دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان اجتماعی شمعی با رایحه‌ی نعنا اثر نگار علیخانی

رمان شمعی با رایحه ی نعنا

  • زبان فارسی
  • 4K 👁
  • 78 ❤️
  • 92 💬

خلاصه رمان اجتماعی شمعی با رایحه ی نعنا

نوشتن، تنها راهی که می‌تواند او را نجات دهد نوشتن است. نوشته اما بدون خواننده معنایی ندارد و در تار و پود کاغذهای کاهی مدفون می‌شود. نگار، زنی است که پس از مرگ ناگوار همسرش از بند عقایدی که سالها به آنها گرفتار بوده جدا و از همه چیز تهی می‌شود. او که در نظر خودش بیوه‌زنی بیش نیست، قدم به انجام کارهایی می گذارد که پیش از آن نکرده است. دست به قلم می‌برد و شروع به نوشتن نامه برای یک غریبه می‌کند و از آنچه روح هنرمند و عاشقش را به سراچه‌ی تاریکی برده می نویسد. غریبه‌ای که از قضا یک شمع نعنایی خریده؛ غریبه‌ای که یا او را از خود تهی‌اش نجات می‌دهد و یا همراه روح سرد و خالی‌اش می‌شود.

قسمتی از متن رمان شمعی با رایحه ی نعنا

_آدمی با صدای الن دلونی مثل تو بایدم زنگ زدن رو بجای نوشتن انتخاب می کرد.
فضای نیمه تاریک آشپزخانه ام، تحریکم می کند تا آن را ترک کنم. با این حال سرجایم باقی می مانم و بی توجه به تعریفش که بیشتر رنگ و بوی تمسخر می دهد، می گویم:
_میخوای یه واقعیتی رو بدونی؟
در جوابم تنها سکوت می کند که زبان روی لب هایم می کشم و می گویم:
_من به شکلات حساسیت دارم، نمی تونم کیک شکلاتی بخورم.
نفسم را رها می کنم و ادامه می دهم:
_ هردومون به یه اندازه نمی تونیم زندگی رو مزه کنیم...نگار.
بازهم سکوت...
او میان حرف زدن زیاد سکوت می کند، یا شاید هم در حرف زدن با من زیاد سکوت می کند. هر کدام که هست، مشکلی با آن ندارم. سکوت میان جملات نشانه ی آن است که او روی جملاتش فکر می کند، و من می خواهم که او فکر کند.
با صدایی که تشخیص لحنش برایم سخت است می گوید:
_خب، پس گوربابای کیک شکلاتی آقای نعنایی!
او هر لحظه مرا شگفت زده تر از قبل می کند. وقتی مرا آقای نعنایی خطاب قرار می دهد چیزی در وجودم می خواهد که اسم واقعی ام را بپرسد؛ اما نمی پرسد.
مکالمه امان شبیه دلیبال است، تلخ تلخ و شیرین شیرین. انگار هردو در عین حال که می خواهیم تمامش کنیم همچنان دلمان می خواهد حرف زدن را ادامه دهیم.
_هنوزم داری یه سایه تصورم می کنی؟
می پرسم و جوابش است که بی مکث گوشم را پر می کند.
_یجورایی، یه سایه با صدای الن دلون.
نیشخندی می زنم و می گویم:
_خوبه!
اینکه کسی سایه تصورم کند به طرز عجیبی برایم آرامش بخش است. سایه چشم ندارد، گوش ندارد، دهان ندارد. سایه یک گودال تاریک جذاب است.
صدای نفس عمیقش در گوشم می پیچد و بعد صدایی شبیه به تایر ماشین فضای خالی بینمان را پر می کند. دلم می خواهد بپرسم کجاست، اما نمی پرسم.
_آقای نعنایی، فقط امیدوارم چشمات آبی نباشه.
بدون آن که بپرسم می دانم که چشمان شوهر مرده اش آبی بوده است. نیشخندی می زنم و می گویم:
_چشمام آبیه!
سکوتش بوی ناامیدی می دهد. حالا آن دلیبال برای او تلخ تلخ و برای من شیرین شیرین است. لبخندم محو می شود و ادامه می دهم:
_یه آبی تیره؛ آبی آسمون شب...
بعید می دانم در جواب جمله ام لبخند زده باشد. پس از ثانیه ای سکوت می گوید:
_ باید برم‌.
توضیح نمی دهد و توضیح نمی خواهم. پیش از آن که خداحافظی ام را پیش کشش کنم صدای بوق ممتد در گوشم می پیچد.
موبایلم را روی کانتر می گذارم و سرم را به عقب کج می کنم‌. بالاخره سنگینی روی قفسه ی سینه ام برداشته می شود. نفس عمیقی می کشم و خیره به سقف سفید اشپزخانه به طرز عجیبی دلم می خواهد که بازهم آقای نعنایی او باشم.
****
《آقای نعنایی عزیز، سلام. اشکال ندارد اگر عزیز خطاب قرارت دهم؟
دیشب که با تو تلفنی صحبت کردم حسی شبیه به مسخ واقعیت به من دست داد. انگار که صدای تو تنها یک توهم بود و من هم واقعا آن تماس را جواب ندادم.
دلیل آن که یک هفته به تو نامه ندادم این بود که روان نویسی که با آن برای تو می نوشتم تمام شده بود و من هم صادقانه دلم نمی خواست از خودکارهای سهیل استفاده کنم. همان خودکارهایی که روی میز مطالعه اش جولان می دهند. به هرحال دیشب پس از تماس تو یک روان نویس جدید خریدم و حالا هم دارم برایت می نویسم.
