های مسجد شنیده میشد.ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست من عاشق صدای اذان بودم.از کنار مسجد خشتی و قدیمی ده رد شدیم.زری برای چند لحظه کنار مسجد ایستاد و زیر لب برای پری دعا کرد.بعد دوباره به سمت خونه حرکت کردیم.برای اوردن آب دوباره از خونه بیرون اومدم.فریادهای پری شدت گرفته بود.با دلهره پا تو کوچه گذاشتم.دلم به حال زن بابام میسوخت.واقعا بچه اوردن اونقدر ارزش داشت که آدم بخاطرش این همه درد بکشه یا مثل مادرم جونش رو به خطر بندازه؟؟واقعا دوست داشتم بیرون باشم و صدای جیغ و ناله های پری رو نشنوم.ولی چاره نداشتم به من احتیاج داشتن.باید سریع تر آب میبردم.قدم هام رو تندتر کردم.کنار چشمه نشستم و سطل رو پر کردم.یهو صدای پایی رو شنیدم به سرعت برگشتم ولی کسی رو ندیدم.از ترس اینکه سهراب خان باشه سریع به خونه برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفتاب غروب کرده بود و هوا داشت تاریک میشد ولی پری هنوز زایمان نکرده بود.قابله از پدرم خواست تا پیش میرزا تقی موذن بره و برای پری دعا کنه.از اون همه سر و صدای پری دیگه خبری نبود به جز ناله ی ضعیفی که گاهی بلند میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلیم کهنه ای رو روی تخت چوبی وسط حیاط پهن کردم.چند پشتی هم روی اون گذاشتم و بساط چای رو آماده کردم.زری خانم ماتم زده دم در اتاق نشسته و دعا میکرد و اشک میریخت.در حیاط باز شد،پدرم اومد و روی تخت نشست.خیلی ناراحت بود.آهی از ته دل کشید.از من خواست که براش قلیون چاق کنم.با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میرزا تقی عصر به ده بالا،خونه دخترش رفته.بعد سرش رو پایین انداخت.تا حالا اون رو اینجور درمونده ندیده بودم.مثل همون روزی شده بود که مادرم داشت لحظه های آخر عمرش رو میگذروند.خیلی دلم به حال پدرم میسوخت.احسان و محسن بی خبر از همه جا در حال بازی بودن.صفیه خانم هم حسن رو پیش خودش برده بود.گاهی سرش رو از روی دیوار بالا میورد و جویای احوال زن بابام میشد و براش دعا میکرد.کم کم داشتم نگران میشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نکنه اونم مثل مادرم...نه نه خدا نکنه.اون موقع این بچه ها رو کی بزرگ میکنه؟ درسته که خیلی اذیتم میکنه ولی من دوسش دارم هر چی باشه مادر برادرام بود. ای خدا خودت کمکش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم براش دعا کردم.قابله از اتاق بیرون آمد،خیلی مضطرب بود.رو به من کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه،پری جون میگه تو میتونی قرآن بخونی،راست میگه دخترم؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله میتونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناباوری نگاهی به من انداخت و با خوشحالی گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به به ! مش رضا دختر با سواد و قرآن خون داره و چیزی نمیگه، برو دختر... زود برو یه کاسه رو پر از آب کن و سوره زلزال رو بخون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع کاسه ای رو پر از آب کردم و کنار در اتاق نشستم و با صدای لرزونی شروع به خوندن سوره کردم و بعد کاسه رو به دست محبت خانم دادم و اون کاسه به دست وارد اتاق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم که ناراحت بود رو به زری خانم کرد و سرش رو با ناراحتی تکون داد و از ته دل آهی کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون خدابیامرز بهش قرآن خوندن و سواد رو یاد داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زری خانم اشک هاش رو با گوشه روسری پاک کرد و با تمام وجود گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا بیامرزش.نور به قبرش بباره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار با این کار میخواست از مادرم تشکر کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم صدای پری بلندتر میشد.همه ما نگران بودیم .زری خانم کنار اتاق نشسته بود و با دست روی پاهاش میکوبید و خدا روصدا میزد.پدرم هم با صورتی آشفته تو حیاط قدم میزد و زیر لب دعا میکرد.من هم گوشه ای نشسته بودم و گریه میکردم.فکر نمیکردم پری رو اینقدر دوست داشته باشم که از فکر از دست دادنش اینجور گریه کنم.بعد از ربع ساعت صدای جیغش رو همراه با صدای ضعیف نوزادی شنیدیم.همه به طرف اتاق دویدیم ولی تا دم در بیشتر نرفتیم.زری داخل شد و بعد از یک دقیقه هلهله کنون بیرون اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مش رضا مبارک باشه بچه پسره، خداروشکر حال هردوشون هم خوبه.پدرم نگاهی به آسمون انداخت و دست هاش رو بلند کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الحمدالله...پسر و دختر که فرق نداره مهم اینه که حالشون خوب باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مش رضا نگران نباش حالشون خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدش به طرفم اومد و گونم رو محکم بوسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دستت درد نکنه دختر قربونت برم تو خواهر منو نجات دادی.انشالله که خدا تورو خوشبخت کنه دختر خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خجالت زده لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که کاری نکردم خدا نجاتش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به من انداخت و با حسرت آهی کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی دوست داشتم عروسم بشی ولی خدا باباتو حفظ کنه قبول نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که سرم رو تو یقه فرو کرده بودم چینی به دماغم دادم و کنار پدرم روی تخت نشستم.صفیه از بالای دیوار صدا زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آیه؟؟ بچه دنیا اومد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالی به سمت دیوار دویدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله صفیه خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستاش رو به سمت آسمان بلند کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خداروشکر.دختره یا پسر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم لبخندی زد و جوابش داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد از در خونه وارد شد و رو به پدرم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مش رضا،مبارک باشه. انشالله که زیر سایه تون بزرگ بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی ممنون،انشالله روزی شما باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حسرت در جواب پدرم گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه از ما گذشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم در حالی که پکی به قلیون میزدگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدارو چه دیدی قربونش برم هر غیر ممکنی به دستش ممکن میشه.