دوست داشتی؟
رمان یکی برایم بماند اثر هاجر منتظر

رمان یکی برایم بماند

  • زبان فارسی
  • 24.4K 👁
  • 184 ❤️
  • 144 💬

خلاصه رمان عاشقانه یکی برایم بماند

پریناز داستان، دختری دور مانده از ناپاکی این جهان و غرق در تنهایی نفرت‌بار خودش است. حالا با گذر زمان و از دست داد پدرش، تنهایی بیشتر از هر زمانی دهان کجی می‌کند و پریناز ناچار به جبر روزگار تصمیم می‌گیرد به هر قیمتی به رنگ نحس تنهایی پایان ببخشد.

قسمتی از متن رمان یکی برایم بماند

- این دختره انگار نه انگار ببین چطور نشسته.
دخترش بعد مکثی جوابشو داد:
- ولش کن بابا، دختره لوسه.کی تو دیدی پیشِ باباش بود که حالا عزاشم بگیره؟
مونس با یه سینی چای اومد که صدایِ پربغضِ‌ همه بلند شد. زن‌ عمو با حرارت گفت:
- الهی مونس جان دیگه غم نبینی. مونس جان می‌بینی چه مصیبتی شده؟
صدایِ زن‌ داییم اومد:
- مونس یه وقت غم به دلت راه ندی ها.
و یکی دیگه از دختر‌ عموهام:
- مونس جان تو بشین استراحت کن بگو چی‌کار کنیم ما کارا رو کنیم.
عمم با گریه درحالی‌که رو پاش می‌زد گفت:
- مونس داداشم. داداشم مونس، دیدی چی شد؟ بیا بغلم تو عزیز داداشم بودی.
صدایِ آرومِ‌ مونس بالأخره اومد:
- عمه جان آروم باشید واسه قلبتون خوب نیست.
و یکی‌یکی مونس و بغل گرفتن و باهاش ابراز همدردی کردن. از جا پریدم و داد زدم:
- مگه بابایِ‌ مونس مرده این‌طور می‌کنید؟ مگه مونس یتیم شده؟ نمی‌بینید؟ کورید؟ من یتیم شدم. اون از مادرم این از بابام. مونس تازه چهار ساله پیش ماست. اون عزیز بابا بود؟ پس من چی بودم؟ حالم از همتون بهم می‌خوره.
- بخور.
سرم و بالا آوردم و به گلاره دختر عمم که با اکراه جلوم خرما گرفته بود نگاه کردم. لبخند زدم و از جا بلند شدم و گفتم:
- دستت درد نکنه گلاره جون؛ ولی من برم استراحت کنم.
بعدم رو به بقیه گفتم:
- من خستم، برم استراحت کنم. اگر کاری داشتید صدام کنید.
همشون چپ‌چپی نگام می‌کردن. دمِ‌ پله‌ها رسیده‌ نرسیده صدایِ‌ زن عمو رو شنیدم:
- خوبه ولله. خوبه شاهد بودیم، مونسِ‌ بی‌چاره همش دولا راست میشد اونوقت این خستش شده.
عمم با گریه ادامه حرفش و داد:
- تو به دل نگیر مریم جون. مونس من از طرفش معذرت می‌خوام.
و مونس:
- به کاراش عادت دارم. اونم دختر بدی نیست. اخلاقش اینطوریه.
رفتم بالا و در اتاقم و بستم و به در تکیه دادم. عسل و دیدم و بغلش کردم:
- عسل بابایِ‌ من رفت؛ اما اونا دارن مونس و دلداری میدن. به‌نظرت چرا؟ برو بهشون بگو من گناه دارم. بخدا دارم می‌ترکم؛ ولی نمی‌فهمم دردم چیه که عین مونس واقعنی گریه نمی‌کنم. میری بهشون بگی؟
ولی عسل چشم‌هاش نیمه باز بود و مثلِ‌ همیشه حرفی نمی‌زد. ادامه دادم:
- من بابامو می‌خوام عسل. کاشکی نمی‌رفت.
عسل همدم تمامِ‌ تنهایی‌هام بود. اون از همه‌ی رازهام خبر داشت. اگه زبون داشت حتماً یه چیزی می‌گفت که من آروم بگیرم. از دوست‌هام خبر ندارم. خیال دارم از فردا به مدرسه برم. اون‌ها حتماً یه چیزی میگن که آروم شم؛ اما چی میگن؟ مگه درکم می‌کنن؟ اونا که پدراشون پیششونه. بابا کاش نمی‌رفتی.
عمه تا چهلم پیشمون موند؛ ولی بقیه رفتن. سر چهله باز همه اومدن؛ وقتی دیدن من به مدرسه میرم، همه جور حرفی پشت سرم زدن. دوست‌هام درکم نمی‌کردن؛ ولی دلداریم می‌دادن.
