الارز، دختری که به دستان پر مهر پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شده بود، بعد از صانحه‌ی آتش‌سوزی و از دست دادنشان، وارد دنیای مافیایی‌ می‌شود تا خواهری که به گفته‌ی دیگران مرده تلقی شده بود را پیدا کند؛ چرا که به عقیده‌ و حس مادرانه‌ی پری‌خاتون، او هنوز زنده بود. الا در مسیر پر پیچ و خم زندگی‌اش همواره در پی خانواده‌اش می‌گردد تا دوباره آنها را کنار هم جمع کند اما در این بین گرفتار عشقی پر خطر با کسی که آوازه‌ی سیاهی‌اش لرزه به اندام‌ها می‌اندازد، می‌شود. الا درست زمانی که فکر می‌کند به نقطه‌ی درستی از مسیرش رسیده با دادستانی مواجه می‌شود که زندگی‌اش را دچار تحولی عظیم می‌کند...

ژانر : عاشقانه، معمایی، مافیایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۱۱ دقیقه ۳۲ ثانیه

نویسنده : دنیز

ژانر : #عاشقانه #مافیایی #معمایی

خلاصه :

الارز، دختری که به دستان پر مهر پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شده بود، بعد از صانحه‌ی آتش‌سوزی و از دست دادنشان، وارد دنیای مافیایی‌ می‌شود تا خواهری که به گفته‌ی دیگران مرده تلقی شده بود را پیدا کند؛ چرا که به عقیده‌ و حس مادرانه‌ی پری‌خاتون، او هنوز زنده بود. الا در مسیر پر پیچ و خم زندگی‌اش همواره در پی خانواده‌اش می‌گردد تا دوباره آنها را کنار هم جمع کند اما در این بین گرفتار عشقی پر خطر با کسی که آوازه‌ی سیاهی‌اش لرزه به اندام‌ها می‌اندازد، می‌شود. الا درست زمانی که فکر می‌کند به نقطه‌ی درستی از مسیرش رسیده با دادستانی مواجه می‌شود که زندگی‌اش را دچار تحولی عظیم می‌کند...

🦋"مـقـدمــه"🦋:

در گوشه ای از تاریخ بنویسند...

که در جنگ بزرگ زندگی پیروز شد...

چرا که در جنگ بزرگتری به نام عشق...

باختی جبران ناپذیر داد...

باختی که خالی از برد نبود!

و بردی که خالی از باخت نبود!

باخت من به تو...

و باخت تو به من...

به تویی که مرا دیدی...

تویی که سیاهی بال‌هایم را دیدی...

سیاهی بال‌هایی که در

تاریکی نیمه شب پنهان بودند...

تو! مردی از جنس سیاهی شب!

مردی از جنس تاریکی....!

_باور نمیکنم! د....داری دروغ میگی!

مقابل نگاه بهت‌زده‌ام لبی تر کرد و پشت میز سلطنتی و خوش‌تراشی که معلوم بود دست‌رنج چندین ساله‌ی یک اوستای زبردست بود، درست پشت همان میز منفوری که همه‌ی حکم‌های کثیف دنیا را صادر میکرد، نشست.

با خونسردی تمام، دستانش را در هم گره کرد و به چشمانم خیره شد. گویی جز نفرت چیزی در عمق وجودش پیدا نبود.

_متاسفم خانم کوچولو، ولی حقیقت همیشه تلخه! اینجا دیگه آخر خطه!

خشک شده نگاهش می‌کردم. حس می‌کردم تمام ارگان‌های بدنم از کار افتاده‌اند. دهانم همچون ماهی باز و بسته میشد ولی صدایی برای شکستن این سکوت مرگبار پیدا نمیشد.

گویی جایی درست در اعماق وجودم چنان در هم شکسته بودم که این فروپاشی تا مغز استخوان‌هایم رسوخ پیدا کرده بود. این من، دیگر منِ سابق نمی‌شد، می‌شد؟

گلویم خشک شده بود. نمیدانم چگونه، اما صدایی که تا کمی پیش در دل سکوت گم کرده بودم را به چنگ گرفتم:

_نه....د...دروغه....دروغ میگی....د....دروغ...

(دبی، جمعه، 23 دسامبر 2024. ساعت 2:23 بامداد)

نفس نفس میزدم. ایستادم و دستانم را روی زانوانم بند کردم. از کمبود اکسیژن به خس خس افتاده بودم. گویی سینه ام از شدت سرمای هوا، سنگ شده و راهی برای نفس کشیدن نبود. گویی ریه‌هایم یخ بسته بودند. حتی اگر آنها مرا نمی‌کشتند، این آسم لعنتی قطعا مرا می‌کشت!

درست همین امشب....این شب نحس..نحسی‌ای که حتی ستاره ها را هم خاموش کرده بود؛ که مبادا سخن بگویند...که مبادا نشان از لکه‌ی سیاهِ شب بر روی جامه‌ی سپید زمین بدهند، صدای داد کسی در کوچه پس کوچه‌های نفرین شده‌ی شهر، پیچید:

_بدویییننننن...بی عرضه هااااا... پیداش کنینننن....وگرنه رئیسس هممونو میکشههه.....بجنبینننن....

چشمانم تا آخرین حد ممکن گرد شدند. لرزی عجیب به سراسر وجودم نشست. به سختی هوای سرد زمستانی را به ریه‌هایم کشیدم. دهانم از فرط ترس و بی نفسی، باز مانده بود. قفسه سینه ام مدام بالا و پایین میشد تا نمیرم؛ تا قربانی این فلاکت نباشم؛ که زنده بمانم‌؛ که فقط زنده بمانم!

به خس‌خس افتاده بودم. با چشمانی دودوزن به اطراف نگاهی سرسری انداختم و وقتی که از نبودشان مطمئن شدم، بی آنکه بدانم پایان این کوچه پس کوچه ها به کجا خطم میشود، دویدم....با آخرین توانی که در جانم مانده بود، دویدم. ترس در سراسر وجودم به جوش و خروش افتاده بود.

صدای قدم های سریع کسی را از پشت سرم شنیدم؛ لحظه ای سر برگرداندم که کاش برنمیگرداندم...کاش برنمیگشتم.

به کسی برخورد کردم و چند قدمی به عقب، روی زمین پرت شدم. "آخ" بلندی گفتم و لب گزیدم. صورتم از شدت سرمایی که به بدنم منتقل شده بود، درهم شد. موهایم روی صورتم ریخته شده و هیچ جایی را نمی‌توانستم ببینم. سرم را به چپ و راست تکان دادم و وقتی که پرده‌ی موهایم از مقابل نگاهم کنار رفتند، با چشمانی وق‌زده به مرد مقابلم نگاه کردم.

