دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان مافیایی و عاشقانه پروانه ی سیاه اثر دنیز

رمان پروانه‌ی سیاه

  • به قلم دنیز
  • ⏱️۹ ساعت و ۱۱ دقیقه ۳۲ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 6.7K 👁
  • 69 ❤️
  • 52 💬

خلاصه رمان پروانه‌ی سیاه

الارز، دختری که به دستان پر مهر پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شده بود، بعد از صانحه‌ی آتش‌سوزی و از دست دادنشان، وارد دنیای مافیایی‌ می‌شود تا خواهری که به گفته‌ی دیگران مرده تلقی شده بود را پیدا کند؛ چرا که به عقیده‌ و حس مادرانه‌ی پری‌خاتون، او هنوز زنده بود. الا در مسیر پر پیچ و خم زندگی‌اش همواره در پی خانواده‌اش می‌گردد تا دوباره آنها را کنار هم جمع کند اما در این بین گرفتار عشقی پر خطر با کسی که آوازه‌ی سیاهی‌اش لرزه به اندام‌ها می‌اندازد، می‌شود. الا درست زمانی که فکر می‌کند به نقطه‌ی درستی از مسیرش رسیده با دادستانی مواجه می‌شود که زندگی‌اش را دچار تحولی عظیم می‌کند...

