پارت صد و هشتم :

سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
_احسنت،ارباب،این باهوش بودنتون رو کاملا ستایش میکنم..
ارباب پرویز،چشم ریز کرد و گفت:
_خب میشنوم،چی میخوای بگی؟
دست دست کردم و لب زدم:
_عروسم پرویز خان،یعنی دخترت گل نسا،اومدم گلگی اون رو برای شما بیارم..
میخوام جلوی رفتار و کردارش رو بگیرید،و الی اون دیگه عروس من نیست..
پرویز خان،به آرومی از روی صندلی چوبی قهوه ای رنگ اش،بلند شد و به سمتÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️