در این چند روزی که در اسارت او بودم بلایی نمانده بود که به سرم نیاورده باشد. باورم نمیشد که بعد از این‌همه تلاش برای فرار کردن دوباره گیر افتاده باشم. باورم نمیشد که این‌همه تلاش به هیچ و پوچ خطم شده باشد.

اما زندگی همین بود، مگر نه؟! زندگی پر از ناباوری‌هایی بود که باورهایت را یکباره در هم بشکند و دست آخر بگوید، ای وای! چه بلایی بر سر خودت آوردی؟! گویی جز تو مقصر دیگری در این دنیا وجود ندارد. گویی تنها گناهکار این عالم تویی. و گناه من....شاید تنها گناه من فرزند او بودن، بود.

در حالی که اسلحه را به سمت سرم، درست جایی وسط پیشانی‌ام نشانه گرفته بود، با همان لبخند چندش‌آوری که در این چند روز مجبور به تحمل کردنش شده بودم، گفت:

_کجا با این عجله موش کوچولو؟! بودی حالا!؟

خواستم بزاقم را قورت دهم اما دهانم از فرط سوز و سرمای هوا و آن همه دویدن، خشک شده بود. مقابلم روی یک زانو به سمتم خم شد.

تره‌ای از موهای لختِ بلندم را میان انگشتانش گرفت؛ با همان نگاه رقت‌انگیزی که در این چند روز مرا تمام و کمال، همچون خریداران کالا، آنالیز کرده بود، گفت:

_حیف شد که نمیشه بیشتر از این زنده بمونی. کارا هم که نتونست به دادت برسه. از اولم گفته بودم اون مال این حرفا نیست ولی تو زیادی امیدوار بودی، موش کوچولو!

سراسر وجودم سوزن‌سوزن شد. نه از سوز سرما‌؛ بلکه به خاطر حرفی که زده بود. اما من همچنان امید داشتم. شاید هم چیزی فراتر از امید...چرا که مطمئن بودم، او هرگز مرا به دست آنها رها نمی‌کند.

نگاهم را کمی بالا گرفتم؛ نفس در سینه‌ام حبس شد. در تاریکی شب، کسی پشت سرش ایستاد. نگاهم کم کم به بالا کشیده ‌شد و به چهره اویی که در سیاهی شب، آخرین شمع امیدم را روشن ساخته بود، خیره ماند. اسلحه را روی سرش گرفته بود:

