رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هشتم :
سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
_احسنت،ارباب،این باهوش بودنتون رو کاملا ستایش میکنم..
ارباب پرویز،چشم ریز کرد و گفت:
_خب میشنوم،چی میخوای بگی؟
دست دست کردم و لب زدم:
_عروسم پرویز خان،یعنی دخترت گل نسا،اومدم گلگی اون رو برای شما بیارم..
میخوام جلوی رفتار و کردارش رو بگیرید،و الی اون دیگه عروس من نیست..
پرویز خان،به آرومی از روی صندلی چوبی قهوه ای رنگ اش،بلند شد و به سمتÙ
لطفا صبر کنید...