اون‌ها هم تعجب کرده بودن که چطور عین خیالمم نیست، فقط خودم می‌دونستم که اگه خیلی فکر کنم دق می‌کنم و دنبال بابا میرم!
روزها گذشت. چهلمم گذشت. آرش، از بعد از تدفین بابا حتی یک بارم سراغم نیومد. قبلِ‌ چهلم نیمه شب با کابوسِ‌‌ مرگِ‌ بابا از خواب پریدم و درِ اتاقش رفتم. چراغش هنوز روشن بود، قبل این‌که دستم رو دسته دَر بره و در رو بزنم، صدایِ‌ مونس و شنیدم:
- آرش درکت می‌کنم، خیلی سخته؛ ولی دیگه وقتش شده بلند شی. همه چیز رو هواست.
و صدایِ‌ گرفته‌ی‌ آرش:
- میگی چی‌کار کنم؟ جایِ‌ بابا واسم خیلی خالیه.
سکوت و بعد دوباره صدایِ‌ آرش:
- نگرانِ‌ توام، نگرانِ‌ آینده‌‌ی الناز و...و...جایِ‌ خالیه بابا. دیگه فقط بابا واسم مونده بود.
صدایِ‌ پر از ناز مونس:
- این و نگو عزیز دلم، پس من چی‌ام؟ من همدمت نیستم؟ درسته هیچ‌وقت نمیشه جایِ بابا رو پر کرد؛ ولی زندگی همینه.
با دلی شکسته از در فاصله گرفتم و گریه کردم. نمی‌دونم واقعی بود یا نه؟ دیگه مهم هم نبود.
نفس بریده نالیدم:
- پس من چی آرش؟ تو نگرانه همه‌ای الا من؟ مگه من خواهرت نیستم؟ مگه من جز تو کیو دارم که اینو میگی؟ چرا یادت رفته منم هستم؟
با دلی شکسته برگشتم و به اتاقم رفتم. عسل خواب بود، دلم نمی‌اومد بیدارش کنم. لبه‌ی پنجره نشستم و به در زل زدم و زیر لبی نالیدم:
- بابا پس کی میای؟
با هق‌هق ادامه دادم:
- بابا من تنهایی چی‌کار کنم؟ اگه یهویی برق بره من این بالا تنها چی‌کار کنم؟ اگه دلم بخواد ببینمتون برم پیش کی؟
حرف‌هام به گوش هیچکس نرسید. اون‌شب رو و شروع واقعی تنهایی‌هام رو و اینکه رو زمین سرد اتاقم خوابم برد رو هیچوقت فراموش نمی‌کردم. با صدایِ‌ زنگ گوشیم از خواب پریدم؛ صبح شده بود. با یادِ‌ مدرسه مثل جت از جام پریدم و تو سه ثانیه لباس‌هام و عوض کردم و پایین رفتم. از خلوت خونه لرزم گرفت، داد زدم:
- مونس، مونس.
رفتم آشپزخونه، بویِ‌ خوبِ‌ چای آشپزخونه رو پر کرده بود. یه کاغذ رویِ‌ یخچال بود، روشو خوندم «رفتم خونمون یه سر به بابام بزنم. منتظر آرشم نباش خونه نمیاد، دنبالم میاد».
شکلکی درآوردم و رفتم تا صبحونم و بخورم، بدنم درد می‌کرد. نباید بی هیچی رو زمین سرد می‌خوابیدم. سریع خودم و به سرویس مدرسه رسوندم و رفتم. خوشبختانه روز زیاد بدی نبود، غیر از این‌که الی غایب بود. وقتی رسیدم خونه یه زنگ می‌زنم ببینم چشه. مربی ورزشمون بهمون فرصت استراحت داد. بچه‌ها هر کی یه طرف ولو شد. منم از بس دویده بودم خسته شده بودم؛ ولی باید دست به آب می‌رفتم.
بی‌حوصله به سمت سرویس بهداشتی رفتم. می‌خواستم تو یکیشون برم که یه صدایِ‌ پر از ناز و کشداری شنیدم:
- اِ اذیت نکن دیگه. الهی فدات شم حتماً، خب چکار کنم روناک ادا میاد؟ یه جوری حرف می‌زنی حسودیم میشه، حالا چه لزومیه اونم بیاد؟ اصلاً نمی‌خوام. خیلی خب پس منتظرم عشقم بای.
و با یه بوس بای فرستاد. دهنم باز مونده بود و هاج‌ و‌ واج به در دستشویی‌ای که صدا ازش می‌اومد زل زده بودم که در باز شد و شبنم یکی از هم‌کلاسیامون از توش بیرون اومد. دستش رو موهاش بود و داشت زیر مقنعه می‌فرستادشون، هیچ گوشی‌ای هم دستش نبود. من و که دید یه چشم غره رفت و گفت:
- به چی زل زدی؟
بعد یهو رنگش پرید؛ اما خودش و نباخت:
- اوی نه چیزی دیدی، نه چیزی شنیدی، فهمیدی؟
- شبنم!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان یکی برایم بماند
  • پری