از رحمت خدا نباید نا امید باشی صفیه خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صفیه سری تکون داد و رو به من گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حسن تو خونه خوابیده بیدار که شد میارمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اجازه گفت و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم فکر کردم کی زری خانم از من خواستگاری کرده؟چه عجب پری چیزی نگفت. ولی چه خوب که پدرم قبول نکرد. وای اگه پدرم قبول میکرد چه خاکی به سرم میریختم؟ من از پسر یالغوزش متنفر بودم.یکی از چندش ترین آدم های روی زمین بود.خیلی خوشحال بودم ازینکه پدرم مجید رو رد کرده بود.دوست داشتم پدرم رو بغل کنم و ببوسم که حاضر نشده بود تنها دخترش رو به اون خانواده بده.روبه روش نشستم و براش چای ریختم و با لبخند چای رو جلوش گذاشتم و اون هم با گفتن ممنون دخترم چای روبرداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی بود که احساس میکردم کسی دنبالم میکنه.صدای پا و خش خش رو پشت درختها میشنیدم.داشتم باور میکردم که جن یا از ما بهترون اطراف چشمه وجود داره.همیشه سریع به چشمه میومدم و سطل رو پر از آب میکردم و با سرعت از اونجا دور میشدم.اخلاق پری بعد از زایمان تغییر کرده بود.دیگه مثل قبل بهونه تراشی نمیکرد و کتکم نمیزد ولی هنوز هم غر غر میکرد.به هر حال من ازین تغییر خوشحال بودم.اون روز لباس و ظرف زیادی برای شستن داشتم.صبح زود ظرف ها رو تو سینی و لباس ها رو داخل تشت گذاشتم و به سمت چشمه راه افتادم.هنوز به چشمه نرسیده بودم که مریم رو از دور دیدم.داشت به طرفم میومد.با دیدنش لبخند زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام چه عجب ازین طرفا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم چندبار پشت سر هم سرفه کرد بعدش نفس عمیقی کشید انگار میخواست با تمام وجودش هوای تمیز روستا رو نفس بکشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز دو ساعت اجازه گرفتم تا برم پیش حکیم.چند روزیه که خیلی سرفه میکنم.با هزار بدبختی از آقا صاحب اجازه گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا صاحب مسئول کارگاه های قالی بافی بود.اون با دوتا پسرش کار نظارت بر کارگران رو به عهده داشتن و برای راضی نگه داشتن ارباب و سهراب خان از کارگرها بیش از توانشون کار میکشیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم چشماش رو تنگ کرد و لبخند کجی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی آیه تو زیبارو میشناسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نیومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه یادم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اه آیه چطور نمیشناسی؟ همون دختر خوشگله، قدش کوتاه و ریزه میزه بود رو یادت نمیاد؟ همون که خونشون ده بالاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهان یادم اومد.خب چطور مگه؟ چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم سرش رو به گوشم نزدیک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند روزی پیداش نیست.خونشون نرفته.بعضیا میگن با رفیقش فرار کرده.تا حالا این چهارمین دختره که فرار کرده.غیر اکرم که دو ماه پیش سم خورد و خودشو کشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون بیچاره که خودشو نکشته.غذاش آلوده به سم بوده.مادرش به زن بابام گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم تابی به گردنش داد و با اخم پوزخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ابله خانم اون زن که نمیاد بگه دخترش حامله بوده و خودشو کشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تعجب و بهت دهنم باز موند و با چشمایی گرد شده بهش زل زدم.آب دهنم رو به زور قورت دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی...چی میگی؟ خاک بر سرم مریم این حرفا چیه که میگی؟ خوب نیس پشت مرده اینجور حرف بزنی استغفرالله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم قیافه حق به جانبی به خودش گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور نمیکنی؟ الهه خانم که باهاش کار میکرده به دوستم زهره گفته که اون مدتی حالش بهم میخورده و شکمش هم کم کم داشت بالا میومد. زبونم رو گاز گرفتم و پشت دست چپم کوبیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا مرگم بده استغفرالله، بلا به دور من که باور نمیکنم.اون دختر خیلی نجیبی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم دهنش رو به یک طرف کج کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخوای باور کن میخوای باور نکن.اینو همه میدونن حتی مادرش.یهو جیغ کوتاهی کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای خدا چقد دیرم شده من میرم دیگه خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش رو دادم و نگاهم رو به اون که داشت از من دور میشد،دوختم.یعنی حرفاش راست بود.واقعا زیبا فرار کرده بود.خیلی دلم به حالش سوخت.دختر قشنگ و خجالتی بود.خیلی کم صحبت میکرد.براش ناراحت شدم.سرم رو به دو طرف تکون دادم تا از شر افکار منفی درمورد زیبا و اکرم خلاص بشم.استغفرالله خدا منو ببخش نه اکرم اینجور دختری نبود و این کار رو نمیکرد.با ناراحتی به راهم ادامه دادم.از فکر اکرم بیرون نمیومدم.سینی ظرفها رو روی سنگ بزرگی کنار چشمه گذاشتم و شروع به شستن کردم.صدای مردونه ای منو به خودم اورد: سلام آیه خانم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به سمت صاحب صدا چرخوندم.کمال بود پسرمحترم خانم.اَه بازم این پسر نچسب و از خودراضی رو دیدم.تقریبا دو ماه از اون روز میگذشت.نگاهم رو به ظرف ها دوختم و در حالی که خودم رو مشغول نشون میدادم جواب سلامش رو دادم.یکم جلوتر اومد.همونطور که داشتم دیگ رو با سیم میسابیدم با لحن خشک و سرد گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمائید با من کاری دارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار انتظار همچین لحنی رو ازم نداشت که دستپاچه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...نه داشتم...داشتم رد میشدم..یعنی تشنه بودم ...خواستم آب بخورم.بعدش خم شد و مشتی آب برداشت و خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو کمی بلند کردم و نیم نگاهی بهش انداختم.چشماش به صورتم خیره بود و با لبخند محو من شده بود.یک دست لباس نو پوشیده بود.