خلاصه رمان اجتماعی شمعی با رایحه ی نعنا
نوشتن، تنها راهی که میتواند او را نجات دهد نوشتن است. نوشته اما بدون خواننده معنایی ندارد و در تار و پود کاغذهای کاهی مدفون میشود. نگار، زنی است که پس از مرگ ناگوار همسرش از بند عقایدی که سالها به آنها گرفتار بوده جدا و از همه چیز تهی میشود. او که در نظر خودش بیوهزنی بیش نیست، قدم به انجام کارهایی می گذارد که پیش از آن نکرده است. دست به قلم میبرد و شروع به نوشتن نامه برای یک غریبه میکند و از آنچه روح هنرمند و عاشقش را به سراچهی تاریکی برده می نویسد. غریبهای که از قضا یک شمع نعنایی خریده؛ غریبهای که یا او را از خود تهیاش نجات میدهد و یا همراه روح سرد و خالیاش میشود.
قسمتی از متن رمان شمعی با رایحه ی نعنا
نگارعلیخانی
0ممنونم عزیزم💚من خودمم دوست دارم بازم این شخصیتارو بنویسم ولی داستانشون متاسفانه کاملا بسته شده🥲
۶ روز پیشفریده
0چرادیگ نمیخوای ادامش بدی بنظرت اینطوری ب یادموندنی تروقشنگ تره؟فقط نظرشخصیتودوستدارم بدونم
۶ روز پیشNegar
0ببین آره. رمان تو یه جای درست تموم شده و طبق نظرات بچه هاهم که لطف داشتن، پایان خاص بوده. یجورایی دلم نمیاد به این پایان دست بزنم. ولی نمیدونم آدما تغییر میکنن شاید هم چندماه دیگه یهو دلم خواست ادامه اش بدم😂
۶ روز پیشزهرا
0درسته کوتاه بود اما واقعاا قشنگ بود خیلی از رمانا هستن هم طولانی هستن هم مزخرف و حوصله سر بر اما این عالیی بود، منم مثل بعضی از دوستان واقعا منتظر بودم نگار بره پیشش و بگه نره کاش نگار هم دوستش داشت و فقط به عنوان یه دوست نگاهش نمیکرد اما خب نشد دیکه 😕💖
۶ روز پیشنگار علیخانی
0مرسی عزیزم💛💙 اگه من بودم شاید میرفتم ولی نگار رمان نه😂🥲
۶ روز پیشزهرا
0من خودمم به شخصه میرفتم، یه پسر خوشتیپ و خوشگل بود دانیال بدبخت که تازه دوسش هم داشت(مهم ترین ویژگی) ادم که نباید آینده اش را به خاطر گذشته اش خراب کنه😂😂🤣🤣
۶ روز پیشNegar
0دقیقا. پسر به اون نجیبی😔نگار احمقه دیگه کاریش نمیشه کرد😂
۶ روز پیشزهرا
0درسته کوتاه بود اما واقعاا قشنگ بود خیلی از رمانا هستن هم طولانی هستن هم مزخرف و حوصله سر بر اما این عالیی بود، منم مثل بعضی از دوستان واقعا منتظر بودم نگار بره پیشش و بگه نره اما خب نشد دیگه😕💖
۶ روز پیشمریم
2سلام نویسنده جان خیلی دلم میخواست برای رمانت یه نظر بنویسم ولی صادقانه بگویم نمی دونم چی بگم یعنی اینکه از چی رمانت خوشم آمد فقط میدونم دوسش داشتم وازخوندنش لذت بردم بااینکه نمی دانم ازکجاش بیشتر خوشم آمد شاید از پیدا شدن یه آدم کامل بی طرف گاهی همه به یه دانیال توی زندگیمون احتیاج دارن ممنونم
۲ هفته پیشNegar
0ممنون عزیزم💛
۱ هفته پیشهانا
2رمانت و دوست داشتم با این ک کوتاه بودولی واقعا جذاب و ب یاد ماندنی بود
۲ هفته پیشنگارعلیخانی
0ممنون عزیزم💛💚
۲ هفته پیشیاس کبود