_بهتره با انگشتات خداحافظی کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانگیر خندید و اسلحه را به پهلویم فشار داد که نفسم بیش از قبل در سینه حبس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وای....وای...وای....کارا! چه عجب، از اینورا راه گم کردی، پسر؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارا از میان دندان های کلید شده‌اش غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم، جهانگیر! سومی هشدار نیست! مرگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانگیر با حرص چشم بست و دندان غروچه‌ای کرد‌؛ موهایم را رها کرد. از جایش برخاست و مقابل کارا ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلومه خیلی سوگلیتو دوست داری! منم دلم میخواست یه دستی ببرم ولی خب یکم زیادی وحشیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس جای شکستگی روی سرش را که پانسمان شده بود نشان داد. تک ابرویی بالا داد و رو به من با خونسردی تمام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دسته گل توعه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که سعی میکردم تنها کمی راحت‌تر نفس بکشم که همانجا پس نیوفتم، سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. از حالت نیم خیز در آمدم و سعی کردم از جایم برخیزم و بایستم، اما نتوانستم. درد شدیدی در ناحیه مچ پایم احساس کردم و "آخ"ی زیر لب گفتم. لب گزیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنت به او...مچ پایم پیچ خورده بود. با درد همانجا نشستم و نگاه منتظرم را به آن دو دوختم. کارا از من رو گرفت و با انگشت شصتش گوشه لبش را خاراند. با پوزخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_که یه زن سرتو شکونده! اونم زنِ عمارتِ من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس نیم نگاهی به من انداخت و با حالتی متاسف، سرش را به چپ و راست تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب..اشتباه کرده دیگه! باید یه جوری میزد که زنده نمونی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس پوف کافه‌ای کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_انگار اینم افتاد گردن خودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض تمام شدن حرفش، با پیشانی‌اش محکم به صورت جهانگیر کوبید و به سمتش حمله ور شد. به سختی از جایم برخاستم. خواستم به سمتشان بروم که حضور کسی را در اطراف حس کردم. سرم را به اطراف چرخاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردی را دیدم که صورتش با ماسکی سیاه پوشانده شده بود و کلاه کپ سیاه‌رنگی به سر داشت. دستکش‌هایی از جنس چرم همچون کتش پوشیده بود؛ و اسلحه‌ای که مرا مرا مات خودش کرده بود. اسلحه‌ای که مرا نشانه گرفته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشه کشیده شد و من چنان جیغ زدم که به گمانم گوش آسمان کر شد. صدا خفه کن روی اسلحه مانع از پخش شدن صدای شلیک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن سوز و سرمای زمستانی، لحظه ای حس کردم جایی درست کنار قلبم سوخت. گویی مذاب ریخته باشند. مرد پا به فرار گذاشت و من مبهوت، با دهانی باز و نفسی که دیگر راه رهایی‌اش را گم کرده بود، قدمی به عقب برداشتم و بی آنکه بتوانم تعادلم را حفظ کنم، روی زمین آوار شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس می‌کردم نفس ندارم. لرزی عجیب و ناآشنا به وجودم رسوخ پیدا کرده بود. جاری شدن آن حجم زیاد خون را حس میکردم؛ و نگاه میخ‌شده‌ی کسی روی خودم را!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنان دادی زد که به گمانم تارهای صوتی‌اش را از هم گسسته بود. شاید به سمتم دویده بود اما من بی جان‌تر از آن بودم که بخواهم چشمانم را برای دیدنش باز نگه دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(20 سال قبل)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گریه‌های نوزادش در گوش اتاق طنین انداز شد. بالاخره بعد از گذر حدود هشت ماه تصمیم گرفته بود به خانه داوودخان برود و دخترکش را ببیند. دخترک از همین حالا هم به طرز عجیبی مانند نیمه‌ی دیگر سیب ممنوعه‌اش بود... نیمه‌ی مادرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادری که نفسش بریده شده بود. دخترکش روی تخت دراز کشیده بود. گریه میکرد و دست و پا میزد. اما او درست مقابل تخت روی تک صندلی مقابل میز چوبی بود و در حالی که موهایش را به چنگ گرفته بود، ماتم زده، خیره به در و دیوار نگاه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری خاتون دخترک را روی تخت گذاشته بود. اما او حتی توان دیدنش را نداشت که اگر می‌دید تمام تنش سست میشد و حتی توان حرکت هم از او صلب میشد. دخترکش گریه میکرد. گریه میکرد و او بیش از پیش بند دلش پاره می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان دخترکی که بی صبرانه انتظار دیدنش را میکشید. همان دخترکی که شب و روز چه رویاها که برای با او بودن نبافته بود. همانی که بی صبرانه انتظار در آغوش کشیدنش را میکشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری خاتون و داوودخان ،جدا از نامی که او برایش انتخاب کرده بود، نام انتخابی همسرش را به دخترک داده بودند....الارز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی با فکر کردن به نامش هم بغض به گلویش چنگ می‌انداخت. آن دو عاشقان دل خسته ای بودند که پس از جنگی طولانی و گذر از غیرممکن‌ها به یکدیگر رسیده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حالا...از آن تیم پنج نفره‌ای که قول محافظتش را داده بود، تنها سه نفر باقی مانده بودند. صدای گریه های الارز داغونش کرده بود. چه کسی میتوانست بشنود و زنده بماند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو دستش را پشت گردنش قفل کرده و به صورت رفت و برگشت روی پشت گردنش میکشید. کلافه شده بود. جانش به در می‌رفت اما دستش توان دراز شدن به سمت او را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری خاتون و داوودخان بیرون اتاق منتظر ایستاده بودند و از لای در نیمه‌باز اتاق به او خیره مانده بودند. هردو منتظر بودند تا او خودش برای در آغوش گرفتن الارز پیش قدم شود. اما او هربار که از جایش برمی‌خاست، دستش را با تردید به سمتش دراز میکرد و هر بار مشت میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره نشست و دستانش را مشت کرد و محکم روی پاهایش کوبید. اینبار با بی قراری‌ای که وجودش را آزار میداد، سریع بلند شد و به سمتش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترکش را آرام و با تردید در آغوش کشید. در کمال ناباوری طوی نکشید که دخترکش به خوابی عمیق فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا می‌توانست او را بویید. انگار در آن لحظاتی هرچند کوتاه، قرن‌ها خوشبختی را زندگی کرده بود. حسرت دوری این چندماه کذایی را به ریه‌هایش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلتنگی چقدر سخت بود. دوری از او سخت‌تر...اگر پروانه برایش امانتی‌هایی به جا نمی‌گذاشت تا مراقبشان باشد، قطعا خودش برای هم‌آغوشی با مرگ پیش‌قدم میشد. اما نه...