قسمتی از متن رمان پروانه‌ی سیاه

با بغض به منظره‌ی روبه‌رویم خیره شده بودم. این مرد... آرش شاهزاد!... پدرم بود؛ و این زن...پروانه دیبا...مادَرم....!
هم‌زمان با صدای ناگهانی شلیک گلوله‌، جیغی زدم و سرم را به سرعت خم کردم. به سمت درختی رفتم تا پناه بگیرم اما با شلیک بعدی سر جایم خشکم زد. کمر زن به خون نشسته بود! پدر نعره زد و به سمتش خیز گرفت:
_پروانههههههه!
با چشمانی گرد شده و دهانی که از فرط ترس و حیرت باز مانده بود، سر بالا آورد و نگاهش به من وحشت زده افتاد. گویی مرا میدید. حس ضعف داشتم.
نگاهش خیره به جایی روی شکمم بود. با تردید سر خم کردم و به شکمم زل زدم. خونی بود...
گلوله ای که به او اصابت کرده بود مرا هم زخمی کرده بود؛ چرا که این من بودم که در بطن او جان میدادم!
با بهت به یکدیگر نگاه میکردیم که در یک آن چشم‌هایم سیاهی رفتند و همزمان، هردو در مقابل یکدیگر روی زمین آوار شدیم.
دستم را بند زخم روی شکمم کردم و به خس خس افتادم. به سختی نفس می‌کشیدم. این زن، مادرم بود!
چشمانم تار شده و در حال بسته شدن بودند که گویی کسی نامم را فریاد زد. صدایی آشنا...از دوردست‌ها. گویی هرچه بیشتر می‌گذشت، صدا نزدیک و نزدیک‌تر میشد.
من در لحظه تنها به مادری فکر میکردم که هرگز مرا در آغوش نگرفته بود، چرا که دستانش سردتر از آن بودند که توان گرمابخشی به وجود تازه جوانه زده‌ی نوزادش را داشته باشند.
نفس نفس می‌زدم. ذره ذره جان میدادم و در لحظه تنها به مادری فکر میکردم که هرگز او را ندیده بودم...و اکنون...تنها در سناریوی مرگش همچون تماشاچی، کم و بیش نقش بازی کرده بودم! نقش یک مُرده!
چشمانم سیاهی را در آغوش گرفتند و من غرق در صدایی که نامم را فریاد میزد، به خوابی عمیق فرو رفتم:
_الاااااااااا...
.....
حس میکردم چندین و چندبار روی تخت کوبانده شده‌ام. گویی کسی به من شوک میداد. شوکی برای برگشت... کاش نمیداد. کاش هر که بود نجاتم نمی‌داد.
من از این برگشتن‌های توخالی بی‌زار بودم. کاش مرا به حال خودم بگذارند. بگذارند که به جای هر روز مردن، یک بار بمیرم. که مرگ یک بار باشد و شیون هم یک بار!
صدای داد کسی که بی‌شباهت به صدای ایلکای نبود را از دور می‌شنیدم:
_الااااااااا...باز کن...چشماتو باز کن...
گویی صدای دیگری هم در میان داد و هوارهای ایلکای، مرا طلب میکرد:
_الا...الااااااااا....
حس سبکی می‌کردم...گویی بین این دنیا و آن دنیا گیر افتاده بودم. گویی از دوطرف کسانی بودند که هرکدام مرا به سمت خودشان می‌کشیدند.
حس کردم باری دیگر روی آن تخت سفت و سرد جابه‌جا شده‌ام که دوباره به خوابی عمیق فرو رفتم.
تنها صدای بوق ممتدی را می‌شنیدم که روح و روانم را کمی تسکین میداد. شاید هم صدای فریادهای پیاپی‌ای که مرا تا آخرین لحظه‌ی هوشیاری‌ام، صدا میزد.
....
_الارز...
در عالم کودکی خودم به این فکر میکردم که چرا وقتی با دختر همسایه بازی میکردم نتوانستم جواب سوالش را بدهم که پرسیده بود "_مامان بابات کجان؟!" و من در جواب تنها به جایی غیر از چشمان کنجکاو اویی که در انتظار جواب من بود، خیره شده بودم و لام تا کام حرفی نزده بودم.
که دوباره پرسید "_مامانم خیلی قرمه سبزیای خوشمزه ای درست میکنه، مامان تو هم بلده درست کنه؟!" و من بیشتر غرق در افکاری شده بودم که هربار همچون سیلابی عظیم مرا آواره‌ی هزار و یک مملکت و غربت دیگر میکرد.
گویی در این دنیا نبودم و تنها به این فکر میکردم که من حتی مادرم را ندیده بودم چه برسد به آنکه دست پختش را چشیده باشم و از خبرگی دست پخت معرکه‌اش تعریف کنم. من فقط قرمه سبزی های پری خاتون را دوست داشتم...
اصلا چرا من بی مادر شده بودم؟!...خان بابا همیشه میگفت که مادرم فرشته‌ی خدا شده و من همان دم با لحنی غمگین و چشمانی که دیگر ظرفیتش از حد معمول پر شده بود، پرسیده بودم که:
"_باید خوشحال باشم؟! نمیشه گریه کنم و مامانم برگرده؟! فرشته بودن که همیشه خوب نیست..."
و امان از آن دم که مامان پری سرم را بوسید و گفت:
"_فرشته ها هیچوقت بچه هاشونو ول نمیکنن قربونت بشم! مامانت همیشه باهاته...هروقت پروانه هارو دیدی...بدون مامانت اومده! "
نگاه مغمومم را به او دوختم و با بغض لب زدم‌:
"_ولی این دلیل نمیشه که من هیچوقت بغل مامانمو نخوام..."
اینبار مامان پری هم نتوانست مانع سد غم و اندوهش شود که گونه هایش تر شدند و سفیدی چشمانش به قرمزی خون رگهایش تغییر رنگ دادند.
آبی چشمانش در میان آن دریای خون منظره بدی را برایم تداعی کرده بود. گویی در دریای بی کران چشمانش قتل عام کرده باشند.
مرا سخت در آغوش گرفت. سرم را روی سینه اش خواباند و موهایم را با ملایمت نوازش می‌کرد.
خان بابا آمد و دستان پر مهرش را پای چشمان مامان پری کشید و اشک‌هایش را پاک کرد.سپس بوسه ای روی سرش زد و با غم مشهود در صدایش گفت:
"_تقدیر الهیه دختر قشنگم..."
با بغض گفتم:
"_من فقط مامانمو میخوام..."
همچون کودکانی که بهانه نبود مادرشان را می‌گیرند، هق زدم:
"_من مامانمو میخوام...."
...
_وضعیتش چطوره؟!...
در حالی که به برگه های درون دستش نگاه میکرد، گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان پروانه‌ی سیاه

  • inas

    0

    آنقدر خوب بود ک نگم با صحنه های غمگین زار زدم با صحنه های شادش شاد شدم معرکه بود دختر

    ۱۴ ساعت پیش
  • Asra

    0

    واقعا مرسی بانو واسه وقتی که گذاشتی و این رمان رو نوشتی واقعا خیلی قشنگ بود مخصوصا برای قلم اول با اینکه یهسری نقص هم داشت ولی واقعا قشنگ بود و دوباره هم میگم مرسی بانو که وقت گذاشتی و رمانت رو با ما به اشتراک گذاشتی💘🎀

    ۲ هفته پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا مرسی از اینکه وقتی گذاشتی و رمان رو مطالعه کردی قشنگم🥹🩵🦋

