سایه ی من (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و نهم :
سالار با اون سن و سال رسماً اسیر یه رفاقت قدیمی شده بود. درحالی که همش گردنشو به چپ و راست تکون میداد رفت تو آشپزخونه و بابا هم شروع کرد به زدن لگد های آروم به مهرداد.
سیاوشم درست کنار مهرداد خوابش برده بود و حالا بیدار بود ولی ظاهراً به یکم وقت واسه بلند شدن احتیاج داشت چون زل زده بود به سقف!
قبل از اینکه همه بیدار بشن پتومو گرفتم و کشیدم روی پاهام، سرمو گذاشتم روشون و فقط توی دلم خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
عزیز دلم🥹🦋😍 خداروشکر که تا این حد دوست داشتی رمان و😍 باعث افتخاره همراهیت🥰🥰♥️
۸ ماه پیشگاز رو گردن سیاوش
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نیلوفر آبی
1بیچاره میلاد کلا رد داده ایمانش سست شده که راحت تسخیر شده ممنون عالی بود هرسه جلد محشر بود
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
آره هدف ماهیرم همین بود، میلاد خوش شانس بود که حداقل چند نفر کنارش بودن که نزارن بدبخت بشه❤️ ممنون گلی لطف داری 🥰🌹
۱ سال پیشSozu
0وووووویی میلاد و تسخیر کرد🥴
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
عه اونجای داستانی؟؟🥹✨
۲ سال پیشمهسا
1عالی بود این پارت
۳ سال پیشهستی
0اگه این داستان تموم بشه من دلم تنگ میشه😔
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ایشالا رمان بعدی.
۳ سال پیشNiloofar
1چقد صحنه ش وحشتناکه حتی تصورشم ترسناکه بیچاره میلاد رسما دیوونه ش کرده زنیکه ی کثافت🥺🥺
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دیگه تموم شد دردسرای میلاد بدبخت🤣🤣🤣
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0واقعا خیلی خوشحالم این داستانو پیدا کردم.😍برای اولین باره دارم از زاویه دید فرد جن زده داستانو میخونم محشرههههه چقدر همه چی درست و بجا و دقیقه خانم باقری عزیزم گل کاشتی😭😭♥️♥️ دیروز شروعش کردم و می خوام تا آخر زمزمه در شب رو بخونم پس بازم مزاحم میشم😁