رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و ده :
پدرم نگاه گذرای بهم انداخت و گفت:
_فخرالزمان کجارفت؟؟
سرم رو به نشونه ی چه میدونم تکون دادم و گفتم:
_تو سالن بود نمیدونم!
بعد از گرفتن جواب از دهن من،از اتاق بیرون زد ومن هم با عجله به دنبالش راه گرفتم:
_فخراازمان،
فخرالزمان..
خانم بزرگ سراسیمه جلوی پدرم ظاهر شد و گفت:
_چیشده پرویز،خان،چیشده؟؟
پدرم نفس عمیقی کشید و گفت:
_قباحت داره خاتون،قباحت داره!!
لطفا صبر کنید...