موهای خوش حالتش رو به یک طرف شونه زده و خیلی به خودش رسیده بود انگار میخواست به مهمونی بره.دونه های درشت عرق روی پیشونیش سر میخورد و با دستمال اون رو پاک میکرد.نمیدونم از گرما بود یا از شرم که صورتش قرمز شده بود.اخم کردم و سرم رو پایین اوردم.یاد اکرم افتادم که چطور به وسیله یه مرد گول خورده بود.شاید اون مرد هم مثل کمال اول با خوشرویی و مهربونی باهاش دوست شده بود و بعدش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش رو شنیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حال باباتون خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خیلی ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن صحبت کردنم تند بود و اون رو متوجه کرد که چندان میلی به موندنش ندارم.برای همین ترجیح داد خداحافظی کنه و بره. به رفتنش خیره شدم و پوزخند زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کور خوندی اگه فکر کردی منم مثل بقیه دخترا با دیدنت شل بشم و غش و ضعف برم.من نمیخوام مثل اکرم بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چرا دل خوشی ازش نداشتم.بسکه مادر ندید بدیدش ازش تعریف کرد.الانم که مریم در مورد اکرم اونجور حرف زد نسبت به مردها کینه گرفتم و بیشتر حساس شدم.لباس ها و ظرف ها رو سریع شستم و به طرف خونه به راه افتادم.از دور خونه ارباب پیدا بود.خیلی دوست داشتم که اون خونه و همه افرادش رو از نزدیک ببینم.زنهای ارباب و دخترایی که اونجا کار میکردن و حتی خود ارباب چطور آدمایی بودن.البته کم و بیش با بعضی از دخترایی که اونجا کار میکردن آشنا بودم.به خونه که رسیدم یکراست رفتم تو آشپزخونه و ظرف هارو روی میز گذاشتم.کمرم راست نمیشد لعنتی.آخرش فلج میشم از بس که اینا سنگین هستن.خواستم لباس ها رو روی بند رخت ها پهن کنم که پری وارد حیاط شد تو دستش سطل آب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه اینا رو ول کن خودم انجام میدم تو برو آب بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا چه زود آب تموم شد باشه سطل رو بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر نری دو ساعت دیگه برگردی میخوام برای شام آبگوشت بار بزارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ای کردم و سطل رو از دستش گرفتم و دوباره از خونه بیرون رفتم.قدم هام رو سریع کردم تا زودتر به چشمه برسم ایندفعه از جلوی عمارت رفتم.تو راه برگشت به خونه بودم که یهو متوجه شدم که پایین باغ چند نفر جمع شدن .کنجکاو شدم.سطل آب رو زمین گذاشتم.چشمم به تخته سنگی که همون اطراف بود،افتاد.حسابی کنجکاو شده بودم.بالای تخته سنگ رفتم و چون دید کافی نداشتم روی پنجه پا ایستادم. سنگ زیر پام لق بود و نمیتونستم درست ببینم که چه خبره.سعی کردم که تو همون حالت تعادلم رو حفظ کنم.با دقت به اون قسمت از باغ نگاه کردم.درست بود جمعیت زیادی اونجا جمع شده بودن.یعنی چی شده بود؟ نه اینجور نمیشه بهتره که سطل رو به خونه ببرم و بعد برم باغ از نزدیک همه چیز رو ببینم.از راه دور که نمیتونستم بفهمم چه خبر شده! خواستم از تخته سنگ پایین بیام که یکدفعه سنگ زیر پام تکون خورد و پای راستم پیچ خورد و قبل ازینکه بفهمم چی شده تعادلم رو از دست دادم و همونطور که جیغ میکشیدم پخش زمین شدم.لعنت به این شانس.وای خدا عجب دردی! مچ پای راستم خیلی زود متورم شد. به اطراف نگاه کردم که شاید بتونم کسی رو پیدا کنم که کمکم کنه. مثل بچه ها گریه میکردم صدای فین فینم بلند شده بود.سعی کردم از جام بلند بشم ولی دوباره افتادم.چند بارنفس عمیق کشیدم تا بتونم درد رو تحمل کنم.ولی فایده نداشت مگه میشد این حجم از درد رو تحمل کرد.بسکه درد داشتم مثل مار به خودم میپیچیدم و آه و ناله میکردم.(حالا از شانس من یه نفر هم از اینجا رد نمیشه) با صدای لرزون با تموم وجودم فریاد زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کمک ...کسی اینجا نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای ایندفعه پری حتما منو میکشت.یه لحظه حس کردم که صدایی شنیدم گوشام رو تیز کردم و حتی نفس هم نکشیدم.اره درسته صدای برخورد سُم اسب به زمین بود.خوشحال شدم میتونستم از صاحب اسب کمک بگیرم.سرم رو بلند کردم و منتظر شدم که صاحب اسب بیاد و متوجه حضور من و بلایی که سرم اومده، بشه.بلاخره بعد یکی دو دقیقه که برای من خیلی طول کشید اسب و صاحبش مقابلم ایستادن.خدایا این حجم از بدشانسی رو باور نمیکنم.این همه آدم تو این روستا هستن که سوار اسب میشن چرا سهراب خان پسر ارباب.حالا دیگه درد پام رو فراموش کرده بودم و همه وجودم از ترس حضور اون میلرزید. اون داشت با من حرف میزد میدیدم که لب هاش تکون میخوره ولی من چیزی نمیفهمیدم فقط با دهن باز و مات زده بهش نگاه میکردم.از اسبش پیاده شد و نزدیکم اومد و جلوم زانو زد.بخدا که تا مرز سکته رفته بودم و قلبم تو سرم نبض میزد.همونطور که به چشمام زل زده بود دست دراز کرد و پای راستم رو گرفت.ناله ای از ته گلوم خارج شد که زود دستم رو روی دهنم گذاشتم‌.همون موقع کمال با عجله و مضطرب به طرفمون دوید.با دیدن من ابروهاش بالا پرید و رنگ نگاهش عوض شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه ...اینجا چیکار میکنی؟ تو بودی جیغ میزدی؟با اومدن کمال ترسم کمتر شد. نگاهش بین من و سهراب خان و پام که تو دست خان بود در گردش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دِ دختر حرف بزن دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اینکه من رو کنار سهراب خان دیده بود خجالت میکشیدم.بغض کرده و با مظلومیت نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم ...فکر کنم ...پام شکسته و اشکام که انگار منتظر فرصتی بودن مثل فواره از چشمام بیرون زد.سهراب خان که همچنان پام رو تو دستش گرفته بود با گوشه چشمش نگاهی به کمال انداخت و پوزخند زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اره پات شکسته خانم کوچولو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پام رو آروم روی زمین گذاشت و سر پا ایستاد و رو به کمال کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کمک کن روی اسب بذاریمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمال با اخم به سهراب خان نگاه میکرد انگار که چندان دل خوشی ازش نداشت و دوست نداشت که خان با من حرف بزنه.چیزی تو نگاهش بود نمیدونم نفرت بود یا غیرت؟کمال خم شد و همراه با خان من رو مثل پر کاه از روی زمین بلند کردن و روی اسب گذاشتن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شدت درد چشمام رو محکم بستم.