دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان مقتول، ورژن دمو - اثری طنز و فانتزی

رمان شناسه «‍ID» - مقتول؛ ورژن دمو

  • به قلم Raiya
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۵۵ دقیقه ۱۱ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 2.3K 👁
  • 36 ❤️
  • 29 💬

خلاصه رمان :

رمان شناسه ID2 - مقتول؛ ورژن دمو نوشته Raiya، داستانی طنز، عاشقانه و فانتزی است که در دنیایی با قوانین عجیب و رقابتی مرگبار بر سر قدرت اتفاق می‌افتد. اصیلا شارایل برای نجات رسام شارایل، مجبور می‌شود با جایگزین کردن بدل او در زندان، مانع مرگش شود. طبق قانون عجیب اندیش، اگر رسام به مرگی غیرطبیعی بمیرد، وارث این سرزمین کسی خواهد بود که مسئول مرگ او را به قتل برساند. حالا نیک‌آیین هدف پنج مدعی قدرت قرار گرفته و اصیلا باید بازی پیچیده‌ای را برای نجات رسام و حذف رقبای او آغاز کند؛ اما راز محمدمهدی و اعتراف غیرمنتظره‌اش به عاشق شدن، همه‌چیز را پیچیده‌تر می‌کند.

اصیلا شارایل به خاطر یک قانون عجیب در اندیش، مجبور به نجات رسام شارایل با جای‌گزینیِ بدل آن در زندان می‌شود! «اگر رسام به مرگ غیرطبیعی بمیرد، وارث اندیش از خط خونی تعیین نمی‌شود؛ بلکه کسی خواهد بود که مسئول مرگ رسام را بکشد!» در وضعیت فعلی، مسئول مرگ و اعدام رسام، نیک‌آیین تلقی می‌شود و این یعنی به جای تنها رسام، پنج سر تشنه‌ی قدرتِ اندیش برای کشتن نیک‌‌آیین رقابت می‌کنند. در چنین شرایطی، بهترین راه، زنده نگه داشتن رسام تا حذف هم‌زمان پنج سر است. پس از آزادی رسام، اصیلا بازی‌ای را با او برای گرفتن هم‌زمان او و پنج سر اندیش شروع می‌کند، در حالی که محمدمهدی این بار پایان این بازی را تجربه می‌کند؛ مرگ اصیلا، خودش، مهدیه و نیک‌آیین در انتها... با این وجود، این تجربه با اعلامیه‌ی عجیبی از سمت او همراه می‌شود «- من عاشق شدم!» راز محمدمهدی چیست؟ و این بار چه قهقرایی انتظار این چهار نفر را می‌کشد؟

