پارت نود و دوم :

شوکه ناباور نگاهم می کرد.
دهانش نیمه باز مانده بود.
دوباره آن اشک های لعنتی را پس زدم.
_و…ولی…
بینی ام را بالا کشیدم:
_هیچ رابطه ای نداشتیم،من زندانیش بودم،روحی و جسمی شکنجه ام می کرد،سالای آخر وقتی فهمید سرطان داره و مریض شد، کم کم متوجه اشتباهاتش شد،عذاب وجدان گرفت،حلالیت گرفت،خیلی عذاب می کشید بابا، خیلی…
اون کوه غرور،خرد شد بابا،خدا خودش تو این دنیا کاراش و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    2

    من حسن آقا رو ام دوست دارم🥲با اینکه همه چی براش سیاه سفیده ولی انگاری داره بعد از هفت یا هشت سال رنگارو میبینه دیگه داره زندگی روی خوش نشون میده انگاری:))

    ۶ ماه پیش
  • هلیا

    8

    من زندگی واقعی رو یادم رفتههههه غرق شدم تو این رمااان

    ۱۱ ماه پیش
  • مونیکا

    0

    واقعا حس الآنم قابل توصیف نیست خوشحالم ناراحتم ذوق دارم واقعا نمیدانم ولی می دونم خزان داره حالش خوب میشه

    ۱۲ ماه پیش
  • Nasi

    5

    وایییی مرجاننننننن😭😭😭😭 بابای خزان با ماکارانی تیر خلاصو بهم زد من دیگ دارم پر پر میشم از غصههههه😭😭😭ای خدا چقد گریه کنم واس اینااااا 😭😭😭

    ۱۲ ماه پیش
  • حانیه

    30

    از کی یه ماکارونی اشک منو در میاره؟

    ۱ سال پیش
  • Avin

    3

    توعمرم فکرنمیکردم یه رمان انقدرقشنگ باشه وسرش گریه کنم😭🫂

    ۱ سال پیش
  • Sara

    0

    مرجان دخترخیلی رمانت قشنگهههه همینجوری ادامه بده قشنگم

    ۱ سال پیش
  • یامور

    10

    باورم نمیشه دارم برای ماکارانی خوردن خزان گریه میکنم:)))

    ۱ سال پیش
  • کوثر

    0

    عالی بود 😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    1

    کاش میشد هر پارت این رمانو لایک کرد🥺

    ۱ سال پیش
  • Asal

    2

    به مامانت بگو ماکارانی درست کنه💔چقد غصم شد🥺

    ۱ سال پیش
  • Sodaba

    6

    درسته عشق بین جنس مخالف زیباست ولی به گرد عشق خانواده و عشق پدر دختری نمیرسه🤍

    ۱ سال پیش
  • مری

    2

    خداوکیلی دارم بعد هر پارت عر میزنم

    ۱ سال پیش
  • Donya

    2

    خزان میاد خونه و اشک در چشمانم پینه زد مرجان میخوام قلمتو ببوسم دختر بنویس و روحمونو لمس کن🥺

    ۱ سال پیش
  • غزال

    1

    سر این پارت بغض کردم، احساسات بین پدر و دختر... بین اعضای خانواده... اینا چیزایی بود که کم اشاره بهش میشد... ممنون مرجان جان که حواست به خیلی چیزا هست 🌼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️