فقط ناله میکردم و اشک میریختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کمال دختره کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر مش رضا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو باز کردم کمال کنار اسب ایستاده بود و با نگرانی نگاهم میکرد.خان جلوتر اومد.همچنان پوزخند به لب داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کمال تو برو دکتر بیار.منم میرسونمش خونه مش رضا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شنیدن این حرف مثل برق گرفته ها به کمال نگاه کردم.از اینکه کمال میخواست من رو با سهراب خان تنها بذاره دلم ریخت.ملتمسانه بهش نگاه کردم.اون هم انگار دوست نداشت من رو تو اون شرایط با خان تنها بذاره.نگرانی رو تو صورتش میدیدم.با نگاهم ازش میخواستم که منو اینجا تنها نذاره.انگار نه انگار که یه ساعت پیش باهاش با لحن بد حرف زده بودم و بدخلقی کرده بودم.حالا ازش میخواستم که فرشته نجاتم باشه و من رو از دست خان نجات بده.با همه حال از اونجا دور شد ولی هر لحظه برمیگشت و به من نگاه میکرد.یهو شروع به دویدن کرد.همون لحظه سهراب خان که خیالش از رفتن کمال راحت شد لبخندزنان بهم نزدیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اسمت چیه کوچولو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از درد حال حرف زدن رو نداشتم حس میکردم هر لحظه ممکنه که از هوش برم.با بی حالی و البته ترس زمزمه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر نگاه سنگینش داشتم جون میدادم.زیر لب اسمم رو تکرار میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه اسمت هم مثل خودت قشنگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند دندون نمایی زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر تو قشنگی دختر.چطور تا حالا تورو ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو با یک پرش سوار اسب شد و پشتم نشست.موهای بدنم سیخ شد حتی نفس کشیدن هم برام مشکل شده بود. حتی توی خواب هم فکرش رو نمیکردم شخصی که پشتم نشسته سهراب خان باشه. از کابوس شبونه هم وحشتناک تر بود.گرمای بدنش رو حس میکردم تنم مور مور شد.دست چپش رو دورم حلقه کرد و منو به خودش فشار داد و من رسما همونجا داشتم قبض روح میشدم.با دست دیگش صورتم رو نوازش کرد و آروم اسمم رو تکرار کرد چشمام پر از اشک شد. احساس میکردم که تو چنگال قوی شیر درنده و وحشی افتاده بودم.از اینکه اونقدر ضعیف بودم و نمیتونستم دستش رو کنار بزنم از خودم بدم میومد.بوی عطرش رو حس میکردم و این حالم رو بدتر میکرد و لرزشم بیشتر میشد.دهنش رو آهسته نزدیک به گوشم آورد و زمزمه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بره کوچولوی من، آروم باش چرا اینقدر میلرزی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این حرف دیگه چیزی نفهمیدم و از حال رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس درد شدید چشمام باز شد. خونه خودمون بودم.کمال رو دیدم که نگران بود و به حکیم نگاه میکرد و حرفهاش رو برای آقاجونم توضیح میداد.کیف حکیم هم دستش بود.پری بچه به بغل همراه با صفیه خانم بالای سرم ایستاده بودن و با تعجب و استرس به سهراب خان نگاه میکردن و حسابی دست و پاهاشون رو گم کرده بودن.حق داشتن وجود سهراب خان اونم تو خونه محقر و کوچیک ما عجیب و البته بیشتر ترسناک بود.اول از همه آقاجون متوجه من شد.جلو اومد و دستش رو روی سرم کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به هوش اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه نگاه ها سمت من چرخید.با دیدن خان تمام اتفاقات جلو چشمم ظاهر شد.به من لبخند زد.ازش میترسیدم سریع رو برگردوندم و به صفیه که خم شده بود و لیوان آب قند رو جلوی دهنم گذاشته بود نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر بیا این رو بخور حالت جا بیاد.رنگ به رو نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم از آب قند رو خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حکیم کنارم نشست و پام رو تو دست گرفت آخ بلندی گفتم.چشمام رو محکم روی هم فشار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک دو سه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره فریادی از درد کشیدم و قبل ازینکه کاملا از هوش برم صداش رو شنیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تمام شد.پاش جا افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به هوش اومدم دیگه کسی تو اتاق نبود.پام رو بین دو تیکه چوپ با پارچه سفید بسته بودن. صدای بچه ها رو از حیاط میشنیدم.گلوم خشک شده بود.به پنجره اتاق نگاه کردم.هوا تاریک شده بود.چند ساعت خواب بودم؟ صدای پدرم رو از اتاق بغلی شنیدم.انگار داشت بحث میکرد و از چیزی ناراحت بود.با صدایی که تلاش میکرد بالا نره میگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه حق نداری دختره رو برای آب آوردن و شستن ظرف و لباس بیرون بفرستی.اصلا این دختر حق بیرون رفتن نداره.من نمیخوام آبروم تو روستا بره مثل اون مردم بدبخت...میبینی که هر روز یه دختری کشته میشه.همین امروز جسد اون دختر بیچاره رو پیدا کردیم.میدونی خودشو با روسریش دار زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه خوبه اینقدر داد و بیداد نکن مرد.تقصیر من چیه آخه.تازه این جواب خوبی کردنه؟؟ آیه پاش پیچ خورده بود سهراب خان کمک کرد و آوردش خونه.تازه براش حکیم هم آورد.‌اونکه کار بدی نکرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم بدون ملاحظه فریاد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی میگی زن.اینا خوبیه؟ اینهمه مردم بیچاره که شب و روز براشون زحمت میکشن چرا خان به اونا خوبی نمیکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاو شده بودم.پدرم داشت از خان حرف میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه خان خدا نکرده بخواد بلایی سر دخترم بیاره کی میتونه جلوشو بگیره؟ اگه ارباب یا پسرش بخوان بلایی سر رعیت بیارن کسی نمیتونه جلوشونو بگیره.فکر میکنی این همه دختر که کشته میشه تقصیر کیه؟ همه اهالی میدونن ولی کسی چیزی نمیگه.چرا؟ چون همه میترسن.منم میترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه مش رضا، اینقد با صدای بلند حرف نزن.الان دختره بیدار میشه.حکیم بهش داروی خواب داده تا درد نکشه حالا تو اینقدر داد و فریاد کن تا بیدار بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای خدا این حرفا چی بود میشنیدم! یعنی حرفهای پدرم درست بود؟ یعنی همه این ماجراها تقصیر سهراب خان بود.با یاد سهراب خان دوباره لرز به تنم افتادم.اگه کمال اون لحظه نمیومد سهراب خان با من چیکار میکرد؟ بی اختیار دستم رو روی صورتم جایی که نوازش کرده بود گذاشتم.انگار داغ تر بود.