پارت صد و پانزده :

آفتاب..
یک ماه بعد...
زیور جان،ببین اصلا سبزی هارو تمیز پاک نمیکنیا،اصلا اینجوری کارت رو نمیپسندم!
زیور هول شده با دقت سبزی هارو وارسی کرد و گفت:
_آخه من قربان تو دختر،سبزی به این تمیزی چرا همش گیر الکی میدی!
اعصاب زیور رو اصلا نداشتم،بی حوصلگی کلافه ام کرده بود،
نگاهی به پله های ویلا انداختم و با دیدن مادرم و ماهدخت که یه بقچه دستشون،بود جا خوردم و به سمتشون قدم بردØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️