سایه ی من (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت دوم :
چیزی که داشتم میدیدم با هر چیزی که تا اون روز باهاش مواجه شده بودم ترسناکتر بود. وقتی مینا به اون طرف جاده نگاه کرد بیاختیار نگاهش و دنبال کردم و چشمم خورد به سهتا سایه که یکی از اونا از همه قد بلندتر بود.
با دیدنش واسه یه لحظه یادم رفت که چهجوری باید نفس بکشم. میدونستم... یه چیزی مستقیم اومد توی مغزم و بهم گفت: خودشه!
و همینکه این فکر اومد توی سرم سایهی بزرگتر دستشو بلند کرد و تکونش داد! مثل یه هشدار! شایدم فقط میخواست منو از ترس بکشه!
خودم به درک؛ اما اگه قرار بود تو اون جادهی خلوت که پرنده پر نمیزد اتفاقی بیوفته با مینا باید چیکار میکردم؟! من فقط نگران اون بودم ولی اون انگار از من خونسردتر بود چون یهو دستمو گرفت و گفت:
- میلاد، بیا بریم!
با اینکه مینا داشت منو میکشید؛ اما نمیتونستم تکون بخورم. دیگه حتی اهمیتی نمیدادم که دستمو گرفته، انگار از لحظهای که بهش گفته بودم دوستش دارم همه چیز تموم شده بود...
- میلاد! تکون بده این هیکل و! بدو!
با هولی که مینا بهم داد بالاخره تونستم نگاهم و از اون سایه بردارم. درحالی که آرومتر از چیزی که باید به طرف ماشین میرفتم گفتم:
- چیکار میکنی؟
- میگی چیکار کنم؟ نمیتونم ماشین شوهر طوبی رو همینجا ول کنم که!گ، تو با ماشین پدرت برگرد، منم...
- نخیر، تو با من میای!
وقتی مچ دست مینا رو محکم گرفتم انگار بهم برق وصل کردن! احساسات مردونه و عاشقانم حتی تو اون موقعیت ولم نمیکردن!
بابا راست میگفت، خوب شد که دختر نیستم!
- میگی اینو ول کنیم به امون خدا؟
- مینا من حاضرم صفر این ماشین و براشون بخرم ولی تو همین الان با من بیای!
این جملم باعث شد مینا یکم فکر کنه و بعد کنارم ایستاد و درحالی که جفتمون به اون سایههای ترسناک نگاه میکردیم، مینا گفت:
- فهمیدم بچه پولداری! یادت باشه رو حرفت حساب کردم!
و جفتمون همزمان دویدیم سمت ماشین بابا!
- فقط دعا کن بلایی سر ماشین بابا نیاد وگرنه با همین زیرم میکنه!
مینا کمربند خودشو بست و خم شد طرف من تا کمربند من رو هم ببنده!
- دعاهای من معمولاً مستجاب نمیشه!
صدای جیغ لاستیکای ماشین بابا دراومد و من کاملاً حرفهای جاده رو دور زدم. حالا دیگه حتی از توی آینهی ماشین میتونستیم ببینیمشون!
- چرا احساس خوبی دربارهی تکون نخوردنشون ندارم؟
- احساسمون مشترکه... خب... آمادهای؟!
- نمیدونم!
- منم همینطور!
- اگه میدونستم تا این حد تفاهم داریم زودتر از اینا اعتراف می کردم!
کاش میتونستم با شنیدن این جمله از ته دلم به مینا لبخند بزنم؛ اما اون لحظه مغزم به تنها چیزی که فکر میکرد دور شدن از جاده بود...
- خیلی خب! تا سه میشمرم، بعد گاز میدم و با سرعت از اینجا دور میشیم، قرار نیست هیچ اتفاق بدی بیفته، باشه؟
- اگه میخوای منو دلدای بدی خواهش میکنم از این روش استفاده نکن، فقط برو!
همینکه کلمهی برو از دهن مینا خارج شد، پای منم روی پدال گاز فشار داده شد و ماشین از جاش کنده شد، جوری که شک نداشتم فردا باید ببرمش تعمیرگاه!
با اینکه جفتمون کمربند داشتیم به خاطر سرعت بالای ماشین تکون میخوردیم و با نگرانی هر لحظه بیشتر بهشون نزدیک میشدیم! دلم میخواست میشد چشمامو ببندم؛ اما میترسیدم کارو بدتر کنم، پس فقط به جلوم نگاه کردم و همینو متوجه شدم که سایهای از کنار ماشین رد شد و قبل از اینکه بتونم به این فکرکنم که فقط همین بود و تموم شد، فرمون با یه نیروی غیرارادی به سمت چپ چرخید و چیزی نمونده بود بزنم به یه درخت!