هنوز زمانش فرا نرسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام به سمت در رفت و آن را باز کرد. به محض باز شدن در، پری خاتون و داوودخان را دید. پدر و مادرش در این مدت زمان سخت، برای فرزندانش کم نگذاشته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسابی منت دارشان بود که در این روزهای سختی که نمی‌دانست تحمل سپری کردنشان را دارد یا نه، که چنین روزهایی قابلیت سپری شدن را دارند یا نه، از فرزندانش مراقبت کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری خاتون با مهربانی‌ای که به بغضی غم‌آلود آغشته بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میبریش؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردد بود. کار ساده‌ای نبود. در واقع هیچوقت کار او به این سادگی نبود. حال باید با این فرشته کوچک چه میکرد؟! باید او را هم همراه خودش به دل آتش میکشاند؟! یا اینکه او را تنها میگذاشت و شاید هم بعدها باید نفرت او را نسبت به خودش به جان میخرید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایش مهم نبود که از او متنفر شود، تنها چیزی که برایش مهم بود، زندگی مفرح و امنیتی بود که حق داشت، داشته باشد. خیره به نگاهِ منتظر پری خاتون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(الارز)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم زنان در جنگلی مه‌آلود به سمت ناکجاآباد پیش میرفتم. هرچه بیشتر پیش میرفتم آشنایی بیشتری را احساس می‌کردم. گویی قبلا هم در اینجا حضور داشته‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به باغی رسیدم؛ عطر گل‌های نرگس که ردیف جلویی کنار سنگفرش‌ها را پر کرده بود، مدهوشم کرده بود. با حالتی گیج و منگ زیر لب زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینجا چرا انقدر آشناس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان پسربچه‌ای با دوچرخه‌اش به سرعت از کنارم رد شد. از این آمدن ناگهانی‌اش یکه خوردم و فوراً خودم را عقب کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به زنی افتاد که با موهای بلند قهوه‌ای روشن، دست به کمر و با شکمی برآمده که نشان از بارداری‌اش میداد، به سمت پسرک می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دستش را روی پیشانی اش به عنوان سایه‌ای برای چشمانش گذاشته بود تا نور چشمانش را اذیت نکند. برای همین صورتش چندان مشخص نبود. با صدای تقریبا بلندی داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ایکلای!!! بیا بریم داخل...سفره حاضره، میخوایم غذا بخوریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش لطیف و زیبا بود. گویی از جنس بلور باشد. شاید هم به نرمی برگ گل! صدای آشنای مردی را که از پشت سرم می آمد، شنیدم. چشمانم به آنی گرد شده و دهانم از فرط تعجب باز مانده بود. با تردید به همان سمت برگشتم که خون درون رگهایم یخ بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ایلکای بسه! بریم خونه. مامانت خسته شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم مانده بود چشمانم از کاسه بیرون بزنند و مقابلم روی زمین جولان دهند. ناباور نگاهشان می‌کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم‌های بلندش را به سمتم برمیداشت اما گویی مرا نمیدید. ناخودآگاه عقب کشیدم تا به او برخورد نکنم. نگاهم به زن افتاد که لبخندی زد و دستی را که تا کمی قبل سایه‌ی چشمانش در مقابل آن آفتاب سوزنده بود، برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه توانستم چهره‌اش را واضح ببینم. با دیدنش نفسم در سینه حبس شد. گویی در لحظه در آینه به خودم نگاه میکردم. نفس نمیکشیدم. نفسی نداشتم که بخواهم به ریه‌هایم بکشم. همچون مجسمه‌های یخی، سراسر وجودم منجمد شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان آبی اش...موهای قهوه‌ای روشن بلندش... پوست سفیدش...لبخند بی نقصش...همچون الهه‌ها بود. این...این زن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر با لبخند دندان‌نمایی شکم برآمده‌اش را به آرامی نوازش کرد و به سمتش خم شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوشگلای بابا چطورن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی کسی مرا از داشتن اکسيژن محروم کرده بود که اینگونه نفس‌هایم بریده شده بودند. آرام چشم بستم که لرزی عجیب به تن و روحم نشست. این زن...این مرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم باز کردم و پسرک را نگاه کردم. حس می‌کردم در باتلاق مرگ دست و پا میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بگو باباجون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند ناشی از کنجکاوی‌اش سرش را کمی روی شانه‌اش خم کرد تا پدر را بهتر ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس دوقلوها کِی به دنیا میان؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو با یک نگاه به یکدیگر، لبخندی به رویش پاشیدند. زن در حالی که یک دستش روی شکم برآمده‌اش بود و لبخند عریضی به لب داشت، دست دیگرش را به موهای پسرک کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یکی دو هفته‌ی دیگه باید صبر کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرک با صورتی افتاده و تخس یک پایش را روی زمین کوبید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هوف...ای بابا، این که خیلی زیاده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر مقابل ایلکای روی زمین زانو زد. دستی بر سر ایلکای کشید و کمی موهای مرتبش را به هم ریخت. با لبخند دندان‌نمایی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببینمت، نکنه خیلی دوسشون داری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایلکای تندتند لبخند زد و سری به نشانه مثبت تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وقتی به دنیا بیان همیشه ازشون مراقبت میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشکم از گوشه چشمم بر روی گونه‌‌ی صحرای برهوتم چکید. لبخند غمگینی روی لبم نشست. پدر از جایش برخاست و دست ایلکای را گرفت. دست دیگرش را پشت سر زیباروی کنارش قرار داد. هر سه به سمت خانه قدم برمی‌داشتند. هنوز هم باورم نمیشد که این زن مادرم باشد. هنوز باورم نمیشد که این همان زنی بود که مرا در بطن خودش رشد داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض به منظره‌ی روبه‌رویم خیره شده بودم. این مرد... آرش شاهزاد!... پدرم بود؛ و این زن...پروانه دیبا...مادَرم....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم‌زمان با صدای ناگهانی شلیک گلوله‌، جیغی زدم و سرم را به سرعت خم کردم. به سمت درختی رفتم تا پناه بگیرم اما با شلیک بعدی سر جایم خشکم زد. کمر زن به خون نشسته بود! پدر نعره زد و به سمتش خیز گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پروانههههههه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی گرد شده و دهانی که از فرط ترس و حیرت باز مانده بود، سر بالا آورد و نگاهش به من وحشت زده افتاد. گویی مرا میدید. حس ضعف داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش خیره به جایی روی شکمم بود. با تردید سر خم کردم و به شکمم زل زدم. خونی بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلوله ای که به او اصابت کرده بود مرا هم زخمی کرده بود؛ چرا که این من بودم که در بطن او جان میدادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بهت به یکدیگر نگاه میکردیم که در یک آن چشم‌هایم سیاهی رفتند و همزمان، هردو در مقابل یکدیگر روی زمین آوار شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را بند زخم روی شکمم کردم و به خس خس افتادم. به سختی نفس می‌کشیدم. این زن، مادرم بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم تار شده و در حال بسته شدن بودند که گویی کسی نامم را فریاد زد. صدایی آشنا...از دوردست‌ها. گویی هرچه بیشتر می‌گذشت، صدا نزدیک و نزدیک‌تر میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من در لحظه تنها به مادری فکر میکردم که هرگز مرا در آغوش نگرفته بود، چرا که دستانش سردتر از آن بودند که توان گرمابخشی به وجود تازه جوانه زده‌ی نوزادش را داشته باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس می‌زدم. ذره ذره جان میدادم و در لحظه تنها به مادری فکر میکردم که هرگز او را ندیده بودم...