پارت هشتاد و هفتم :

قدمی به عقب برداشتم که به سرعت من را جلو کشید.
دست‌های بزرگ و قدرتش نشان می‌داد که یک مرد است. کلاهی که روی سرش انداخته بود و تاریکی هوا، مانع از دیدنش می‌شد. تقلا کردم از میان حصار دستانش آزاد شوم اما اجازه نداد و محکم‌تر من را گرفت.
بازوانم از شدت فشار دستش درد گرفته و صورتم در هم رفته بود.
- تو کی هستی؟
احساس کردم پوزخند صداداری زد. بعد از آن سکوت بود و سکوت...
دیگر داشتم Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    7

    وایی من چه جوری تا فردا صبر کنم آخه😢

    ۶ سال پیش
  • حدیث

    5

    انقد جالبه؟

    ۶ سال پیش
  • اشوب

    2

    از اون گذشته حرف ندارههههههههههه

    ۶ سال پیش
  • ریحانه

    7

    این رمان خیلی خوبه 😍این پارتش خیلی کم بود ☹️منکه بااین پارت اشک تو چشام جمع شد😭😭

    ۶ سال پیش
  • رومینا

    7

    واییی اصلا تحمل ندارم دوس دارم زود تر زمانش برسه پارت بعدی رو بخونم به جرعت میتونم بگم خیلی قشنگه 😍😍😍😍😍😍😍

    ۶ سال پیش
  • پینار

    6

    عالی 👌👌👌👌

    ۶ سال پیش
  • Zarnaz

    6

    عالیییی مرسییی💜😍😘

    ۶ سال پیش
  • فاطی

    15

    وای بالاخره باور کرددددد😢 بغض کردمممم ....خیلی عالی بود این پارت ولی کم بووود 😕

    ۶ سال پیش
  • انا

    7

    خیلی خوب بود😭😭😭😭

    ۶ سال پیش
  • Sahar

    11

    اشکم در اومد🤧🤧🤧این پارت خیلی کم بود

    ۶ سال پیش
  • آرو

    13

    😭😭بغض....😭😭

    ۶ سال پیش
  • الی

    18

    آخییییی بالاخره باور کرد🥺🥺

    ۶ سال پیش
  • *^*^*

    14

    الههههی بیچاره دلم سوخت براش 😢😭😭😭😰😰😰😭😭

    ۶ سال پیش
  • لاریسا

    13

    بالاخره باورش کرددددد😢😢😢😭😭😭

    ۶ سال پیش
  • فیفام=فاطمه

    18

    خدایا شکرت😢بلاخره باورش کرد😭😭 بسیار عالی بود 😿😻

    ۶ سال پیش
  • نرگس

    14

    🥺🥺🥺😭 عالی

    ۶ سال پیش
کپی شد!