دوست داشتی؟
رمان  رمان جان و شوکران اثر بهاره حسنی

رمان جان و شوکران

  • زبان فارسی
  • 76K 👁
  • 253 ❤️
  • 112 💬

خلاصه رمان :

سونا پیرزاد که دانشجوی هتل داری در قشم است، شبانه و با تلفنی که به او می شود به تهران بر می گردد. جایی که برای او آبستن حوادثی است که این داستان را شکل خواهد داد. داستانی درباره زخم ها و مرهم ها، کینه ها و بخشش ها، درد ها و درمانها

قسمتی از متن رمان جان و شوکران

به درخت کاج پیری تکیه دادم. حالت تهوع داشتم. سرم را به عقب تکیه دادم. سارای از شب قبل یک نفس گریه کرده بود. آیدین به کنارم آمد. عصبی بود و ناراحت. خط نگاهش را گرفتم. با خشم به آراز که کنار دیوار غسال خانه چنباتمه روی زمین نشسته بود و چرت می زد، نگاه می کرد. تکیه ام را از درخت کندم و با خشم به طرفش رفتم. در نیمه راه آیدین متوقفم کرد.
_بسه سونا. ولش کن. دعوا راه ننداز.
بازویم را کشیدم و با دو گام بلند خودم را به آراز رساندم.
_پاشو آبروی نداشته مون رفت. تو خاک کردن داداشت هم باید چرت بزنی.
سرش را بالا گرفت و آن چنان نگاه مظلومانه ایی به من کرد که زبانم را گاز گرفتم. برخاست و غمگین به سمت قبرها رفت و روی نیمکتی که آن جا بود نشست. المیرا به کنارم آمد و مانتویم را کشید.
_خاله؟
کنارش زانو زدم. خیلی ملوس و ناز بود. کپی برابر اصل سارای شده بود.
موهای خرمایی روشن اش را از روی صورتش کنار زدم.
_جونم موش موشکم؟
_دایی سهند مرده؟
دلم می خواست گردن سارای را بشکنم. آخر او چه جور احمقی است که بچه چهار ساله را به قبرستان آورده بود. صبح حال درستی نداشتم و متوجه آمدن المیرا نشدم و گرنه به هیچ و جه اجازه نمی دادم که او شاهد چنین صحنه هایی باشد.
_مرده یعنی چی؟ مثل خرگوش من که مرد، بعد علی خاکش کرد؟
پوفی کردم. اشاره ایی به علی که کنار آیدین ایستاده بود، کردم. جلو آمد. سریع و در گوشش گفتم که المیرا را سرگرم کند. اصلا دوست نداشتم تا لحظاتی دیگر که جنازه را از غسال خانه بیرون می آوردند، المیرا آن جا باشد.
علی بغلش کرد و با هم به سمتی که ماشین ها را پارک کرده بودیم، رفتند.
کنار دست ساناز رفتم. چشمانش از گریه زیاد ورم کرده بود.
_به مامان خبر دادید؟
سرش را تکان داد.
_آره آیدین خبر داد.
چرخیدم و نگاهش کردم.
_خب چی گفت؟
دستش را بالا آورد و شقیقه هایش را ماساژ داد.
_چی بگه؟ گفت هر چه سریع تر خودم رو می رسونم. اون سر دنیا است. شاه عبد الظیم که نیست بیخ گوشمون باشه.
آهی کشیدم. به بابا که کمی آن طرف تر با عمو و عمه ام ایستاده بود، نگاه کردم.
_چرا این طور شد؟
فینی کرد و گفت:
_صبح که می رفت دانشگاه مشکلی نداشت. خونه ی ما بود. حتی با من شوخی شوخی، مچ هم انداخت. موهام رو هم به هم ریخت. البته چند وقتی بود که سهند همیشه نبود. ولی .....
حرفش را قطع کرد و به من نگاه کرد و گفت:
_تو این چند وقته باهاش حرف زده بودی؟
با دستم گردنم را ماساژ دادم.
_هر روز.
_به نظرت حالش چطور بود؟
