پارت نود و نهم :

تند مانتویی دم دستی را برداشتم و به تن کردم و بعد از مرتب کردن دوباره شال، از اتاق خارج شدم.
با احتیاط و قدم هایی که نهایت سعی ام را می کردم سر و صدایی ایجاد نکنند، از پذیرایی گذشتم. نزدیک در که رسیدم، نگاهی به پدر که وسط هال خوابیده بود انداختم و در را باز کردم، آن هم چه باز کردنی، تمام تن و بدنم می‌لرزید.
با هر صدای هر چند کوچکش خودم یک متر بالا می پریدم و کل خانه را از نظر می گذراندم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    23

    ای جان چقدر قشنگ خداکنه پدارمم یجوری زنده باشه باشه به هر حال جسدشو پیدا نکردن که 😁🤦🏻 ♀️💔

    ۶ سال پیش
  • م

    29

    تجربه ثابت کرده توهر داستانی که جنازه پیدا نشده طرف زنده است مطمئن باشید

    ۶ سال پیش
  • خورشید

    14

    دمت گرم😅منم هیچ مثال نغضی ندیدم🧐

    ۶ سال پیش
  • گمنام

    2

    دقیقا نظر منم همینه😉

    ۶ سال پیش
  • رومینا

    12

    چرا تو رمانای آنلاین همیشه قسمت های مهم که میرسه رمان تموم میشه😣😣😣قشنگ آدمو میزارن تو خماری😒😒😒😒

    ۶ سال پیش
  • Hesel

    10

    من خیلی دوست دارم بدونم در حقیقت چه اتفاقی برای پدرام افتاده؟

    ۶ سال پیش
  • H

    23

    چقدر قشنگ عشق بینشون توصیف شده خیلی عالی بود این پارت 😍😍❤💙

    ۶ سال پیش
کپی شد!