خدا دارم دیوونه میشم.وای چطور صورتم رو نوازش کرد و دهنش رو نزدیک گوشم آورد و ...عرق کردم.حالم بد بود و پام درد میکرد.از خدا خواستم که دیگه هیچوقت خان رو نبینم.تو همین فکرا بودم که پدرم وارد اتاق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر بابا چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اون رو دیدم بغضم ترکید و زدم زیر گریه.کنارم نشست و دستی روی سرم کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده بابا؟ برای چی گریه میکنی؟ چند روز دیگه پات خوب میشه و دوباره میتونی راه بری.اینکه گریه کردن نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم پر بود و با حرفای پدرم گریم شدت گرفت.چقدر پدرم مهربون بود و من از داشتن این مرد به خودم میبالیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترم چرا مواظب خودت نیستی.من به مادر خدابیامرزت قول دادم که مواظبت باشم.تو با این همه کاری که انجام میدی خودتو از بین میبری.الانم که پات اینجور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکهام رو پاک کردم و دست پدرم رو گرفتم.به صورت مهربونش نگاه کردم.زیر چشمش و کنار لبش چین افتاده بود ولی هنوز قشنگ بود.بوسه ای به دستش زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا تو بهترین و مهربونترین پدر دنیا هستی و همیشه مواظب من بودی و هستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه پری با یک سینی وارد اتاق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر و دختر خلوت کردین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینی رو جلوم گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخور دختر از صبح تا حالا چیزی نخوردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از رفتار پری تعجب کردم.یک کاسه آش و چند تکه نون تو سینی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخور دخترم،نوش جون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونقدر احساس گرسنگی میکردم که با اشتهای کامل شروع به خوردن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز های اول خیلی اذیت شدم و درد داشتم و به سختی کارهام رو انجام میدادم ولی روز به روز درد پام کمتر شد و بعد از گذشت دو هفته کاملا خوب شده بودم.دو هفته ای که برای منی که عاشق دیدن طبیعت بودم به اندازه دو سال گذشت. دیگه از خونه بیرون نمیومدم.البته بیشتر میترسیدم که بیرون برم و دوباره با سهراب خان روبرو بشم.یک شب که مشغول خوابوندن حسن بودم صدای پدرم رو شنیدم که با پری صحبت میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پری باورت میشه امروز سهراب خان حال آیه رو ازم پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب تو چی گفتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم گفتم که بهتر شده.میگم پری یه وقت این دختره بیرون نره،من خیلی میترسم بلایی سرش بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبره مش رضا، این طور که فکر میکنی نیست.این همه دختر شهری هست که برای خان سر و دست میشکنن اونوقت بیاد به دخترت نظر داشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(مطمئن بودم پری برای گفتن این جمله پشت چشم نازک کرده و دهن کج کرده.همه ادا و اطواراش رو از حفظ بودم)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زن تو که نمیدونی اون چقد از خدا نترسه.دختر شهری و روستایی واسش فرقی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ که اونشب با شنیدن این حرف ها تا صبح خواب به چشمم نیومد.فکر میکردم هر لحظه ممکنه که خان از روی دیوار تو خونه بپره و مثل یک دیو من رو با خودش ببره و هزار جور فکر و خیال دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتها بود که کارهای داخل خونه رو انجام میدادم و آب آوردن و شستن ظرف ها و لباسها به عهده پری بود.انجام این کارها باعث ناراحتی پری میشد و کم کم غر زدن هاش رو از سر گرفت.هر بار بعد از دو ساعت برمیگشت خونه و کلی غر میزد که ( وای مردم چقدر سنگینه، اخ کمرم شکست وای پاهام شکست چقدر راهش دوره.دختر شاه پریونش بمونه تو خونه من باید تو ده بچرخم سطل اب دست بگیرم و کلی حرف دیگه) من هم چیزی نمیگفتم همینکه فهمید من چه بدبختی میکشیدم تا ظرف ها و رخت ها رو بشورم و آب بیارم برام کافی بود تازه من هر بار یه کتک مفصل هم از دستش نوش جون میکردم.یک شب بعد از شام در خونه رو زدن.تعجب کردم چون معمولا ما این وقت شب هیچوقت مهمون نداشتیم. چادر رو که روی بند رخت آویزون بود برداشتم و سر کرد و در رو باز کردم. با تعجب و بهت به مهمون های اونشب نگاه کردم.محترم خانم و شوهرش همراه با کمال به خونه ما اومده بودن..خیلی عجیب بود چون اون ها زیاد با ما رفت و آمد نداشتن.فکر میکنم تو این سال ها فقط دو سه بار اون هم آقا ماشالله برای حل مشکلی به خونه ما اومده باشه.خیلی زود لبخندی زدم از جلوی در کنار رفتم و اون ها رو به داخل دعوت کردم.اول آقا ماشالله با لبخند بهم سلام کرد و وارد شد و به سمت پدرم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به به مش رضا سلام و علیکم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علیک سلام خوش اومدی ماشالله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محترم خانم با کلی قر و فر وارد شد و یه نگاه به سر تا پام انداخت و زیر لب یه سلام کرد که البته من حدس زدم سلام کرده باشه وگرنه صدایی نشنیدم فقط دیدم که لباش تکون خورد.بعد از اون کمال وارد شد سرش پایین بود و با خجالت یه سلام کوتاه کرد و سمت بقیه رفت.همه مشغول سلام و احوالپرسی بودن که من به سمت آشپزخونه رفتم و سریع بساط چای و قلیون رو اماده کردم.از بس که این کار رو انجام داده بودم که دیگه ماهر شده بودم.آقا ماشالله یکی از ریش سفیدهای محل بود.همیشه اون و زنش به خونه ارباب رفت و آمد میکردن.مردم ده هم اگر براشون مشکلی پیش میومد پیش آقا ماشالله میرفتن.برای همین بود که محترم خانم خودش رو بالاتر از زن های ده میدید. سینی چای رو آماده کردم و به مهمون ها تعارف کردم.کمال سر به زیر کنار مادرش نشسته بود.محترم خانم دوباره به سر تا پام نگاه انداخت و اخم کمرنگی کرد.مشخص بود ازینکه خونه ما اومده چندان راضی نیست.قلیون رو جلوی آقا ماشالله گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پیر شی دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و بدون گفتن حرفی از اتاق خارج شدم و به اتاقم پناه بردم.صدای آقا ماشالله رو شنیدم که پدرم رو مخاطب قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جل الخالق مش رضا ماشالله هزار ماشالله دختر با کمالاتی داری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون بزرگواری شما... هی والا چی بگم لطف خدا بوده که برای من این دختر رو نگه داشت مادرش رو ازم گرفت.