قسمتی از متن رمان شناسه «‍ID» - مقتول؛ ورژن دمو

خندیدم. پیدا کردن نیک‌آیین، حتی اگر قرار بود به خاطرش به فنا برویم، چه برای من، چه برای مهدیه، یکی از بهترین اتفاقات زندگی‌مان بود.
نیکین با خنده‌ام لبخندی زد.
- مثل این که واقعا بهتری!
مکث کوتاهی کردم.
- اوهوم... انقدری بهترم که بخوام...
شانه بالا انداختم و ادامه دادم:
- یعنی مجبورم به وعده‌م وفا کنم!
از ابتدا نیکین امروز به خانه‌یمان آمده بود که بالاخره به سوالات روی هم شده‌اش جواب دهم.
منظورم از زندگی کردنش چه بود؟ چگونه همه چیزش را می‌دانستم؟ چرا در قالب آشوب رفتار کردم و نامش را صمیمانه بردم؟
فکر می‌کردم بالاخره کنار آمده‌ام، خودم را پیدا کرده‌ام و می‌توانم درمورش حرف بزنم اما این که دقیقا همین امروز تجربه‌ی بعدی‌ای که از آن می‌ترسیدم، رقم بخورد...
نیشخند عصبی و شیطانی‌ای زدم. روزگار هم شخصیت شدیدا شوخی داشت! دلم می‌خواست یک شوخی‌ای نشانش بدهم آن سرش ناپیدا...
اساسا به نظرم خدا باید روزگار را در قالب کیسه بوکس خلق می‌کرد که حداقل با کتک زدنش دلم خنک شود؛ یعنی چه روزگار جسم ندارد؟ روح ندارد؟ درد حالی‌اش نمی‌شود؟
الو... عرش خدا؟ من اعتراض...
- نیاز نیست خودت رو مجبور کنی!
نیکین با ابروهای بالا رفته وسط اعتراضم پرید. چپ چپ نگاهش کردم. چرا فکر کرده بود من خودم را مجبور می‌کنم؟
باید هر چه سریع‌تر برای نجات خودمان دست می‌گرفتم و قدم اولش... آوردن نیکین پرت از مرحله وسط بازی بود.
- من خودم رو مجبور نمی‌کنم، روزگار داره من رو مجبور می‌کنه!
نفهمیدم چرا ناگهان صورت نیکین پوکر شد.
- اگه قرار باشه بین تو و روزگار یکی رو به عنوان ظالم انتخاب کنم، قطعا تویی!
مکث کوتاهی کردم. بالاخره من و اصیلای درونم به یک انتخاب مشترک رسیدیم.
با لبخند دندان‌نمایی، بی‌هوا لپش را گرفتم و تا شد، کشیدم. در حالی که قیافه‌ی یک وری کش آمده‌اش جک سال شده بود، سریع دستم را پس زد اما همان‌قدر هم برای فیض بردن من کافی بود، بالشتم را در بغلم کشیدم و سیر خندیدم. نیکینِ یه‌وری!
با صورت برافروخته‌ای گفت:
- داری چی‌کار می‌کنی؟
شانه بالا انداختم.
- هر کار دلم بخواد... یه ظالم مگه این شکلی نیست؟
در حالی گونه‌ی کش آمده‌ی سرخش را مالش می‌داد، پوفی کرد.
- این که الان وقتی این‌کارها رو می‌کنی به جای فرستادنت به تیمارستان، به این نتیجه می‌رسم تازه حالت خوبه، یه جورایی ترسناکه!
لبخند دندان‌نمایی زدم‌.
- این خوش‌شانسیت رو نشون می‌ده که سعادت حضور همچین آدمی رو توی زندگیت داری!
پوکر نگاهم کرد.
- حرفت توهین به خوش‌شانسی بود!
سری تکان داد.
- بگذریم... همون حرفت رو بزنی، استهلاکش کمتره!
- هم...
تکیه‌ام را محکم به تاج تخت دادم‌ و بالشت را در بغلم فشردم. چیز خوبی برای خالی کردن فشارم بود. می‌توانستم همین‌جور له‌اش کنم و لبخند روی لب‌هایم‌ را حفظ.
- خب‌... اول از همه باید بگم داستان من بی‌نهایت شبیه توئه، یه جورایی فانتزیه و از خیلی وقت پیش شروع می‌شه.
مکث کوتاهی کردم. نیکین با دقت گوش می‌داد. آرام‌تر ادامه دادم:
- و هم‌چنین برای من هم... شروعش از مرگ مادرمه!