آقای نعنایی، به دلیل نامعلومی طرز خودکار دست گرفتن من سهیل را عصبی می کرد. اگر توجه کرده باشی اصول خودکار دست گرفتن این است که بدنه اش را بین انگشت شست و انگشت اشاره قرار دهی و بنویسی؛ اما من خودکار را میان انگشت حلقه و وسط قرار می دهم و انگشت شست و اشاره راهم تکیه گاه آنها می کنم.
این مسئله سهیل را عصبی می کرد و وقتی عصبی می شد لبش را می جوید. راستش یک جورهایی الان با خیال راحت می نویسم، چون کسی نیست که نگاهم کند. تو طبق اصول ناگسستنی سهیل خودکار و مداد به دست میگیری یا مثل من یک قانون شکنی؟
خب راستش را بخواهی، یک جورهایی راجب تو کنجکاو شده ام. یک سوال برایم پیش آمده، وقتی شکلات می خوری چه حالتی به تو دست می دهد؟ چیزی شبیه به حمله ی عصبی است یا بدتر؟
البته نترس، آنقدر کنجکاو نیستم که روزی یواشکی شکلات به خوردت بدهم. البته لازمه ی ان اتفاق این است که یکدیگر را ببینیم که راجب این موضوع حتی به اندازه ی سرسوزنی مطمئن نیستم.
شاید یک قاتل سریالی باشی، اصلا شاید من یک قاتل سریالی باشم! می دانی؟ خطر در این سناریو دوطرفه است. اگر نگار قبلی بود احتمالا با فهمیدن آن که تو یک مردی، نامه نوشتنش را قطع کرده و شماره ات را هم بلاک می کرد. آخر می دانی، من قبل از آن که ازدواج کنم آنقدر ارتباط محدودی با مردهای غریبه داشتم که با دیدنشان به سرعت اضطراب می گرفتم. یک جورهایی فکر کنم برای همین بود که با اولین دوست پسرم ازدواج کردم.
مادرم چند روز پیش شماره ی یک روانشناس را به من داد تا پیشش بروم. خب من هم همان لحظه ای که از او جدا شدم، شماره را در سطل آشغال انداختم. چه کسی گفته هرکس که شوهرش را از دست می دهد باید پیش روانشناس برود؟ پس موقع جنگ جهانی آن همه زنی که بیوه شدند باید چه می کردند؟ آن موقع که روانشناسی وجود نداشت. من هم با آن زن ها تفاوتی ندارم.
روانشناس قرار است به من بگوید که صبح ها بدوم، غذای سالم بخورم و برای نجات زندگی ام تلاش کنم چون من تنها نیستم؛ خب این ها یک مشت خزعبل است. همه ی ما تنهاییم، تنها به دنیا آمده و تنها میمیریم، یک مشت حرف انگیزشی هم قرار نیست نجاتمان دهد.
همین الان به فکرم رسید که شاید تو روانشناس باشی. از آنجایی که من خیلی خوش شانسم احتمالا هستی آقای نعنایی!
و راستی جواب سوالت هنوز یک نمی دانم بزرگ است. نمی دانم این نامه ها برای من سرگرمی است یا نه؛ اما تو اگر آنها را به عنوان سرگرمی می خوانی گور پدرت.
ارادتمند شما، نگار.》
جمله ی آخر نامه را یک بار دیگر می خوانم و ناخواسته نیشخند می زنم؛ این دختر اصلا تعارف سرش نمی شود. نامه را تا می زنم و در جیب هودی ام جایش می دهم و نگاهم را به بردیا که با دو لیوان آب هویج نزدیکم می شود می دوزم.
بردیا که نزدیکم می رسد، لیوان پلاستیکی آب هویج را در دستم می چپاند و با غیض می گوید:
_ حالا یه روز آب هویج نخوری میمیری؟ مرتیکه پدرمو در آورد تا سفارشو گرفت.
تحت تاثیر نگار می خواهم بگویم گور پدرش، اما زبان به دندان گرفته و بجایش می گویم:
_خوبه برای خودتم گرفتی!
لگدی به ساق پایم می زند و با همان بی حوصلگی همیشگی اش می گوید:
_اینقدر حرف نزن آقای خوشتیپ، آب هویجتو هورت بکش زودتر بریم.
نی را بر دهان می گذارم و به قول بردیا آبمیوه ام را هورت می کشم! گمانم آن مزه ی زندگی که نگار از آن حرف می زند، برای من در آب هویج باشد. لامصب مزه ی بهشت می دهد.
درهمان حال که نی را در دهان دارم، از روی نیمکت بلند شده و با صدای بم شده ای می گویم:
_بنظرت زود نیست؟ یارو گفت ساعت ده، الان هشته‌.
نیشخندی زده و می گوید:
_نه خوبه. فقط نمی خواستی اون ته ریشا رو بزنی، بلوری شی، سرافراز کیف کنه.
لیوان خالی آب هویج را به سمتش پرت می کنم که جاخالی می دهد و با خنده می گوید:
_هوی حیوان!
سرم را کج می کنم و می گویم:
_بردیا اینقدر چرت و پرت نگو می زنم تو دهنتا.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شمعی با رایحه ی نعنا
  • فریده

    1

    عالی بود.خیلی قشنگ بودکاش فصل دوشم بنویسی و دانیال ونگاربهم برسن

    ۶ روز پیش
  • نگارعلیخانی

    0

    ممنونم عزیزم💚من خودمم دوست دارم بازم این شخصیتارو بنویسم ولی داستانشون متاسفانه کاملا بسته شده🥲

    ۶ روز پیش
  • فریده

    0

    چرادیگ نمیخوای ادامش بدی بنظرت اینطوری ب یادموندنی تروقشنگ تره؟فقط نظرشخصیتودوستدارم بدونم

    ۶ روز پیش
  • Negar

    0

    ببین آره. رمان تو یه جای درست تموم شده و طبق نظرات بچه هاهم که لطف داشتن، پایان خاص بوده. یجورایی دلم نمیاد به این پایان دست بزنم. ولی نمیدونم آدما تغییر میکنن شاید هم چندماه دیگه یهو دلم خواست ادامه اش بدم😂

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    درسته کوتاه بود اما واقعاا قشنگ بود خیلی از رمانا هستن هم طولانی هستن هم مزخرف و حوصله سر بر اما این عالیی بود، منم مثل بعضی از دوستان واقعا منتظر بودم نگار بره پیشش و بگه نره کاش نگار هم دوستش داشت و فقط به عنوان یه دوست نگاهش نمیکرد اما خب نشد دیکه 😕💖

    ۶ روز پیش
  • نگار علیخانی

    0

    مرسی عزیزم💛💙 اگه من بودم شاید میرفتم ولی نگار رمان نه😂🥲

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    من خودمم به شخصه میرفتم، یه پسر خوشتیپ و خوشگل بود دانیال بدبخت که تازه دوسش هم داشت(مهم ترین ویژگی) ادم که نباید آینده اش را به خاطر گذشته اش خراب کنه😂😂🤣🤣

    ۶ روز پیش
  • Negar

    0

    دقیقا. پسر به اون نجیبی😔نگار احمقه دیگه کاریش نمیشه کرد😂

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    درسته کوتاه بود اما واقعاا قشنگ بود خیلی از رمانا هستن هم طولانی هستن هم مزخرف و حوصله سر بر اما این عالیی بود، منم مثل بعضی از دوستان واقعا منتظر بودم نگار بره پیشش و بگه نره اما خب نشد دیگه😕💖

    ۶ روز پیش
  • مریم

    2

    سلام نویسنده جان خیلی دلم میخواست برای رمانت یه نظر بنویسم ولی صادقانه بگویم نمی دونم چی بگم یعنی اینکه از چی رمانت خوشم آمد فقط میدونم دوسش داشتم وازخوندنش لذت بردم بااینکه نمی دانم ازکجاش بیشتر خوشم آمد شاید از پیدا شدن یه آدم کامل بی طرف گاهی همه به یه دانیال توی زندگیمون احتیاج دارن ممنونم