    0

    یکی از رمان هایی بود که واقعا خودم و احساسم رو درگیر کرد بس که جذاب و رو به واقعیت بود یه جوری بود که وقتی برای کاری خوندن رو به تاخیر مینداختم ذهنم درگیر رمان بود ، چون خیلی تخیلی هم نبود و با زندگی ما تا حدودی ارتباط داشت و در کل خیلی بی نظیر بود قلم نویسنده فوق العاده بود در عین سادگی بسیار زیبا

    ۳ هفته پیش
  • فریده

    0

    جالب بود دوست داشتم .ون چون متفاوت بود

    ۴ هفته پیش
  • حلما

    0

    رمان قشنگی بود موضوع متفاوتی داشت

    ۱ ماه پیش
  • Eli1356

    0

    خیلی قشنگ بود تو یه بعداز ظهر خوندمش ❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • ساناز

    0

    رمان خوب معرفی میکنید؟ دوستانی که نظرم و خوندید لطفااااا

    ۳ ماه پیش
  • نازی

    0

    رمان های آوا ( آلوده به ابلیس و تنیده به درد / گرداب خونین و به وقت مرگ) رمان های مرجان فریدی و رمان های ساناز لرکی قشنگن

    ۳ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    مگس ، عشق و احساس من ، آبی احساس من ، عشق ارباب ، تک برده ارباب، فرار دردسر ساز،ایدا و مرد مغرور ، چشمهایت ، دلم آغوشت را میخواهد، رویای چشمانت «ی همچین چیزی بود » و... اینا تو همین برنامن تو رمانستانم ارباب آراز، بعد از مرگ آراز ، سلین و ارباب سنگدل، رفیق، و....

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ببخشید از نویسنده ولی من دوسش نداشتم

    ۳ ماه پیش
  • شکوفه

    1

    خسته نباشیددوفصل خوندم دیگه نخوندم.تشکر

    ۴ ماه پیش
  • حدیث

    4

    بنظرم ی رمان باید جوری باشه ک با خوندنش تحت تاثیر قرار بگیری و این واقعا همونجوری بود پیشنهاد میکنم بخونید

    ۵ ماه پیش
  • ماهی

    2

    رمان خوبی بود مرسی از نویسنده فقط قسمت آخرش خیلی رو دور تند بود

    ۶ ماه پیش
  • خیلی رمان چرت و آبکی

    1

    خیلی رمان آبکی و چرت و غیر واقعی بود وحید دقیقا ی شخصیت دروغین که با همه دوست میشد ولی بدون هیچ سو استفاده ای واقعا چرته در صورتی که پسرا بدون رابطه *** ا رابطه نمیرن اونم دختر احمقی مثل پریناز پیشت باشه و اینکه دقیقا همون وحید تو ی خیابون پیشنهاد دوستی میده دقیقا میره تو اکیپ شبنم اینا خیلی چرته

    ۶ ماه پیش
  • Minoo

    16

    رمان خوبی بود جا داره به نویسنده خسته نباشید بگم.اما به عنوان یک دختر ۲۷ساله لازم دونستم بگم ک هم اکیپ های مدرسه رو دیده هم دانشگاه هم بیرون باید بگم دخترای هم سن پریناز هر مردی وحید نیست هر داداشی ارش نیست هر اکیپی اکیپ دوستانه توی رمان ها نیست مراقب خودتون باشید و به دنیای خیالی داستانا دل نبندید

    ۶ ماه پیش
  • ثریا

    2

    عالی بود خیلی از این رمان خوشم اومده.خیلی راحت وبدون تکلف نوشته شده وچهره آدمهارو همونجوری که بودن نشون داده بود.از قلم نویسنده عزیزخیلی خوشم اومده وبراشون آرزوی موفقیت دارم.❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۷ ماه پیش
  • هلن

    0

    قلبم سر این رمان درد گرفت انقدر که قشنگ بود

    ۸ ماه پیش
  • حنا

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۸ ماه پیش
  • نگین

    2

    عالی بود 👏🏻👏🏻👏🏻 مچکرم برای رمان زیبا😍

    ۱۰ ماه پیش
  • آزیتا

    2

    این رمان خیلی قشنگه،کلی با این رمان گریه کردم و خندیدم محشره ،ممنون از نویسنده 🌷🌷🌷

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!