جا خورد. چشم‌هایش گرد شدند و به فاصله‌ی کوتاهی، هاله‌ی گرفته و ناراحت روی صورتش را می‌شد دید.
معلوم بود گیج شده، می‌خواهد مراعاتم را کند، دنبال حرف خوبی برای زدن می‌گردد و آخرش با احتیاط، آهسته و مردد گفت:
- متأسفم.
نیکین چیزی هم نمی‌گفت، مطمئن بودم بیش از همه از این لحاظ درکم می‌کند. به همین راضی بودم. با خنده سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم.
- نباش! وقتی دو سالم بود، مامانم وقتی تنها بیرون رفته بود، توی یه تصادف فوت کرد. من چیزی ازش به یاد نمی‌آرم، چیزایی هم که می‌گم، بقیه برام تعریف کردن... بابام می‌گفت بعد مرگ مامان بیشتر وقت‌ها با گریه از خواب بلند می‌شدم‌؛ من دو ساله چیزی نمی‌گفته، به یاد نمی‌آورده اما انگار خواب بد می‌دیده.
نیکین، بدون حرف و با دقت نگاهم می‌کرد‌. به نظر برنامه‌ای برای سوال پرسیدن هم نداشت. نمی‌دانم چرا یک دفعه حس مجری برنامه تلویزیونی گرفتم!
این قسمت: کلید اسرار!
لبخندی به فکر مریض خودم زدم و ادامه دادم:
- به نظرم تا یه جایی‌ش طبیعی بود؛ وقتی غیر طبیعی شد که با وجود دکتر رفتنم، سال‌ها گذشت و این قضیه درست نشد. دیگه اواسط دوره ابتدایی بودم اما هنوز، کابوس می‌دیدم. هر چند، بعد بیدار شدنم فقط حس منفیش می‌موند و خود کابوس‌ رو دقیق به یاد نمی‌آوردم، برام گنگ بود.
یک کابوس معمولی، به خودی خود بد نبود؛ شبیه دیدن زنده‌ی فیلم ترسناک می‌ماند، رایگان، در حالت خوابیده و استراحت، با کمترین امکانات و فناوری... این‌جوری که فکر می‌کردم، کابوس‌ها دوست‌داشتنی هم می‌شدند!
مشکل این بود که کابوس‌های من، فقط کابوس نماندند. ذره ذره پیش رفتند؛ تا جایی که به زندگی رسیدند.
- سیرش خیلی تدریجی بود. کم کم فهمیدم چه کابوسی می‌بینم. همه‌ی کابوس‌های من در مورد مرگ بودن ولی فقط همین‌قدرش رو می‌فهمیدم، هیچی واضح نبود اما به تدریج... واضح و واضح‌تر شدن. گاهی اون‌قدر طولانی می‌شدن که حس می‌کردم دارم توی خوابم یه زندگی دیگه رو تجربه می‌کنم! و... بالاخره توی یکی از خواب‌هام اتفاقی فهمیدم این حس خیلی هم اشتباه نیست؛ توی خواب‌هام من به عنوان خودم، محمدمهدی دریادل نمی‌مردم، در قالب هزار و یک آدم و هویت دیگه بود که می‌مردم! پسر، دختر، جوون، پیر، حتی بچه...
مکث کوتاهی کردم. بالش را فشردم و سرم را بالا آوردم. دیگر نیکین باید حدس‌هایی می‌زد ولی... هم‌چنان با آن صورت بی‌احساسش در سکوت خیره‌ام شده بود.
کم کم داشتم می‌فهمیدم چرا معلم‌ها و حتی اساتید دانشگاه گلوی خودشان را برای فعالیت کلاسی داشتن دانش‌آموز و دانش‌جو پاره می‌کنند، متکلم وحده بودن حس وحشتناکی داشت! یعنی چه که فقط من حرف بزنم؟!
- نمی‌خوای حرفی بزنی؟
سر کج کرد. پشت سر هم پلک زد و گیج نگاهم کرد.
- می‌دونم احساس بدی داشتی ولی باید یه چیزی بگم شبیه این که خواب ظن، چپ می‌زنه؟!
نگاه چپ چپی به خودم انداختم؛ دقیقا به خودم... چرا با وجود شناختن شخصیت نیکین ازش حرف خواستم؟!
نیشخندی زدم.
- ممنون که خارج از فرم کابوس هم تبدیل به زنم کردی، تجربه‌ی جدیدی بود!
با دستی که نیکین به تأسف وسط پیشانی‌اش کوبید، جا خوردم. ابروهایم بالا پریدند.