کمی فکر کردم. من و سهند هر روز با هم تلفنی حرف می زدیم. حتی شده بود یک دقیقه. من راه دور بودم و او را نمی دیدم و سهند می توانست هر طور که بخواهد صدایش را نشان دهد. سهند پسر تو داری بود. من در صورتی می توانستم تشخیص دهم که او دروغ می گوید یا نه، که او را ببینم. از پشت تلفن چیز زیادی دستگیر آدم نمی شود. ولی خب من هم متوجه شده بودم مدتی بود که بی حوصله بود. چند مرتبه هم از او راجع به این بی حوصلگی سوال کرده بودم که هر دفعه با یک جواب نسبتا منطقی سر و ته قضیه را به هم آورده بود.
_یک کم بی حوصله بود.
ساناز سرش را تکان تکان داد.
_آره دقیقا بی حوصله بود.
احساس می کردم که هر دو نفرمان به یک چیز فکر می کنیم و آن اینکه یعنی سهند آن قدر بی حوصله بوده است که خودش را از طبقه چهارم دانشگاه به پایین پرت کند؟
کسی آمد و گفت که اگر خانواده سهند پیرزاد می خواهند او را برای بار آخر ببینند، به داخل غسال خانه بیایند. آراز از کنار قبرها بلند شد و به همراه آیدین و رضا به داخل رفتند. سارای می خواست به داخل برود، دستش را گرفتم و به عقب هلش دادم.
_شما نه.
_سونا تو رو خدا. دارم می ترکم. بذار یک دقیقه.
بغضم را فرو دادم. مشغول سرو کله زدن با سارای بود که نمی دانم علی از کجا فهمیده بود که به درون غسال خانه دوید. دست سارای را رها کردم و از پشت سر یقه علی را گرفتم.
_کجا؟
_تو رو خدا عمه بذار ببینمش.
بغلش کردم. سعی کرد تا با ملایمت مرا کنار بزند.
حالا صدای فریاد های بلند و نعره مانند آراز و آیدین به گوش می رسید. علی آشکارا در آغوش من شروع به لرزش کرد.
_تو رو خدا. تو رو خدا.
محکم تر بغلش کردم. آیدین در حالیکه به پهنای صورت اشک می ریخت از در غسال خانه بیرون آمد. پشت سرش آراز که تلو تلو می خورد با رضا بیرون آمد.
نمی توانستم بگذرام که علی روی مرده عموی جوانمرگش را ببیند. عمویی که از همه بیشتر با او صمیمی بود.
آراز محکم به پیشانی اش می زد و هق هق گریه می کرد.
جنازه را در تابوت آهنی مخصوص غسال خانه، برای نماز بیرون آوردند. لرزش زانوانم آن قدر زیاد بود که حالا علی مرا نگه داشته بود که روی زمین نیافتم.
دستم را جلوی دهانم گرفتم و قبل از آنکه نفسم تنگ شود اسپری را از جیب مانتویم بیرون آوردم و در دهانم اسپری کردم. بعد از نماز که هیچ چیزی از آن متوجه نشده بودم. تابوت را بلند کردند و به سمت قبر بردند. حالا جمعیت، پشت سر تابوت به حرکت در آمده بودند. سارای در حالیکه تقریبا تمام وزنش به روی ساناز افتاده بود، آرام آرام پشت تابوت حرکت می کرد. به علی گفتم که به کمک مادرش برود.
من آخرین نفر بودم که پشت تابوت، افتان و خیزان حرکت می کردم. زار زار گریه می کردم. بی اختیار و بی اراده. دو بار زمین خوردم. شالم از سرم افتاده بود و اسپری در یک دستم و دستمال کاغذی در دست دیگرم بود. دو زن مسن چادری به کمکم آمدند و زیر بغل مرا گرفتند و همراه تابوت به سمت قبرستان رفتیم. هیچ حال خوبی نداشتم. حس بی وزنی داشتم. معده ام متلاطم بود و حالت تهوع داشتم. دیگر نتوانستم و تلو تلو خوران چیزی نمانده بود که با زانو روی بلوک های سیمانی که برای پوشاندن قبر آن جا گذاشته بودند، بیفتم که کسی از پشت بغلم کرد. همان طور که اشک می ریختم و هق هق می کردم به بازویش چنگ انداختم. دستی مردانه بود. احتمالا آراز یا آیدین. شاید هم رضا. با ملایمت مرا روی یکی از همان بلوک های سیمانی نشاند و کمی آب برایم آورد. جنازه را از تابوت بیرون آوردند. از جا برخاستم. آیدین به درون قبر رفته بود. با دو زانو روی خاک های کنار قبر افتادم. آیدین رویش را برای لحظه ایی کنار زد. فریادی کشیدم و با دستانم محکم به سر و صورتم زدم. سر و صورتش و جمجمه اش کبود و سیاه و تا خون مرده بود. جیغ دیگری زدم و چیزی نمانده بود که با سر به درون قبر بیافتم که دوباره کسی از پشت مرا گرفت. سرم به شدت گیج می رفت. حالا هق هق گریه ام تبدیل به ناله و مویه شده بود. سارای کنار قبر نشسته بود و خاک بر سر می ریخت. رضا و ساناز به سختی بلندش کردند. خیل شلوغ و پر ازدحام بود. ولی صدای جیغ های سارای تمام قبرستان را پر کرده بود.
برای لحظه جلوی چشمانم سیاه شد. من از ناهار روز قبل دیگر چیزی نخورده بودم. تقریبا بیست و چهار ساعت. خودم را نگه داشتم. آراز را دیدم که دوان دوان با یک ساندیس به طرفم آمد. آیدین هنوز در قبر بود. رضا سارای را بغل کرده بود. بابا آن طرف قبر، در بغل عمو گریه می کرد. آراز هم که برای من ساندیس آورده بود. چرخیدم تا ببینم که این چه کسی است که مرا بغل کرده است. شهریار بود که آن قدر به من نزدیک شده بود. کسی که روزی شاید می توانست از این هم نزدیک تر شود. شاید اگر می خواست. اگر می شد.
با همان حال بد دستم را از دستش بیرون کشیدم. حاضر بودم که با سر به درون قبر پرت شوم ولی او مرا در آغوش نگیرد.
_سونا.....
صدایش پر از ناراحتی و احساس بود. احساسی که در درون من مرده بود. شهریار برای من مرده بود.
آراز میان ما قرار گرفت و با اخم به شهریار نگاه کرد. اخمی که تنها یک معنی داشت "دستت را از خواهر من کنار بکش. "
دستش را دور شانه ام حلقه کرد. به او تکیه دادم و آرام آرم ساندیس را نوشیدم. دوست نداشتم بی هوش شوم. از زنانی که هر لحظه غش می کردند و فشارشان می افتاد، متنفر بودم. من قوی بودم. در موقعیت بد تر از این هم سرپا مانده بودم. آراز آهسته اشک می ریخت. طاقت دیدن اشک های او را نداشتم. به قدری مظلومانه گریه می کرد که جگرم را آتش می زد. آراز همیشه آرام ترین و مظلوم ترین و حساس ترین عضو خانواده بود. فوق العاده مهربان و حساس بود. همین حساسیت بیش از اندازه اش او را به خاک سیاه نشانده بود. روحیه لطیف و حساسی داشت او را اسیر خودش کرده بود.
دندانهایم را محکم به هم فشار دادم؛ تا جیغ نکشم. ولی اشک هایم بی اراده می ریختند. اختیار و کنترلی به روی آنها نداشتم. اگر می خواستم به هر طریق که شده جلوی ریزش آنها را هم بگیرم، دق می کردم. می ترکیدم. یک آوانس برای خودم قایل شدم.
تا به حال مراسمی به این ازدحام و دلخراشی ندیده بودم. متوجه شدم که نیمی از جمعیتی که آن جا بودند، دوستان و هم کلاسی های سهند بودند. تاج گل بزرگی هم از طرف خود دانشگاه و استادان فرستاده شده بود که کنار تاج گل های بی شمار دیگر گذاشته شده بود. از میان آنها امیر دوست صمیمی سهند را شناختم. باید با او صحبت می کردم. ولی نه حالا. باید می فهمیدم.