0واقعا قشنگ بود و دوسش داشتم اما کاش اینجوری تموم نمیشد و ادامه داشت، ی غم ملموس داشت و واقعا خوشم اومدفقط کاش اینهمه غمگین تموم نمیشد کاش بقیشو بنویسی، خواهش میکنم و لطفا🥺
۲ هفته پیشنگار علیخانی
0عزیزم🥲💛هدف داستان بهم رسیدن دانیال و نگار بهم نبود. درسته دانیال نگار رو دوست داشت ولی نگار اونو فقط به عنوان دوستش میدید بنابراین نمیشد باهم بمونن. من خودمم دوست دارم ادامه داشته باشه این داستان ولی دیگه پرونده اش کامل بسته شده🥲🧡
۲ هفته پیشزینب
0میتونم بگم به جرئت بهترین رمانی بود که تو تمام این سالها خوندم قلمت مانا نویسنده همیشه موفق باشی نمیدونم چرا دوست داشتم نگار و دانیال همیشه کنار هم باشن ولی خب همه آدما یه بار از ته وجودشون عاشق میشن خسته نباشی عزیزم امیدوارم رمانای زیادی ازت ببینم که مثل این قوی و زیبا باشه
۲ هفته پیشنگارعلیخانی
0عزیز منی شما🥲💛💛خوشحالم که دوست داشتین. منم دلم میخواست پیش هم بمونن😂🥲
۲ هفته پیشAbdollah.reisy
0عالی وامیدوارم درآینده رمان های بیشتری ازشما ببینیم..باآرزوموفقیت شما🌹🌹❤️❤️🤗
۳ هفته پیشNegar
1ممنون از شما💚
۳ هفته پیشپانیسا
1مرسی از نویسنده رمان خیلی خوبی بود
۳ هفته پیشNegar
0ممنونم عزیزم
۳ هفته پیشفادیا
1مثل بقیه بچه ها منم رمان کوتاه نمیخونم اما خیلی قشنگ بود انصافا یه رمان کامل که مثل رمان های دیگه سر هم بندی نشده بود و اصلا خسته کننده نبود قلمتون پایدار و امید وارم رمان های بیشتری بنویسید و من از الان منتظر خوندنشونم
۳ هفته پیشنگارعلیخانی
2خیلی ممنونم💛🥲خوشحالم که دوست داشتین.اگر خدا بخواد آخرای تابستون رمان بعدیم رو واسه اپ میفرستم
۳ هفته پیشویدا
0من داستان کوتاه زیاد نمیخونم ولی نمیدونم چی شد که این داستان رو شروع کردم.نمیتونم بگم عالی ولی خوب بود.
۴ هفته پیشنگارعلیخانی
0مرسی که خوندین💚
۴ هفته پیشmasi
0نویسنده جان ببخشید من سوالام دونه به دونه یادم میاد 😅😂 نگار نگفت چطوری اون شب بارونی دانیال رو پیدا کرده؟
۴ هفته پیشNegar
2راحت باش عزیزم💛پیدا کردن *** از طریق کد پستی کاری نداره😂بعدشم توی اون سایت *** دانیالم دیده بود که واسش نامه میفرستاد دیگه
۴ هفته پیشmasi
2اها, ممنونم که جواب دادین❤️
۴ هفته پیشmasi
1راستی نگار از کجا فهمید که دانیال شمع نعنایی رو سفارش نداده؟
۴ هفته پیشنگارعلیخانی
1همونجور که دانیال خیلی خوب نگارو نگاه میکرد، نگارم دانیالو می دید و خلقیاتشو می شناخت. می فهمید که اصلا اهمیت زیادی واسه دانیال نداره که شمع خونش چه بوییه😂شک کرده بود وقتی دانیالم خودش اعتراف کرد مطمئن شد
۴ هفته پیشmasi
3وای بی نظیرر بود ولی من تا لحظه آخر منتظر بودم نگار بیاد و این دوتا بهم برسن🥹😂
۴ هفته پیشنگارعلیخانی
2مرسی🥲💛نگار و دانیال مصداق بارز آدم درست، زمان اشتباهن..
۴ هفته پیشزهرا
2کاش میشد هزاربار لایک کرد این رمانو کیف کردم خدای
۱ ماه پیشنگارعلیخانی
1مرسی عزیزم💛💚
۱ ماه پیش

فریده
1عالی بود.خیلی قشنگ بودکاش فصل دوشم بنویسی و دانیال ونگاربهم برسن