و اکنون...تنها در سناریوی مرگش همچون تماشاچی، کم و بیش نقش بازی کرده بودم! نقش یک مُرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم سیاهی را در آغوش گرفتند و من غرق در صدایی که نامم را فریاد میزد، به خوابی عمیق فرو رفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الاااااااااا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس میکردم چندین و چندبار روی تخت کوبانده شده‌ام. گویی کسی به من شوک میداد. شوکی برای برگشت... کاش نمیداد. کاش هر که بود نجاتم نمی‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از این برگشتن‌های توخالی بی‌زار بودم. کاش مرا به حال خودم بگذارند. بگذارند که به جای هر روز مردن، یک بار بمیرم. که مرگ یک بار باشد و شیون هم یک بار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای داد کسی که بی‌شباهت به صدای ایلکای نبود را از دور می‌شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الااااااااا...باز کن...چشماتو باز کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی صدای دیگری هم در میان داد و هوارهای ایلکای، مرا طلب میکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الا...الااااااااا....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس سبکی می‌کردم...گویی بین این دنیا و آن دنیا گیر افتاده بودم. گویی از دوطرف کسانی بودند که هرکدام مرا به سمت خودشان می‌کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم باری دیگر روی آن تخت سفت و سرد جابه‌جا شده‌ام که دوباره به خوابی عمیق فرو رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها صدای بوق ممتدی را می‌شنیدم که روح و روانم را کمی تسکین میداد. شاید هم صدای فریادهای پیاپی‌ای که مرا تا آخرین لحظه‌ی هوشیاری‌ام، صدا میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الارز...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در عالم کودکی خودم به این فکر میکردم که چرا وقتی با دختر همسایه بازی میکردم نتوانستم جواب سوالش را بدهم که پرسیده بود "_مامان بابات کجان؟!" و من در جواب تنها به جایی غیر از چشمان کنجکاو اویی که در انتظار جواب من بود، خیره شده بودم و لام تا کام حرفی نزده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که دوباره پرسید "_مامانم خیلی قرمه سبزیای خوشمزه ای درست میکنه، مامان تو هم بلده درست کنه؟!" و من بیشتر غرق در افکاری شده بودم که هربار همچون سیلابی عظیم مرا آواره‌ی هزار و یک مملکت و غربت دیگر میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی در این دنیا نبودم و تنها به این فکر میکردم که من حتی مادرم را ندیده بودم چه برسد به آنکه دست پختش را چشیده باشم و از خبرگی دست پخت معرکه‌اش تعریف کنم. من فقط قرمه سبزی های پری خاتون را دوست داشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا چرا من بی مادر شده بودم؟!...خان بابا همیشه میگفت که مادرم فرشته‌ی خدا شده و من همان دم با لحنی غمگین و چشمانی که دیگر ظرفیتش از حد معمول پر شده بود، پرسیده بودم که:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"_باید خوشحال باشم؟! نمیشه گریه کنم و مامانم برگرده؟! فرشته بودن که همیشه خوب نیست..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و امان از آن دم که مامان پری سرم را بوسید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"_فرشته ها هیچوقت بچه هاشونو ول نمیکنن قربونت بشم! مامانت همیشه باهاته...هروقت پروانه هارو دیدی...بدون مامانت اومده! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه مغمومم را به او دوختم و با بغض لب زدم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"_ولی این دلیل نمیشه که من هیچوقت بغل مامانمو نخوام..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینبار مامان پری هم نتوانست مانع سد غم و اندوهش شود که گونه هایش تر شدند و سفیدی چشمانش به قرمزی خون رگهایش تغییر رنگ دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبی چشمانش در میان آن دریای خون منظره بدی را برایم تداعی کرده بود. گویی در دریای بی کران چشمانش قتل عام کرده باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرا سخت در آغوش گرفت. سرم را روی سینه اش خواباند و موهایم را با ملایمت نوازش می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان بابا آمد و دستان پر مهرش را پای چشمان مامان پری کشید و اشک‌هایش را پاک کرد.سپس بوسه ای روی سرش زد و با غم مشهود در صدایش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"_تقدیر الهیه دختر قشنگم..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"_من فقط مامانمو میخوام..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچون کودکانی که بهانه نبود مادرشان را می‌گیرند، هق زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"_من مامانمو میخوام...."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وضعیتش چطوره؟!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که به برگه های درون دستش نگاه میکرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خطر از بیخ گوشمون رد شد...راستش من زیاد امیدی به زنده موندنش نداشتم، چون وضعیتش خیلی حاد بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی دیگر به برگه های درون دستش نگاه کرد و با خودکار سرمه‌ای رنگش که دسته‌ای طلایی داشت، چیزی روی آن نوشت و سپس نگاهی به چشمان منتظرش انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هر وقت به هوش اومد معاینه نهایی رو انجام میدیم بعدش درمورد وضعیتش کامل باهاتون حرف میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی ترسیده و صدایی که هراس و نگرانی در آن موج میزد پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا، مگه چیشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آخرین توانی که در جانم داشتم به پلک های سنگین و خسته‌ام تکانی دادم اما چندان موفق نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور بیش از حد سفید اتاق، گرد سیاهِ نشسته بر چشمانم را تهدید به رفتن می‌کرد. اما ظاهرا سیاهی، دل به دل چشمان محزون من داده بود که دل کندن برایش سخت شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینبار هرچه در توان داشتم جمع کردم و کم کم پلک های سنگینم را باز کردم. اولین چیزی که متوجهش شدم ماسک اکسیژن روی صورتم بود. کمی سرم را به چپ و راست تکان دادم تا منشأ صدا را پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز برایم به طرز عجیبی گنگ بود. هیچ درکی از محیط اطرافم و دستگاه‌های بالای سرم نداشتم. کمی با بی‌حالی چشم چرخاندم و سعی کردم هوشیاری‌ام را به دست بیاورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را بستم و سعی کردم کمی به مغزم فشار بیاورم. صحنه های کوتاهی از آخرین باری که در میان برف های زمستانی میدویدم را به خاطر آوردم. فرار کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده های چرکین جهانگیر...سر بزنگاه رسیدن کارا...آن مردک سیاه پوش...صدای گلوله...خون...خونِ من! من تیر خورده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم از یادآوری آن صحنه‌ها گرفت. آرام چشم باز کردم. به سختی دست بلند کردم و ماسک اکسیژن را کمی پایین کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم کمی خودم را بالا بکشم اما تنم به حدی سنگین شده بود که توان کوچکترین حرکت را نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینبار با فشاری بیشتر، تکانی به خودم دادم که جای زخمم تیر کشید. از فرط هجوم این حجم از درد ناگهانی چشمانم را سخت فشردم، گویی این‌گونه برایم قابل تحمل‌تر میشد اما دروغ محض بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی به پاهایم تکانی دادم اما....