پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت نود و دوم :
شوکه ناباور نگاهم می کرد.
دهانش نیمه باز مانده بود.
دوباره آن اشک های لعنتی را پس زدم.
_و…ولی…
بینی ام را بالا کشیدم:
_هیچ رابطه ای نداشتیم،من زندانیش بودم،روحی و جسمی شکنجه ام می کرد،سالای آخر وقتی فهمید سرطان داره و مریض شد، کم کم متوجه اشتباهاتش شد،عذاب وجدان گرفت،حلالیت گرفت،خیلی عذاب می کشید بابا، خیلی…
اون کوه غرور،خرد شد بابا،خدا خودش تو این دنیا کاراش و
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیا
8من زندگی واقعی رو یادم رفتههههه غرق شدم تو این رمااان
۱۱ ماه پیشمونیکا
0واقعا حس الآنم قابل توصیف نیست خوشحالم ناراحتم ذوق دارم واقعا نمیدانم ولی می دونم خزان داره حالش خوب میشه
۱۲ ماه پیشNasi
5وایییی مرجاننننننن😭😭😭😭 بابای خزان با ماکارانی تیر خلاصو بهم زد من دیگ دارم پر پر میشم از غصههههه😭😭😭ای خدا چقد گریه کنم واس اینااااا 😭😭😭
۱۲ ماه پیشحانیه
30از کی یه ماکارونی اشک منو در میاره؟
۱ سال پیشAvin
3توعمرم فکرنمیکردم یه رمان انقدرقشنگ باشه وسرش گریه کنم😭🫂
۱ سال پیشSara
0مرجان دخترخیلی رمانت قشنگهههه همینجوری ادامه بده قشنگم
۱ سال پیشیامور
10باورم نمیشه دارم برای ماکارانی خوردن خزان گریه میکنم:)))
۱ سال پیشکوثر
0عالی بود 😍😍😍
۱ سال پیشHadis
1کاش میشد هر پارت این رمانو لایک کرد🥺
۱ سال پیشAsal
2به مامانت بگو ماکارانی درست کنه💔چقد غصم شد🥺
۱ سال پیشSodaba
6درسته عشق بین جنس مخالف زیباست ولی به گرد عشق خانواده و عشق پدر دختری نمیرسه🤍
۱ سال پیشمری
2خداوکیلی دارم بعد هر پارت عر میزنم
۱ سال پیشDonya
2خزان میاد خونه و اشک در چشمانم پینه زد مرجان میخوام قلمتو ببوسم دختر بنویس و روحمونو لمس کن🥺
۱ سال پیشغزال
1سر این پارت بغض کردم، احساسات بین پدر و دختر... بین اعضای خانواده... اینا چیزایی بود که کم اشاره بهش میشد... ممنون مرجان جان که حواست به خیلی چیزا هست 🌼
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بنفش علی
2من حسن آقا رو ام دوست دارم🥲با اینکه همه چی براش سیاه سفیده ولی انگاری داره بعد از هفت یا هشت سال رنگارو میبینه دیگه داره زندگی روی خوش نشون میده انگاری:))