پارت شصت :

این دفعه من بودم که داشتم دندونمو روی هم فشار میدادم! دوست داشتم دستم به سیاوش میرسید. تنها چیزی که میخواستم همین بود، اینکه گلوی سیاوش و بگیرم و فشارش بدم.
سیاوش:
_میلاد میدونم الان تو خودت نیستی ولی این لعنتی رو فقط خودت باید بخونی!
صدای ضربه ی محکمی به سقف خیلی بلند و ترک خورده ی ساختمون شنیده شد و همه با نگرانی و من با خوشحالی بهش نگاه کردم!
کاش میشد بیاد و دهن سیاوش و برا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    آخی فقط این جاش که مهرداد هر بار اسم ماهیر رو میشنوه عصبی میشه😂 این دو پارت برام خیلی جذاب بودد

    ۷ ماه پیش
  • مهنا

    2

    خیلیی عالی بود کتش یه رمان بنویسی که شخصیت اصلیش سیاوش باشه بشدت منتظر همچین رمانی ازت هستم

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 🥰 درحال حاضر تو رمان جدیدم سیاوش هم حضور داره. رمان کوه آمین❤️

    ۳ سال پیش
  • مهنا

    0

    چون عالیه شخصیت سیاوش واقعا حرف نداره

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    فقط من نمی‌دونم چرا همه سیاوش و دوست دارن😐😂

    ۳ سال پیش
  • جاست سیاوش

    0

    وا عزیزم بهتر از سیاوش؟؟ همشون مدیون اونن، خصوصا اقای میلاد حسود. پسرم انقدر ادم خوبیه که بدون هیچ توقعی رفته خودشو کرده سپر بلای مردم

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آره خوبه ولی از خیلی جهات بی ادبه 😂😂

    ۹ ماه پیش
  • جاست سیاوش

    0

    اصلا هم بی ادب نیست، میلاد خیلی سوسولو بچه مثبته. سیاوش خیلیم بامزه و با ادبه😒😂

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • پرسپکتیو

    2

    آقا وایییییییییی😍😍😂😂 چه خبره زهرا جون، چه هیجانی،چه پارتایی،وایییییی😍😍 به حدی ذوق کردم سر این پارت های که نبودم، که نمی دونم چی بگم.فقط محشری زهرا جون، عاشقتم😍🤩❤️😘 بیصبرانه منتظر پارت فردام

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم 😍😍🥹🥹لطف داری 😘😘😘😘فردا احتمالا جلد دومم دفترش بسته میشه 🥹🥹

    ۳ سال پیش
  • پرسپکتیو

    1

    ها🤔 نه😥😥 چرا😥😥😭 یعنی تموم میشه جلد سه نداره؟؟😭😭😭 چرا انقدر زود آخه

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه دیگه مفید و مختصر بود🥲🥲🥲

    ۳ سال پیش
  • Niloofar

    1

    باورم نمیشه ک ماهیر رفتتتتت بلاخره میلاد راحت شد اوووووف😬😬

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ماهیر رفت سایه ی منم باهاش می‌ره😭🤣

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️