    ۲ هفته پیش
  • Negar

    0

    ممنون عزیزم💛

    ۱ هفته پیش
  • هانا

    2

    رمانت و دوست داشتم با این ک کوتاه بودولی واقعا جذاب و ب یاد ماندنی بود

    ۲ هفته پیش
  • نگارعلیخانی

    0

    ممنون عزیزم💛💚

    ۲ هفته پیش
  • یاس کبود

    0

    واقعا قشنگ بود و دوسش داشتم اما کاش اینجوری تموم نمیشد و ادامه داشت، ی غم ملموس داشت و واقعا خوشم اومدفقط کاش اینهمه غمگین تموم نمیشد کاش بقیشو بنویسی، خواهش میکنم و لطفا🥺

    ۲ هفته پیش
  • نگار علیخانی

    0

    عزیزم🥲💛هدف داستان بهم رسیدن دانیال و نگار بهم نبود. درسته دانیال نگار رو دوست داشت ولی نگار اونو فقط به عنوان دوستش میدید بنابراین نمیشد باهم بمونن. من خودمم دوست دارم ادامه داشته باشه این داستان ولی دیگه پرونده اش کامل بسته شده🥲🧡

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    0

    میتونم بگم به جرئت بهترین رمانی بود که تو تمام این سالها خوندم قلمت مانا نویسنده همیشه موفق باشی نمیدونم چرا دوست داشتم نگار و دانیال همیشه کنار هم باشن ولی خب همه آدما یه بار از ته وجودشون عاشق میشن خسته نباشی عزیزم امیدوارم رمانای زیادی ازت ببینم که مثل این قوی و زیبا باشه

    ۲ هفته پیش
  • نگارعلیخانی

    0

    عزیز منی شما🥲💛💛خوشحالم که دوست داشتین. منم دلم میخواست پیش هم بمونن😂🥲

    ۲ هفته پیش
  • Abdollah.reisy

    0

    عالی وامیدوارم درآینده رمان های بیشتری ازشما ببینیم..باآرزوموفقیت شما🌹🌹❤️❤️🤗

    ۳ هفته پیش
  • Negar

    1

    ممنون از شما💚

    ۳ هفته پیش
  • پانیسا

    1

    مرسی از نویسنده رمان خیلی خوبی بود

    ۳ هفته پیش
  • Negar

    0

    ممنونم عزیزم

    ۳ هفته پیش
  • فادیا

    1

    مثل بقیه بچه ها منم رمان کوتاه نمیخونم اما خیلی قشنگ بود انصافا یه رمان کامل که مثل رمان های دیگه سر هم بندی نشده بود و اصلا خسته کننده نبود قلمتون پایدار و امید وارم رمان های بیشتری بنویسید و من از الان منتظر خوندنشونم

    ۳ هفته پیش
  • نگارعلیخانی

    2

    خیلی ممنونم💛🥲خوشحالم که دوست داشتین.اگر خدا بخواد آخرای تابستون رمان بعدیم رو واسه اپ میفرستم

    ۳ هفته پیش
  • ویدا

    0

    من داستان کوتاه زیاد نمیخونم ولی نمیدونم چی شد که این داستان رو شروع کردم.نمیتونم بگم عالی ولی خوب بود.

    ۴ هفته پیش
  • نگارعلیخانی

    0

    مرسی که خوندین💚

    ۴ هفته پیش
  • masi

    0

    نویسنده جان ببخشید من سوالام دونه به دونه یادم میاد 😅😂 نگار نگفت چطوری اون شب بارونی دانیال رو پیدا کرده؟

    ۴ هفته پیش
  • Negar

    2

    راحت باش عزیزم💛پیدا کردن *** از طریق کد پستی کاری نداره😂بعدشم توی اون سایت *** دانیالم دیده بود که واسش نامه میفرستاد دیگه

    ۴ هفته پیش
  • masi

    2

    اها, ممنونم که جواب دادین❤️

    ۴ هفته پیش
  • masi

    1

    راستی نگار از کجا فهمید که دانیال شمع نعنایی رو سفارش نداده؟

    ۴ هفته پیش
  • نگارعلیخانی

    1

    همونجور که دانیال خیلی خوب نگارو نگاه میکرد، نگارم دانیالو می دید و خلقیاتشو می شناخت. می فهمید که اصلا اهمیت زیادی واسه دانیال نداره که شمع خونش چه بوییه😂شک کرده بود وقتی دانیالم خودش اعتراف کرد مطمئن شد

    ۴ هفته پیش
  • masi

    3

    وای بی نظیرر بود ولی من تا لحظه آخر منتظر بودم نگار بیاد و این دوتا بهم برسن🥹😂

    ۴ هفته پیش
  • نگارعلیخانی

    2

    مرسی🥲💛نگار و دانیال مصداق بارز آدم درست، زمان اشتباهن..

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    2

    کاش میشد هزاربار لایک کرد این رمانو کیف کردم خدای

    ۱ ماه پیش
  • نگارعلیخانی

    1

    مرسی عزیزم💛💚

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!