( خیلی دوست داشتم قیافه پری رو ببینم الان حتما چند بار پشت سر هم پلک زده بود.وقتی اسم مادرم رو میشنوه بی اختیار چشماش اونجور میشه)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا ماشالله ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا رحمتش کنه و خدا این دختر رو واست حفظ کنه والله مش رضا ما برای امر خیر خدمت رسیدیم و مزاحم شدیم.اگه خدا نصیب کنه و شما قابل بدونین اومدیم خواستگاری از دخترتون برای آقا کمال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که تو اتاق نشسته بودم و حرفهاشون رو میشنیدم احساس کردم که روح از بدنم جدا شد.چی میگفت...؟ از زور تعجب و بهت به گوشه اتاق خیره شدم.دستی به صورتم کشیدم عرق کرده بودم و صورتم داغ بود انگار تب کرده بودم. واقعا جدی جدی برای خواستگاری اومده بودن!؟ باور نمیکردم محترم خانم غرورش رو زیر پا گذاشته و قید دخترهای شهری رو زده و به خواستگاریم اومده.صدای پدرم رو شنیدم گوشم رو به در چسبوندم تا واضح تر جواب پدرم رو بشنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوش اومدید آقا ماشالله،پسر شما که بزنم به تخته خیلی آقاست ولی برای من نظر دخترم هم مهمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا همه دخترا آرزو دارن که کمال یه نیم نگاهی به اونا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمال میون حرف مادرش پرید و با لحن دلخوری حرف مادرش رو قطع کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادر جان خواهش میکنم الان وقتش نیس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(اخ اگه محترم خانم این حرف رو امشب نمیزد من قطعا از تعجب شاخ درمیوردم.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا ماشالله خنده ای سر داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادره دیگه،البته محترم خانم اینو بگم که همه هم آرزو دارن که عروسی مثل دختر مش رضا داشته باشن و انشالله که این وصلت صورت بگیره و این دختر عروس ما بشه.درسته مش رضا این حق اونه که فکر کنه و خودش در مورد زندگیش تصمیم بگیره ماهم منتظر میمونیم.فقط زیاد طولش نده که میترسیم آقا کمال ما دیوونه بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده همه بلند شد البته بعید بدونم محترم خانم خندیده باشه.بقیه حرف ها متفرقه بود و من دیگه به اون ها توجه نمیکردم.به طرف آینه کوچیکی که روی میخ دیوار آویزون بود رفتم و خودم رو نگاه کردم.واقعا قشنگ بودم و این زیبایی رو از مادرم به ارث برده بودم بخصوص چشمهای درشت و عسلیم. بعد از نیم ساعت مهمون ها خداحافظی کردن و رفتن.بلافاصله پری وارد اتاق شد.اونقدر خوشحال بود که بشکن زنون بهم نزدیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه جون حتی تو خواب هم فکرشو نمیکردم که کمال بیاد خواستگاریت.عجب جوونی نصیبت شده خدا شانس بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع پدرم هم وارد اتاق شد و در جواب پری با دلخوری گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا تو خوابت هم نمیدیدی پری خانم؟؟ مگه دخترم چه عیب و نقصی داره؟ قشنگ نیس که هست! سواد نداره که داره! خوش قد و بالا نیست که هست مثل اون خدا بیامرز... بعد هم با ناراحتی از اتاق بیرون رفت.همیشه وقتی اسم مادرم میومد ناراحت میشد.هنوز هم مادرم رو دوست داشت و یجورایی خودش رو مقصر مرگ مادرم میدونست. پری طبق معمول که اسم مادرم رو میشنید چند بار پشت سر هم پلک زد و اخم کرد. هاج و واج رفتن پدرم رو تماشا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا...منکه نگفتم دخترت زشته خیلی هم قشنگه! صبر کن مش رضا کجا میری.چرا ناراحت شد؟ من که چیز بدی نگفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو روی شونه پری گذاشتم و یکم فشار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از تو ناراحت نیس پری جون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال پدرم از اتاق بیرون رفتم.پدرم داشت قلیون میکشید و تو فکر بود.کنارش نشستم و صداش زدم سرش رو بلند کرد و تو چشمام زل زد.غم تو چشماش موج میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم دختر بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جای خوابتون رو آماده کنم آقاجون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به روی موهام کشید.نگاهی به چین و چروک صورتش انداختم.به روم لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترم تو کی بزرگ شدی.اصلا حواسم نبود که وقت شوهر کردنته.همیشه به چشمم همون دختر ۸ ساله بودی که همراه مادرت قرآن میخوندی.هنوز صدات تو گوشمه بابا.هی ... چقدر روزا زود میگذرن.بزرگ شدی و خواستگار اومده برات. چند روز ازشون وقت خواستم که فکراتو بکنی. کمال پسر خیلی خوبیه.تو شهر درس خونده و جوون برازنده ایه.اگه راضی هستی که چه بهتر و اگه هم راضی نیستی بگو بابا جان نترس من پشتتم.خجالت زده سرم رو پایین انداختم.شرم و حیای دخترانه اجازه نمیداد که به صورت پدرم نگاه کنم.از استرس ناخنم رو تو گوشت دستم فرو کرده بودم واقعا نمیدونستم چی باید بگم.معمولا تو روستا دختر روی حرف پدرش حرفی نمیزد.اگه پدرم کمال رو مناسب میدید خب پس حتما مناسب بود دیگه.آب دهنم رو قورت دادم‌ و با صدای ضعیفی که به زور از حنجرم خارج شد زیر لب گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر چی شما بگین بابا جون من حرفی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقاجون خنده کوتاهی کرد و زمزمه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انشالله که خوشبخت بشی دخترم.مبارکت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی بوم خونه نشسته و به آسمون خیره شده بودم.چهره کمال یک لحظه از ذهنم بیرون نمیرفت.چرا به خواستگاری من اومده بود.مگه مادرش نمیگفت که پسرش از دخترهای روستا خوشش نمیاد.یعنی واقعا عاشق من شده بود؟! نگاهش وقتی سهراب خان رو کنارم دید عجیب بود.اون نگاه چه معنایی داشت.اون روز کنار چشمه حس کردم میخواد چیزی بگه ولی وقتی اخم منو دید منصرف شد و حرفی نزد.مدتی هم بود که زیاد جلو راهم سبز میشد ولی من به اون توجهی نشون نمیدادم.میشد به این ها گفت عشق؟میگن دل به دل راه داره پس چرا من این حس رو نسبت به اون ندارم؟ ولی این رو خوب میدونم که حسم نسبت به مادرش تنفر بود.مخصوصا از حرف هاش که پر از نیش و کنایه بود، بدم میومد.خلاصه اون شب تا نزدیکی صبح هزار جور فکر تو ذهنم اومد.چند روز بعد پدرم اجازه بیرون رفتن رو بهم داد.