پارت یکم

زمان ارسال : ۲۷۳ روز پیش

تو یه راه تاریک بودم... اولش همه جا واسم نا آشنا بود تا اینکه تکیه ی نزدیک خونه رو تشخیص دادم... رنگ و حال آسمون نشون می‌داد که دم دمای صبحه...می‌تونستم صدای اذان و از بلندگوی مسجد آزادکلا بشنوم.

هیچ فکری نداشتم که چرا تو خیابون حتی یه چراغم ر ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید