رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و یازده :
با هول دستی به رخت ام کشیدم و گفتم:
_این ارباب...
این بخاطر اینکه...
بخاطر اینکه با مادرم رفته بودیم توی باغچه و داشتیم گل های شعمدانی رو درست میکردیم،
بخاطر همین یکم خاکی شد ببخشید آقا..
ارباب نگاهی ریزبینانه به من انداخت و رو به مادرم کرد:
_شریفه خانم،شما خوبید؟؟
از ویلا راضی هستید؟
مادرم مِن مِن کنان لب زد:
_ب...
بله ارباب...
مگه میتونم راضی نباشم،از
لطفا صبر کنید...
