پارت پنجاه و هشتم :

مهدی:
_امشب میریم خونه ی پاشا.
_چرا اونجا؟
مهدی:
_زن و بچه اش نیستن، بعد اینکه هم خودش تنها نمی‌مونه، هم دورت شلوغ تره تا ببینیم بعداً چی میشه.
قرار بود چی بشه؟! هر روزمون پر از ترس و نگرانی درمورد اینکه بلایی سرکسی نیاد...
مهدی:
_سالارم اونجاست. اونجا میمونیم تا...
_اتفاقا خوبه که هست، چون می‌خوام وقتی میرم اونجا همه پیشم باشین!
مینا:
_میلاد!
مینا فور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر ابی

    1

    خیلی عالیه حیف شد داره تموم میشه خسته نباشی واقعا با آرزوی موفقیت برای شما

    ۳ سال پیش
  • Niloofar

    1

    اوف زودتر بره تو اون خونه لعنتی تا تموم کنه این کابوس رو🥺 مرگ ی بار شیونم ی بار😑

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️