صدای جیغ مینا نزدیک بود کَرَم کنه؛ اما فقط یه توجه کوچیک به این موضوع میتونست مارو به کشتن بده، پس فقط سعی کردم رو انحرافمون از جاده تمرکز کنم و طولی نکشید که تونستم از گل و لای جنگل دوباره وارد جادهی آسفالت بشم. هنوز دو ثانیه هم از برگشتنمون به جاده نگذشته بود که یهو یه جسم سنگین افتاد روی سقف ماشین! انقدر سنگین بود که ندیده کاملاً حس کردم سقف ماشین بهطرف پایین متمایل شد! انگار که یه سنگ بزرگ و پرت کرده بودن روش!
مینا دوباره جیغ کشید؛ اما این بار زودتر به خودش مسلط شد و برگشت و به سقف نگاه کرد. ترس و وحشتش باعث شده بودن که به پشتی صندلی چنگ بزنه! چند ثانیهی بعد دوباره جابهجا شد تا از توی آینهی بغل ماشین چیزی رو که افتاده بود روی سقف ببینه. مینا سرشو برد جلوتر و یکم مکث کرد؛ اما ظاهراً چیزی ندید چون فقط چسبید به صندلی و نفس عمیقی کشید!
قلب خودمم داشت تند میزد. همش حس میکردم اون زن هنوز دنبالمونه، هنوز داره ما رو تعقیب میکنه، هنوز خطر رفع نشده. تمام مدتی که داشتم بهطرف آزادکلا رانندگی میکردم هر لحظه منتظر یه اتفاق بد بودم، حتی از یه جایی سرعتم و بردم پایین تا در صورت افتادن هر نوع اتفاقی سرعت زیاد به همه چیز گند نزنه! وقتی بالاخره تونستیم ورودی ازادکلا رو ببینیم جفتمون از ته دل خدا رو شکر کردیم.
رو تن من عرق سرد نشسته بود و مجبور شدم پنج دقیقه بزنم کنار تا استراحت کنم. همهی بدنم سِر بود در حدی که زیرلب پرسیدم:
- میشه از اینجا به بعد و تو رانندگی کنی؟
و مینا بدون مخالفت سریع جاشو با من عوض کرد و دوباره راه افتاد بهطرف خونه.
- نمیخوام بدونم واکنش بابا به سقف ماشینش چیه!
- فکرکنم اون به زنده موندنمون بیشتر اهمیت میده!
- آره... میده...
لحظهای سکوت برقرار شد و بعد مینا زمزمه کرد:
- چرا دوباره شروع شد؟
- نمیدونم... اما نمیتونم بگم چه قدر حس بدی دارم!
- از اینکه گند زدی؟!
- از اینکه خودشو دیدم!
- یعنی... اونی که بینشون ایستاده بود عاشق سینهچاک ته؟!
با اخم گفتم:
- اون عاشق من نیست! فقط میخواد تلافی حرفای پدربزرگم و سر من دربیاره چون دستش به خودش نمیرسه!
- باشه، پس حالا دیگه امیدوارم نخوای بگی هنوز سر حرفت هستی، موجود زندت امروز تا پای کشتنمون پیش رفت!
- فعلا به تنها چیزی که نمیتونم درست فکرکنم همینه. شاید... امروز مناسبتی داره؟!
با این سوال حواس مینا هم به تکیه جمع شد. تازه پیچیده بودیم تو جادهی خاکی نزدیک خونه که مینا ماشین و کنار اتاقک نگهبانی نگه داشت.
- تا جایی که میدونم...هیچی!
من و مینا به کسایی که تندتند وارد تکیه میشدن نگاه کردیم! همشون چادر سیاه داشتن و بیش از حد سریع بودن! درحالی که سخت میتونستم آب دهنم و قورت بدم گفتم:
- زنگ میزنم به بابا!
و اجازه ندادم مینا ماشین و خاموش کنه تا وقتی لازم شد بتونیم از اونجا دور بشیم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از لطفتون🥲🫠🙏🧡
۴ ماه پیش...
0نامردی مطلقه وقتی جلد اول اونجور تموم شد جلد دوم اینجور شروع شه، مگه مینا نگفت سایه ها دست تکون دادن؟!
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
فلش بک داریم🙄🙄
۱ سال پیشعاطی
0رمان حوریه که دوست داری ادامه بدی ترسناک نیست بیشتر هیجانیه
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
تشکر عزیزم 🥰
۱ سال پیشفاطی
0خوبه مرسی
۲ سال پیشمریم
0انقد رمان عاااالیییههههه دارم یه کله میخونم
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
عزیززززم🥰🥰🥰 لطف داری🌼😘
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اراد
0زیبا و بسیار قشنگ