با چشمانی گرد شده نگاهم را به پای چپم دوختم. گویی تمام وجودم چشم شده بود تا مطمئن شوم که اشتباه کرده‌ام. اما نبود؛ اشتباه نبود؛ پای چپم را حس نمیکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانم از ترس و حیرت باز مانده بود که در همین حین در باز شد و پرستار بی‌حواس وارد اتاق شد. زمانی که به تختم رسید سر بالا آورد و ابتدا با تعجب و سپس با خوشحالی که باعث هول‌زدگی‌اش شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ای وای....وای تکون نخور....الان دکتر رو خبر میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس دوید و به سرعت از اتاق خارج شد. اما من مسخ شده به پایی نگاه دوخته بودم که آن را حس نمیکردم. حس کردم به محض خروج پستار، شخصی وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچون مجسمه‌های خشک شده‌، پلک نمیزدم. گویی زمان برایم ایستاده بود. با صدای کسی که باعث چنگ انداختن حسرت به دیوار قلبم شده بود، خون درون رگ‌هایم دوباره به گردش در آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام آرام سر بالا آوردم و خشک شده نگاهش کردم. آن دو گوی سیاه همچون سیاه چاله‌های عمیق و سرمازده‌‌ای بودند که در قلب زمستانی من کوره آتش به پا می‌کردند. کمی بعد دکتر وارد شد و با اخم ریزی به سمتم آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو چرا نشستی؟! عمل سختی داشتی، دراز بکش..باید استراحت کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبهوت لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پام....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر با کنجکاوی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوشش اشک را در چشمانم احساس می‌کردم. با ترس و بهت زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پام....پامو...حس نمیکنم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌هایم تند و منقطع شده بودند. ترس وجودم را فرا گرفته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حس نمیکنم...پای چپمو...حس نمیکنم...چ....چرا حس...نمیکنم...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر دست روی شانه‌هایم گذاشت و مرا به سمت عقب هدایت کرد تا دراز بکشم. سپس با لحن دلسوزانه‌ای که خونسردی و آرامش در آن احساس میشد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آروم باش...نفس عمیق بکش...آروم و منظم...خوب میشه...چیزی نیست، بذار معاینه ات کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملحفه را از روی پای چپم کنار زد. خودکارش را از جیب روپوش پزشکی سفیدش درآورد و روی پای چپم از زانو تا نوک انگشت شصت کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیزی حس میکنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبهوت سرم را به نشانه "نه" تکان دادم. حس نمیکردم...اینبار سوزنی را برداشت و آن را روی ساق پایم فرو کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که قطره اشک سمجی از چشمم سقوط می‌کرد، ناامیدانه سرم را به نشانه "نه" تکان دادم. حس نمیکردم! من حتی وجود خودم را هم در این دنیای خراب شده حس نمیکردم. خودکارش را در جیب گذاشت و بیخیال لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیلی خب...لازم نیست بترسی...همه اینا نرماله...اینا عوارض جانبی بعد از عمله...اگه بعد عمل عوارض خود به خود نرفت، به مرور با فیزیوتراپی خوب میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس رو به پرستار چیزی گفت و به سمت کارایی که در یک گوشه اتاق تنها نظاره‌گر من بود، رفت. هر دو باهم از اتاق خارج شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخرین نگاه های کارا را موقع خروج از اتاق روی خودم حس میکردم. گویی برای اولین‌بار نگرانم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت دراز کشیده و دستانم را در هم گره زدم. نگاه خیره‌ام را به سقف سفید اتاق دوخت زدم. گویی میان آن همه سپیدی، چیزی پنهانی وجود داشت که اینقدر دقیق در پی دیدنش میگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس هایی که ایلکای برایم آورده بود را به سختی تن زدم. یک سویشرت و شلوار سیاه...سیاهِ سیاه، به سیاهی زندگی من! روی تخت نشسته بودم و منتظر آمدنشان بودم تا زودتر از این خفقان خلاص شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدودا دو هفته‌ای را در بیمارستان سر کرده بودم تا به گفته‌ی دکتر از خطرات احتمالی جلوگیری شود؛ تا از اینی که هستم، بدتر نشوم! هنوز هم پای چپم را کم و بیش احساس نمیکردم. دکتر میگفت که روند بهبودی‌ام تماما به خودم و روحیه‌‌ی نداشته‌ام بستگی دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض گریبان‌گیرم شده بود. قطره‌ی اشک سمجی از گوشه‌ی چشمم ریخت و روی روبالشتی سفیدِ تختی که معلوم نبود چند نفر تا به امروز روی آن جان داده بودند، جان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آرامِ باز شدن در اتاق را شنیدم. هل شده، سریع دستی به چشمانم کشیدم و چندین بار پشت سر هم پلک زدم تا آثار آن هوای ابری را کسی نبیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام نیم خیز شدم و به کمک دستانم سر جایم نشستم. مضطرب دستی به موهای درهمم کشیدم. نفسم را کلافه به بیرون از زندان دلم فرستادم تا او هم اندک هوایی تازه کند و دوباره به سلولش برگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر به همراه ایلکای و کارا وارد شد. با دقت به برگه های درون دستش نگاه میکرد. گره ابروانش هر لحظه شدید و شدیدتر میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اینکه سر بالا آورد، استرس و نگرانی تمام وجودم را فرا گرفت. گویی لبه‌ی پرتگاهی ایستاده بودم که نه راه پس داشت، نه راه پیش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا باید تعادلم را حفظ میکردم و ریشه هایم را در خاک محکمتر میکردم تا مبادا روزی اسیر آن دره‌ی خوش خط و خالی که طلب داشتنم را میکرد، بشوم و برای خودم عاقبت بدتری را رقم بزنم، یا اینکه باید خودم را کاملا رها می‌کردم و با خواست خودم دل به دلش می‌دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در هر صورت تفاوتی نمی‌کرد. قانون جاذبه همیشه پایدار بود. در کمال جدیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیتونم مرخصتون کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی یک سطل آب یخ روی سرم ریخته باشند، با بهت و نگرانی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چ...چی...چرا؟!...مگه چیشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی آنکه نگاه از برگه‌های درون دستش بگیرد، عصبی، کمی گوشه‌ی ابروی چپش را خاراند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باید تحت نظر باشی، باید یه سری آزمایشات انجام بشه تا شکای منم بر طرف بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کنجکاوی لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شک؟! شک به چی؟!...