پری خیلی خوشحال شد چون دیگه مجبور نبود که تنهایی لباس ها و ظرفها را بشوره و هر روز از چشمه آب بیاره.قبل از ظهر از خونه بیرون اومدم و به سمت چشمه راه افتادم.از دور الهام خانم زن آقا ناصر قصاب رو دیدم که با حلیمه خانم مشغول صحبت بود وقتی به اونها نزدیک شدم سلام کردم.الهام خانم جوابم رو داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به به سلام خانم خانما، مبارک باشه آیه جون حالا نامزد میکنی و چیزی به ما نمیگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهام تا فرق سرم بالا پرید و از تعجب چشمام به اندازه گردو بیرون زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیییی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهام خانم دهنش رو به معنی پوزخند کج کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا همه اهالی ده میدونن چرا داری پنهون میکنی مگه ما غریبه هستیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من من کنان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...الهام خانم این..اینجور که فکر میکنید نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حلیمه خانم با یک دستش چادرش رو روی سرش جابجا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا خواهرم از پری خانم شنیده که قراره عقد کنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ولی چیزی نگفتم‌.بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم.زیر لب خداحافظی کردم و به طرف چشمه حرکت کردم.آخ از دست پری.آبرو برام نذاشته بود.میدونم که برای فخرفروشی پیش زن های روستا این خبر رو پخش کرده.چون خانواده کمال با ارباب در رفت و آمد بودن و وضع مالی خوبی داشتن.وقتی رسیدم روی سبزه ها نشستم.از حرفایی که شنیده بودم خیلی به هم ریخته بودم.ولی ازینکه بعد از مدتها کنار چشمه بودم احساس خوبی داشتم.بلند شدم و کنار چشمه زانو زدم و آبی به سر و صورتم زدم.خنک بود و سرحالم کرد.برگشتم و زیر سایه درختی که کنار چشمه بود نشستم و به تنه درخت تکیه زدم و نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حرف های الهام خانم رو فراموش کنم.هوای لطیف اونجا اثر خوبی روی من گذاشته بود.مثل این چند روز باز هم پرنده خیالم به سمت کمال پرواز کرد.استرس و دلهره عجیبی داشتم.واقعا میتونستم با کمال زندگی کنم؟ اون میتونست منو خوشبخت کنه؟ پس چرا نسبت بهش حسی نداشتم.پری میگفت که چند نفر دیگه هم از پدرم اجازه گرفته بودن که به خواستگاریم بیان ولی پدرم حتی اجازه اومدن به خونه مارو هم نداده بود ولی کمال از همه پسرهای ده بهتر بود و پدرم این رو خوب میدونست.تو همین فکرها بودم که کمال روبروم ظاهر شد.نزدیک اومد و کنارم نشست.لبخند به لب سلام کرد. دیدن ناگهانیش باعث شد که دست و پام رو گم کنم.نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم بدون اونکه نگاهش کنم جواب سلامش رو دادم و سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به کندن علفها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجب هوای خوبی ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جوابش هیچی نداشتم که بگم از اینکه کنارم نشسته بود معذب بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مدتیه کنار چشمه نمیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش جا خوردم سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.هنوز لبخند به لب داشت واقعا جذاب بود و من در تعجب بودم که چرا این دل لعنتی نمیلرزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا من هر روز میام چشمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نمیای.من هر روز اینجا میام و چند ساعت منتظرت میمونم ولی تورو نمیبینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکت شدم یعنی جوابی نداشتم.بهترین کار این بود که موضوع رو عوض کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی چیکارم داشتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوالم اونقدر ناگهانی بود که دست پاچه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی...آهان چکارت دارم...هیچ فقط...صداش رو پایین اورد و صورتش رو بهم نزدیک کرد و ادامه داد: دلم برات تنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انتظار نداشتم اینقدر بی پروا این حرف رو بزنه.شوکه شده بودم بی اختیار از جام بلند شدم و به طرف چشمه رفتم .قلبم داشت تند تند میزد تا حالا این حرف ها رو از کسی نشنیده بودم.کنار چشمه نشستم و سطل رو تو چشمه فرو بردم و پر از آب کردم و کنارم گذاشتم.اون هم اومد و روبروم نشست.تو دستش چندتا گل رز بود.گل ها رو به طرفم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینارو برات چیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام از تعجب اندازه گردو شد.دیگه چی؟؟ همین مونده بود که با گل به خونه برم تا پری کل روستا و دهات های اطراف رو خبر کنه.نه فایده ای نداشت اگر سکوت میکردم همچنان پررویی میکرد و هر روز جلوم ظاهر میشد.میترسیدم کسی ما رو کنار هم ببینه و اسمم تو دهن مردم روستا بیفته که چی؟ دختر مش رضا با کمال پسر آقا ماشالله سر و سری داشتن.البته اون خواستگارم بود ولی همه مردم روستا که خبر نداشتن.همچنان دستش به طرفم دراز بود.از فکر و خیال دست برداشتم و با جدیت تمام در حالی که سعی داشتم هیجانم رو مخفی کنم گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید آقا کمال من هنوز به درخواست شما جواب ندادم فکر میکنم درست نباشه با هم صحبت کنیم خواهش میکنم تا اون موقع کمتر جلوم سبز بشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر کنم خیلی تند رفتم بیچاره چشماش از تعجب گرد شد و خیلی زود دستش رو پایین اورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اهان یعنی میخوای بگی که من مزاحمم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگی به موهای پرپشتش زد.آهی کشید و لبش رو به دندون گرفت.از جاش بلند شد و سنگی از روی زمین برداشت و با تموم حرصش اون رو به طرف آب پرت کرد.سنگ یه جایی وسط چشمه افتاد و اطراف خودش دایره هایی رو ایجاد کرد.یه نگاه به گل های تو دستش انداخت و اونارو هم تو چشمه پرت کرد بعد سمت من برگشت و تو چشمام زل زد.نگاهش دلخور بود انگار انتظار برخورد بهتری ازم داشت یا اینکه انتظار داشت بعد از خواستگاری منم بهش حسی داشته باشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه آیه...بازم صبر میکنم ..مواظب خودت باش خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت به طرف تخته سنگی پرید و از اونجا دور شد.