پارت صد و ده :

پدرم نگاه گذرای بهم انداخت و گفت:
_فخرالزمان کجارفت؟؟
سرم رو به نشونه ی چه میدونم تکون دادم و گفتم:
_تو سالن بود نمیدونم!
بعد از گرفتن جواب از دهن من،از اتاق بیرون زد ومن هم با عجله به دنبالش راه گرفتم:
_فخراازمان،
فخرالزمان..
خانم بزرگ سراسیمه جلوی پدرم ظاهر شد و گفت:
_چیشده پرویز،خان،چیشده؟؟
پدرم نفس عمیقی کشید و گفت:
_قباحت داره خاتون،قباحت داره!!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️