مگه مریضم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قاطعیت لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممکنه باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آنیِ آن لحظه، قلبم ریزش کرد. گویی کسی مرا از لبه‌ی آن پرتگاه هل داده بود و حالا چشم بسته به سوی سرنوشتم سقوطی آزاد را تجربه میکردم. سپس رو به آن دو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شما هم بهتره برین. ما حواسمون بهشون هست. نگران نباشین! اینجوری فقط بیمارستانو الکی شلوغ میکنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایلکای با اخم ریزی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نیاز به همراه نداره؟! نمیشه یه نفر اینجا باشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر با لحن تند و تیزی که بر خلاف همیشه از او برای اولین بار در این در هفته دیده بودم، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلومه که نه آقای محترم! اینجا بیمارستانه! قرار باشه هرکی که میاد، چند نفرم دنبال خودش بکشونه اینجا که کارمون زاره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارا چیزی نمی‌گفت و تنها مرا نگاه میکرد. گویی در اعماق چشمانم به دنبال چیزی میگشت. چیزی که گمشده بود و کسی پیدایش نکرده بود! ایلکای به سمتم آمد. به نرمی کمرم را نوازش کرد و بوسه‌ای بر خرمن موهایم زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نگران نباش، باشه؟! میبرمت پیش بهترین دکترا و بیمارستانا...خوب میشی! قول!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض لبخندی زدم که او هم متقابلا لبخندی زد. از همان لبخندهای گرم برادرانه که قلب یخ‌زده‌ی هر خواهری را گرم میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارا به سمتم آمد. خم شد و پنهانی، چیزی را در جیبم گذاشت. لحظه‌ی آخر چیزی دم گوشم گفت که با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"_مراقبت کن!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش اخم ریزی کردم. صاف ایستاد و موقع رفتن چشمکی حواله‌ی قلب بی جنبه‌ام کرد. حتم داشتم که مرد مقابلم حتی روحش هم خبر نداشت که با هر حرکتش چه بلایی بر سر قلبم می‌آورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب شده بود. وقتی پرستار برای تعویض مجدد لباس‌ها و سرمم آمده بود، اصرار به ماندن همان لباس هایی که ایلکای برایم آورده بود، کردم و او هم دیگر مخالفتی نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پرستار گفته بودم قبل از رفتن، برق‌های اتاق را خاموش کند تا کمی استراحت کنم. اما چندان موفق نبودم. هجوم ناگهانی افکار پیچ در پیچم به مغز خسته و درمانده‌ام، کلافه‌ام کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدایی از همه این‌ها، از حرف‌های دکتر چندان حس خوبی نگرفته بودم؛ نه که از مبتلا بودن به بیماری‌ای عجیب و غریب به هراس افتاده باشم، نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دکتر از ابتدای بستری شدن من تا به حال مهربان، خونسرد و مطمئن سخن می‌گفت...اما حالا...دست پاچه بود و با اخم‌هایی که ساختگی‌ بودنش در نظرم پیدا بود، سعی در پنهان ساختن اضطراب زیرپوستی‌‌اش داشت. پیشانی‌اش به عرق نشسته بود و مدام به پیشانی‌اش دست میکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام حالات و سخنانش را در سرم مرور میکردم و مدام به پازلی میرسیدم که تکه‌هایش هیچ جوره در کنار هم جور نمیشدند. پرستار مرد وارد اتاق شد. از نیامدن پرستار شخصی‌ام جا خورده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غیر از او هیچکس دیگری اجازه‌ی ورود نداشت. ایلکای شخصا به او تاکید کرده بود. پس پرستار قبلی کجا رفته بود؟! در لحظه استرسی عجیب به اعماق قلبم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماسک روی صورتش که مانع از دیدن چهره‌اش میشد، بیشتر از هرچیزی مرا دچار استرس میکرد. چشمانش چنان ترسناک بودند که در دل تاریکی هم میتوانستم تشخیص دهم که او یک پرستار واقعی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا که گمان میکرد من خوابیده‌ام! با یک ویلچر به سمتم می آمد که فورا چشمانم را بستم. آرام ملحفه را کنار زد و دست زیر گردن و زانوهایم انداخت. به گمانم آن آب پرتقال از طرف ایلکای یا کارا نبود. آن مزه‌ی تلخش...چه خوب که آن را کامل نخورده بودم. وگرنه معلوم نبود امشب چه بلایی به سرم می آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم مرا روی ویلچر گذاشت. دستانم را روی پاهایم گذاشت و گردنم را به حالت کج به سمت راست روی شانه‌ام گذاشت، طوری که موهای لختم روی صورتم ریخته شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام کمی چشمانم را باز کردم تا مسیری که ویلچر را به آن هدایت میکرد، ببینم. به محض اینکه از ایستگاه پرستاری رد شدیم صدای آشنای زنی را شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی که بی شباهت به یک فرشته نجات نبود. همان پرستار بود...کاش میفهمید. میفهمید و مانعش میشد. زن با چشمانی گرد شده اول به من و بعد به مرد نگاه کرد. با عصبانیت داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هی...داری کجا میبریش؟! اون مریض منه، نه تو! وظیفه رسیدگی به اون مریض کار تو نیست! کی بهت اجازه داده بری تو اتاقش و بیاریش بیرون؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویلچر ایستاد. صدای پچ‌پچ‌های آرام مرد را میشنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دکتر گفته ببرمش برای آزمایش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستار که قانع نشده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اه؟ جدی؟! کری مگه؟! دارم بهت میگم مریض منه! دکتر اصلا بیمارستان نیست امشب!کدوم دکتری بهت گفته ببریش برای آزمایش؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که گویی از این گفتمان کلافه شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو نبودی، دکتر قبل رفتنش اومد و بهم گفت ببرمش برای آزمایش! تو چرا انقدر گیر دادی؟ یه مریضه دیگه، نمیخوام بخورمش که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال بودم که پرستار در کنار مسئولیت پذیر بودنش، سمج‌تر از این حرف‌ها بود که به حرف های این مردک قانع باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببین منو! با من درست حرف بزنا وگرنه چشاتو از کاسه در میارم! این مریض وی‌آی‌پیه، منم پرستار خصوصیشم، فهمیدی؟! حالا هم اون دستاتو بکش از روی ویلچرش تا قلمشون نکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکان سختی به ویلچرم خورد و مرد، آخرین تقلاهایش برای راضی کردن پرستار را خرج کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دارم میگم باید بره برای آزمایش! بعدا خودت باید به دکتر جواب پس بدی. خودتم بیا خب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه نه نه نه...لطفا نه...مدام زیر لب "نه" را زمزمه میکردم. به تمنا افتاده بودم. لطفا لطفا لطفا...لطفا..... با عصبانیت و صورتی سرخ شده رو به او توپید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زبون خوش حالیت نمیشه، نه؟!...یه کاری نکن نگهبانیو خبر کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که گویی به باک بیخیالی زده باشد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بذار حداقل کمک کنم بذاریش روی تخت...دست تنها که نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی قلب من هم در لحظه همراه با توقف ویلچر از حرکت ایستاد. زن با غیض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه، بیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای....خدای من...این دیگر عمق فاجعه بود...زیر لب مدام زمزمه می‌کردم"کارا...کجایی...کجایی..