نفس راحتی کشیدم اگر چند دقیقه بیشتر کنارم میموند قلبم از حرکت می ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف های کثیف رو توی آب چشمه گذاشتم و یکی یکی اونها رو شستم.کارهام تمام شده بود.بلند شدم و ظرف ها رو تو سینی کوچیکی گذاشتم.کاش اول ظرف ها رو میشستم و به خونه میبردم بعد یه بار دیگه میومدم و آب میبردم.حالا سختم بود همه این ها رو خونه ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کمک میخوای بره کوچولو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صداش یکباره بدنم یخ کرد.باورم نمیشد این وقت روز سهراب خان اینجا چیکار میکرد.چرا صدای پای اسبش رو نشنیدم.وای خدایا حالا چیکار کنم لعنت به این شانس.کاش به کمال چیزی نمیگفتم و اون الان اینجا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش برگشتم جرات نداشتم نگاش کنم.با لکنت گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ...نه خودم ...خودم میتونم ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پات خوب شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ب ...بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک تر اومد و کنارم ایستاد.حس میکردم هر آن ممکنه روح از بدنم جدا بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کوچولو چرا وقتی منو میبینی میلرزی، من که کاریت ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی ترسیده بودم و کنترلی روی لرزش بدنم نداشتم.با دیدن دستش که به سمت صورتم دراز شد چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد.با شنیدن صدای کمال دست خان نزدیک صورتم متوقف شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیره خان؟ امری داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت دستش رو پایین انداخت و زیر لب غرید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برخرمگس معرکه لعنت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دیدن کمال اونقدر خوشحال شدم که بی اختیار لبخند زدم و این لبخند از نگاه تیز خان دور نموند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه ظرف ها رو بردار و برو خونه من سطل رو میارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خدا خواسته ظرف ها رو برداشتم و با سرعت از اونجا دور شدم.لحظه آخر برگشتم و به اون ها نگاه کردم.هر دو روبه روی هم بودن و بحث میکردن.باورم نمیشد که از شر سهراب خان خلاص شده بودم.وای اگر کمال به موقع سر نمیرسید چه خاکی به سرم میریختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

( راوی:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمال دلخور ازینکه آیه اون رو طرد کرده بود رفت و یه سمت از چشمه که دید نداشت روی چمن دراز کشید.همیشه از اینجا آیه رو زیر نظر میگرفت. اصلا تو ذهنش نبود که چطور دلش رو به این دختر باخت.تا حالا هیچ دختری رو به قشنگی آیه ندیده بود و برای کمال که به ظاهر خیلی اهمیت میداد کافی بود تا اینجور دلباخته بشه ولی چرا این دختر هیچوقت تحویلش نگرفت و روی خوش بهش نشون نمیداد. میدید که دخترهای روستا چطور سعی دارن توجهش رو جلب کنن پس چرا الان برعکس شده بود و خودش سعی داشت توجه دختری رو جلب کنه و هیچوقت هم موفق نشده بود مگه غیر از این بود که یکی از جذاب ترین پسرهای روستا بود.به بخت بد خودش لعنت فرستاد و از روی چمن بلند شد و ایستاد و به جایی که آیه همیشه اونجا مینشست نگاه کرد.با دیدن سهراب و آیه کنار هم برق از سرش پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سهراب اینجا چیکار داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش رو از بین علف ها بیرون کشید و با عجله به سمتشون قدم برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیره خان؟ امری داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به وضوح دید دستی رو که رفته بود تا صورت عشقش رو لمس کنه نیمه راه متوقف شد و پایین افتاد.سهراب چیزی زیر لب زمزمه کرد و آیه لبخند زد و غیرت کمال رو زیر پا له کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه ظرف ها رو بردار و برو من سطل رو میارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر بی خبر از دلی که شکسته بود ظرف هارو برداشت و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمال سمت سهراب رفت و کنارش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلوم هست داری چه غلطی میکنی لعنتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهراب بیخیال لبخندی به روی کمال زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عشق بازی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو بی شرف تو خیلی خوب میدونی که من رفتم خواستگاریش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهراب خودش رو متعجب نشون داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عههههه واقعا؟ خواستگاری دختری رفتی که عاشق منه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند خندید و کمال رو به جنون کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی بدبختی کمال.دختره اومده با من سر قرار اونوقت تو میخوای بگیریش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمال خیز برداشت و یقه سهراب رو چنگ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره میگیرمش چون میدونم تو چه پست فطرتی هستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهراب خان دست کمال رو گرفت و فشار داد تا کمال یقه لباسش رو ول کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یقه رو ول کن پسر.اون دختر بهت جواب مثبت نمیده چون منو دوست داره منم دوستش دارم به جون تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمال یقه سهراب رو ول کرد این بار فکش رو تو دستش گرفت و فشار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دهنت رو ببند تو دوستش نداری فقط میخوای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهراب عصبی صورتش رو عقب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه..ولم کن میگم اون منو دوست داره تو رو سننه خیال اینکه اجازه بدم بهش برسی رو از سرت بیرون کن.سهراب هر چی بخواد به دست میاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد برای کمال دست تکون داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خداحافظ عاشق بیچاره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنه ای به کمال زد و سوت زنان از اونجا دور شد.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت بعد کمال در خونه رو زد و سطل آب رو به دستم داد.نگاهش دلخور بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!