    ۲ هفته پیش
  • طهورا

    2

    عالیی بود مرسی از نویسنده امیدوارن همیشه موفق باشید ❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا، مرسی از وقتی که گذاشتین، خوشحالم خوشتون اومده. مرسی جانا🦋🤍✨

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    0

    به عنوان رمان قلم اول خیلی خوب بودو هم داستان جالبی داشت .امیدوارم هرچه زودتر آثار بعدیتون هم بخونیم موفق باشید❤️😍🥰

    ۱ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا، مرسی از اینکه وقت گذاشتی و رمان رو خوندی. خوشحالم که خوشت اومده🥹✨🦋🤍

    ۱ ماه پیش
  • Nazanin

    0

    واقعاخیلی رمان هیجان انگیزی بودد خسته نباشین واقعاا زیباابودد

    ۱ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا، مرسی از اینکه وقت گذاشتی و رمان رو خوندی. خوشحالم که خوشت اومده🥹✨🦋🤍

    ۱ ماه پیش
  • -لیلا

    0

    موضوع و قلم پتانسیل بالایی داره اما متاسفانه روند داستان و پرش ها انقدر بی مقدمه و سریع هستند که از شدت گیج شدن بعد از فصل دوم به خوندن ادامه ندادم، نویسنده عزیز موضوع و قلمتون رو بسیار دوست داشتم و براتون آرزوی موفقیت دارم🙏

    ۱ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا، مرسی از اینکه وقت گذاشتی و ممنون از نقدت 🥹✨🤍. این اولین رمان منه و قطعا پر از ناپختگی های زیادیه. ممنون از آرزوی خوبت جانا🦋🤍

    ۱ ماه پیش
  • مبینا

    0

    عزیزم خیلی لذت بردم از قلمت عالی بود فقط یه سوال رمان دیگه ای هم نوشتی خیلی دوس دارم رمانای دیگتم بخونم

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا مرسی از اینکه وقت گذاشتی و رمان رو مطالعه کردی خوشحالم خوشت اومده نازز🥹🤍✨ و در جواب سوالت، بله نوشتم ولی هنوز منتشر نکردم.

    ۲ ماه پیش
  • ماهورا

    0

    عالی بود ولی یکم همه چیز قاطی پاتی بود و اینکه هی از ایلای می پرید به الا از الا به کارا ادمو گیج میکرد از دید به نفر خیلی بهتر میشد ولی در کل خیلی خوب امیدوارم بتونی داستانهای بنویسی که چاپ بشه موفق باشی گل

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا مرسی از اینکه وقت گذاشتی و رمان رو مطالعه کردی. مرسی از نظرت🥹🤍✨

    ۲ ماه پیش
  • سونی

    2

    سه پارت خوندم هنوز نفهمیدم چی ب چیه کی با کیه😇

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا مرسی از اینکه وقت گذاشتی🤍✨

    ۲ ماه پیش
  • mahsa

    1

    رمان جذاب قشنگی بود

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    درود زیبا، مرسی از اینکه وقت گذاشتی و رمان رو خوندی. خوشحالم خوشت اومده🥹💖✨

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه‌

    0

    رمان خوبی بود یکم قاطی پاطی بود اما خوب بود چون نو قلم بودید زیبا بود . موفق باشید ❤️✨

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    مرسی از اینکه وقت گذاشتی قشنگم. خوشحالم خوشت اومده🫠🤍

    ۲ ماه پیش
  • Nary

    0

    با اینکه کمی معلوم نبود کی داره حرف میزنه ولی رمان قشنگی بود

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    مرسی از اینکه وقت گذاشتی و رمان رو خوندی. خوشحالم خوشت اومده🤍🦋

    ۲ ماه پیش
  • Amel

    0

    از رمان خیلی خوشم اومد دمت گرم

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    1

    مرسی از اینکه وقت گذاشتی و رمان رو خوندی. خیلی خوشحالم که خوشت اومده🥹🦋🤍

    ۲ ماه پیش
  • Amel

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • DenizliKelebek

    1

    قشنگممممم🥲🥹🦋🤍

    ۲ ماه پیش
  • بی نامم

    0

    دستت طلا بانو با اینک اولین رمانت بود اما بنظرم مخاطب رو برای ادامه خوندن تشویق میکنه منک از خوندش لذت بردم خسته نباشی منتظر رمانهای بعدیت هستم ✨

    ۲ ماه پیش
  • DenizliKelebek

    0

    مرسی از اینکه وقت گذاشتی. خوشحالم خوشت اومده جانا🥹🤍✨

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!