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای باز شدن در اتاق را شنیدم. حس کردم دوباره تاریکی به روشنایی پشت پلک‌هایم هجوم آورده. کمی پلک‌هایم را باز کردم. پرستار را دیدم که به سمت تخت میرفت تا محلفه را کنار بزند و آنجا را برایم مرتب کند، اما ناغافل از اینکه مرد از پشت سرش او را غافلگیر کرد و دستمالی که حتم داشتم به اتر آغشته شده بود را روی دهان و بینی‌اش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن مدام جیغ میزد و صدایش میان دستان مرد خفه می‌شد. بعد از تقلاهای بسیار برای فرار کردن، کم کم در آغوشش رها شد. نمیدانستم چگونه باید خودم را از دستش نجات دهم. پای چپم را حس نمیکردم. حالا چگونه باید خودم را از این مهلکه نجات میدادم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک را روی تخت درازکش کرده و ملحفه را تا روی بینی‌اش بالا کشید تا کسی به نبودن من شک نکند. ریزبینانه نگاهم را به اطراف چرخاندم. چیزی دم دستم نبود تا بتوانم برای لحظه کوتاهی هم که شده او را گیج و گمراه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین فکرها بودم که ناگهان جرقه‌ای در ذهنم رخ داد. به یاد چاقویی که کارا در جیب سویشرتم گذاشته بود، افتادم. آرام دست بردم و درست زمانی که از بودن چاقو مطمئن شدم، اصوات نامفهومی از خودم در آوردم تا حواسش را به خودم معطوف کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هل کرده به سمتم آمد و مقابلم خم شد تا موهایم را کنار بزند. نمی‌دانم چگونه...شاید از ترس آسیب دیدن جانی که نصفه و نیمه بود یا شاید هم از ترس تجربه دوباره همه‌ی این اتفاقات بود...نمی‌دانم....اما همه نیرویی که در تن داشتم را به جان دستم ریختم و چاقو را بی‌درنگ به سمت چپ پهلویش فرو کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ پر دردی گفت و صدایش در فضای خاموش اتاق طنین انداز شد. تلوخوران، عقب عقب رفت. روی زانوانش خم شد و روی زمین نشست. سعی کردم استرسی که به قلب و روحم رخنه کرده بود را نادیده بگیرم و خودم را از روی آن ویلچر نفرین شده بلند کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سختی بلند شدم و لنگان لنگان به سمت در رفتم. از دیوار و ستونی که در نزدیکی در بود، گرفتم تا مبادا روی زمین بیوفتم. بالاخره به هر سختی‌ای که بود به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی گوش هایش را با پنبه بسته بود یا که به کل مرا نادیده میگرفت. دوباره با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سختی دستم را مقابل صورتش تکان دادم و پر استرس به اطراف نگاه کردم، سپس با همان تشویشی که در صدایم پیدا بود، لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میشه یه لحظه از تلفن استفاده کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی هیچ مرا نمی‌دید. حق هم داشت که مرا نبیند. آنقدر جمعیت زیادی مقابلش بودند که باید پاسخگوی تک به تکشان میبود. با همان کلافگی از آنجا فاصله گرفتم و دستی به موهای به هم ریخته‌ام کشیدم. نفس عمیق و پر دردی کشیدم که زخمم به سوزش افتاد. چهره‌ام از درد در هم شد. با ترس دستم را بند زخمم کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا باید چیکار کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست زمانی که نگهبان را مقابل در خروجی سالن بیمارستان دیدم، نور امید همچون مهتابِ ماه شب چهارده، به قلبم تابیدن گرفت. با خوشحالی وصف ناشدنی، لنگان لنگان به سمتش روانه شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید؟ میشه فقط...یه لحظه از تلفنتون استفاده کنم‌؟ باید به خانوادم خبر بدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگهبان پیر و بداخلاق به نظر میرسید. در ابتدا با اخمی غلیظ نگاهم کرد اما بعد، کمی گره ابروانش از هم باز شدند. بزاقم را به سختی قورت دادم. لبش را کمی کج و کوله کرد و در حالی که فکر میکردم مرا از خودش میراند، سری به نشانه تایید تکان داد. تلفنش را به سمتم گرفت که با خوشحالی از دستش گرفتم. با لبخندی که حاصل از آسودگی خاطرم بود، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد. کمی فاصله گرفتم و با چشمان دودوزنم، اطراف را با دقت آنچه تمام‌تر می‌کاویدم تا مبادا کسی غافلگیرم کند. گوشی را کنار گوشم قرار دادم و صدای بوق ممتد، همچون خط قرمزی بود که روی اعصاب نداشته‌ام کشیده میشد. دوباره زنگ زدم. دوباره و دوباره...اینبار پیغامی فرستادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_منم...الا....جواب بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینبار بی معطلی گوشی زنگ خورد که پوکر به شماره روی آن نگاه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باور کن اگه الان جونم تو خطر نبود گوشیو روت قطع میکردم ولی خب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیکون سبز را زدم و گوشی را به گوشم چسباندم که صدای گرفته و خش‌دارش همچون ملودی‌ای شد که برای نوازش پرده‌‌های گوش‌هایم نواخته شده بود. با تعجب لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الا؟ این شماره کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نگهبان بیمارستان‌!...وقت ندارم...یه یارویی اومده دنبالم...پرستارو بیهوش کرده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس دستم را مقابل دهانم گذاشتم و آرام‌تر زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بهش چاقو زدم...توروخدا...زود بیا...با این پای ناقص نمیتونم فرار کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی که نهایت جدیت را به خودش گرفته بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_همونجا کنار نگهبان بمون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداهایی را از پشت گوشی می‌شنیدم. صدایی مثل صدای بستن یک در و در آخر صدای جیغ لاستیک...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دارم میام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس قطع شد و من تنها خیره به صفحه مقابلم زل زده بودم. با دستی لرزان گوشی را به سمت نگهبان گرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنونم بابت کمکتون! اشکالی نداره چند دقیقه‌ای رو اینجا بایستم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینبار عمیق به چشمانم نگاه کرد. در کمال تعجب گره ابروانش از هم باز شدند و لبخندی پدرانه همچون گرده‌ی گل سحرآمیز به رویم پاشیده شد. حس میکردم لبخندش مزه زهر به خودش گرفته بود. همانجا روی سکوی کنار درب خروج نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را بخاطر سرمای ناشی از هوا بغل زده بودم و خیره به انسان‌هایی که هر از گاهی با گریه و هر از گاهی با لبخندی عمیق از بیمارستان خارج می‌شدند، سرم را به شیشه تکیه دادم. این دنیا چه جای بی رحمی بود. یکی فرزند‌ش را ندارد...دیگری مادرش را ندارد...یکی پدرش را ...دیگری خانواده‌اش را....دیگری حتی خودش را هم ندارد! قطره‌ی اشک سمجی از گوشه‌ی چشمم سقوط کرد. تلخندی زدم."یکی هم مثل من هیچکدومو نداره!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه کسی را از دست داده اند. همه داغ کسی را به دلشان دیده‌اند. اما همه دلتنگ‌اند. همه در این آشفته بازار دلتنگ کسی هستند. یکی دلتنگ آن که مرده، دیگری دلتنگ آن که زنده است، دیگری دلتنگ آن که ندیده. کسی به ضرب بازویم را کشید. دقیقا همان دم که دم از آسودگی خاطر زده بودم از اینکه شاید کارا آمده باشد، وقتی نگاهم به چهره‌ی برافروخته‌ی مرد مقابلم افتاد از ترس قالب تهی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هایم همچون ماهی حرکت می‌کردند اما صدایی از من خارج نمیشد. گویی صدایم را گم کرده بودم. لباس‌هایش را تعویض کرده بود. ماسکش را برداشته بود. چهره اش...چهره‌اش برایم زیادی آشنا بود. گویی قبلا هم این چهره‌ی برافروخته را جایی دیده بودم. نگهبان با ترشرویی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!