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 253 رای
5 ★
64%
4 ★
32%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان جان و شوکران

  • بهاره

    1

    رمان ش عالی بود برای بار چندم خواندم پایانش میشد قشنگتر هم بود پیشنهاد میکنم بخونید رمان رو

    ۲ ماه پیش
  • ط ک

    0

    سلام من این رمان رو چند سال پیش خوندم شخصیت آیدین یکی از شخصیت های ماندگار ذهنم بود این برادر فوق العاده بود

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    سوگ رو بسیار واقعی نوشته بودند و من احساس *** و همذات پنداری زیادی با سونا برقرار کردم . رمان های خانم حسنی واقعا یه سر و گردن بالاتر از اکثر رمان ها هستند

    ۵ ماه پیش
  • احدی

    2

    رابطه ی عاطفی بین خواهرها و برادرها خیلی دلنشین بود و عمق عشق و احساسشون به زیبایی قابل درک بود موفق باشید 💝

    ۵ ماه پیش
  • امورف

    0

    رتیم کندی داشت توضحیات الکی زیاد داشت. آخرشم حقشون بود برگردن بهم و این فاصله که دادن و دوباره برگشتن کار خوبی بود. سونا دختر قوی خوبی بود.

    ۶ ماه پیش
  • هلی‌سان

    0

    من رمان رو کامل نخوندم🥲 حدود شیش پارت خوندم و بعد یک مدت از پارت هفده و بعد هم بیست و یک شروع کردم به خوندن. به یکسری دلایل شخصی دلم نخواست ادامه بدم اما قلم نویسنده، حس پردازی، شخصیت پردازی، فضاسازی و...همه خیلی خوب بود. کاش پایانش انقدر سریع تموم نمی شد ولی داستان برپایه منطق پیش رفت و دوسش داشتم

    ۶ ماه پیش
  • Ella

    3

    نمیدونم برای بار چندمه دارم میخونمش،از همونموقع که بچه بودم،خوندن داستانهای زمان بچگیم توی این شرایط حس بهتری بهم میده،امیدوارم بخت و اقبال همه ما دخترای ایرانی بهترین باشه

    ۶ ماه پیش
  • مهسا

    3

    من دو بار خوندمش خیلی عالی بود به شدت پیشنهاد میکنم

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    4

    داستان تا قسمت شانزدهم خیلی آرام و طولانی بدون هیجان قسمت شانزدهم به اوج هیجان میرسه و دوباره ریتم آروم میگیره ولی آخرش یهویی به پایان میرسه آخرش بد تمام شد

    ۹ ماه پیش
  • احدی

    4

    داستانی روان با موضوعی غیر تکراری و قلمی زیبا💝

    ۱۱ ماه پیش
  • مارال 76

    1

    من این رمان و چندسال پیش خوندم، عاااالیه 100 پیشنهاد میشه

    ۱ سال پیش
  • مهتاب

    3

    یکی میخاد نازونوز سوناروجمع کنه خیلی خیلی طولانی وکسل کننده بود اصلاهیجان نداشت توضیحاتش واقعاطولانی بودپایانشم که هیچی دیگ

    ۲ سال پیش
  • شیدا

    0

    عالی بود ولی بنظرم ضعفی ک داشت چون داستان رمان طولانی بود ایکاش درمورد روانکاوی یکیشون آراز یا سونا توضیح می داد دیگ اینقد تکراری نمیشد

    ۲ سال پیش
  • PARVAZ

    5

    قلم خانم حسنی عالیه و کاراشون واقعا جذابن ولی پایان این رمان چندان راضی کننده نبود. همچنین من زیاد از انقلاب خوشم نیومد به نظرم سونا نباید می بخشیدش .

    ۲ سال پیش
  • ریحآنه

    6

    برخلاف طولانی بودنش روند کندی داشت، سونا قضیه ی بخشیدن انقلابو خیلی کشش داد و در نهایت پایانش اصلا شایسته ی این قلم خوب نبود:(

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️