رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و پانزده :
آفتاب..
یک ماه بعد...
زیور جان،ببین اصلا سبزی هارو تمیز پاک نمیکنیا،اصلا اینجوری کارت رو نمیپسندم!
زیور هول شده با دقت سبزی هارو وارسی کرد و گفت:
_آخه من قربان تو دختر،سبزی به این تمیزی چرا همش گیر الکی میدی!
اعصاب زیور رو اصلا نداشتم،بی حوصلگی کلافه ام کرده بود،
نگاهی به پله های ویلا انداختم و با دیدن مادرم و ماهدخت که یه بقچه دستشون،بود جا خوردم و به سمتشون قدم بردØ
لطفا صبر کنید...