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 25 رای
5 ★
96%
4 ★
4%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شناسه «‍ID» - مقتول؛ ورژن دمو

  • زهرا

    1

    بینهایت جذاب حتما جلد قبلشم بخونید و کسانی که جلد بعدی رو می خوام توی بله در حال بارگذاریه

    ۴ هفته پیش
  • شادی

    1

    ایدی جایی که بارگذاری میشه رو لطف می کنی.

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    0

    آیدی نویسنده Raiyaa

    ۸ ساعت پیش
  • ۰۰۰۰

    0

    واقعا عالی بود فقط جلد بعد کی میاد یا اگه در حال تایپه میشه لینک ش رو بزاری

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    1

    بچه ها جلد سوم این رمان به نام شرور بی نقص در بله در حال پارت گذاریه

    ۸ ساعت پیش
  • مومنی

    0

    چقدر تربیت یه مادر میتونه تاثیر گذار باشه.چه حیف که انقدر بی رحمانه بزرگ شده

    ۱۸ ساعت پیش
  • yasy

    0

    رمانه خیلی قشنگیه🦋✨

    دیروز
  • مومنی

    0

    خیلیی خوبه.

    ۱ هفته پیش
  • اورینا

    1

    عالی بود مثل قسمت اول.قسمت بعدیش کی میاد؟بی صبرانه منتظر بعدی ام خیلی قشنگ و جالب و جذاب و هیجان انگیز بود.موفق باشید

    ۲ هفته پیش
  • برفین

    0

    این جلد دوم همون شاهان سارایل و مهدیه هست یا جداس؟

    ۳ هفته پیش
  • آمنه

    0

    نه همونه جلد دومشه

    ۲ هفته پیش
  • حنانه

    1

    ببخشید من ی سوال داشتم میخوام رمانمو بفرستم واسه برنامه.در قسمت نویسنده شو نوشته شده ۵۰۰ خط ابتدایی رمان رو وارد کنید یعنی باید کل رمان رو بفرستیم یا فقط ۵۰۰ خطش رو؟؟

    ۲ هفته پیش
  • Aram

    0

    فقط اولاشو بفرستی حله، همون ۵۰۰ خط اوکیه. درحدی که فضای اولیه داستان ساخته بشه و اینا

    ۲ هفته پیش
  • حنانه

    0

    خیلی ممنون.فقط ی چیزی بعدش باید چیکار کنم؟اگه رمان تایید شد باید چیکار کنم؟؟

    ۲ هفته پیش
  • Aram

    0

    ببین برو مدام اون قسمتو چک کن اگه تایید شده باشه علامت سبز داره، بعد زیرش نوشته که فایل و واسمون بفرستین یا آیدی *** یا ***. بعد دیگه برو به پیویشون بفرست فایل ورد رمان رو، بعد از اون خودشون راهنماییت میکنن

    ۲ هفته پیش
  • مومنی

    2

    یعنی از کارکتر محمد مهدی خیلی خوشم میاد.دست مریزاد نویسنده

    ۲ هفته پیش
  • لاله

    0

    کی فصل سوم میاد

    ۲ هفته پیش
  • مومنی

    0

    چقدر برای محمدمهدی سخت بوده.اصلا بهش فکر کردنم کابوسه.ممنون نویسنده

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    1

    واقعا رمان فوق العاده و بی نظیری بود بیصبرانه منتظر فصل سومش هستم

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    2

    تا الان شاید بگم صدها رمان خوندم و نظر هم نمینویسم😂ولی به جرئت میتونم بگم این رمان خیلی عالیه توصیف ها ،مفهوم ها،جملات و اطلاعاتی که به کار میبرید خیلی خاص و عالین و حتا بصورت عام به ذهن کمتر کسی برسه خسته نباشید

    ۳ هفته پیش
  • شادی

    1

    خیلی عالی بود. فقط یه سوال برام پیش اومده، چرا مهدیه به جا ملین از خواب آور استفاده نکرد؟ کجا میشه جلد سومش رو خوند؟

    ۳ هفته پیش
  • Raiya

    0

    خوشحالم دوست داشتین❤️ خواب آور سریع تر شک برانگیز میشد چون از حال می رفتن ولی ملین نه، صرفا می رفتن دستشویی و با خودشون میگفتن لابد چیزی بدشون شده، توجه بقیه رو هم کمتر جلب می کرد. برای همین این رو استفاده کرد. توی بله به آیدی Raiyaa پیام بدین

    ۳ هفته پیش
  • فائزه

    1

    سلام نویسنده جان جلددیگم داره؟یاجلداخره؟

    ۴ هفته پیش
  • Raiya

    0

    سلام بله، جلد سوم داره

    ۳ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️