اون کیه؟ به قلم حانیه باصری
پارت یک :
بلاتکلیف حال، گرفتار گذشته و دلواپس آینده...
زخمهای روی مچ دستمو باند پیچی میکنم و کبودیهای صورتم رو با کرم پودر میپوشونم. با اخم به تصویر خودم توی آینه زل میزنم.
سؤالی که شب و روز توی ذهنم میچرخه... اون آدم... همینی که دارم میبینمش... کسی که رو به روم ایستاده و با چشماش اینجوری داره بهم لبخند میزنه...کابوس هر شب من...
«اون کیه؟»
بنام خدا :
روی صندلیم نشستم و از دور به شیشه
هواپیما نگاه کردم و بعد با لب و لوچه آویزون به دوتا صندلی خالی سمت چپم خیره شدم.
- آخه چرا من باید صندلی ردیف وسط باشم؟
صدای اعلام پرواز توسط خلبان توی هواپیما پیچید.
هندزفریهام رو توی گوشم گذاشتم و یه موسیقی ملایم پلی کردم. مهماندار درحال توضیحات مربوط به بستن کمربند و طرز استفاده از ماسک اکسیژن بود، چشمام رو بستم و بعد چند دقیقه هواپیما تیک آف کرد.
تو حال خودم بودم که یهو یه چیز محکم توی صورتم خورد!
از همه جا بی خبر چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم. متوجه دوتا صندلی کنارم شدم که یه خانم با پسر شیش هفت سالهاش نشسته بودند. خواستم ازش بپرسم چیشده یا چی خورد تو صورتم؟ که یهو خانم با عصبانیت دستش رو محکم کوبید تو سر پسر بچه و دعواش کرد:
- دفعه آخرت بود فهمیدی؟ زود باش اون وامونده رو بده به من.
بچه چیزی رو پشت سرش قایم کرده بود و از دادنش امتناع میکرد.
زنه برگشت و رو به من گفت:
- ببخشید پسرم حواسش نبود اسباب بازیشو پرت کرد سمتتون.
مات شده به پسربچه که گریه میکرد نگاه کردم:
- نه چیزی نیست، لطفا دعواش نکنید.
خانمه دوباره عصبانی تو سر بچه کوبید.
- بخدا کلافهام کرده پدرسگ، بده من اون ماسماسکُ. تو هم مثل اون بابای عوضیتی.
اسباب بازی دایره شکل توی دست بچه رو گرفت و با عصبانیت کنترل نشدهای سعی کرد بشکنتش!
- بزار بشکنمش که دلت خنک شه.
پسر با گریه به دست مادرش چسبید
- نشکن، اونو بابا برام خریده.
از صدای جیغ بچه کل مسافرای هواپیما ماتشون برده بود. با دیدن صحنه گریه بچه و اصرار مادر برای شکستن اسباب بازی احساس تنگی نفس و کلافگی کردم. دستام یخ کرده بود و اعصابم بهم ریخته بود.
- لطفا نشکنید اسباب بازیشو.
جیغ بچه کل هواپیما رو برداشته بود. مادر عصبانی گفت :
- این بچه باید ادب بشه.
و سعی کرد اسباب بازی رو بشکنه. همه مسافرا داشتن نگاهش میکردن و هرکدوم به مادر عصبانی و نامتعادل بچه چیزی میگفتن. چشمامو محکم بستم و دستمو گذاشتم روی پیشونیم و سرم، به سختی گفتم :
- نزنش.. ولش کن.
درد بدی کل سرمو فراگرفته بود جوری که انگار داشتم میمردم، به صندلی تکیه دادم و سرمو و محکم به پشتی صندلی فشار دادم تا شاید یکم از دردش کم بشه.
این سر دردهای عصبی جدیداً بدجور گریبان گیرم شده بود و موقع شنیدن صدای بلند و دیدن همچین صحنههایی اوت میکرد.
صدای جیغ بلندی توی گوشام میپیچید و حتی با ساکت شدن بچه هم تموم نمیشد. دستمو گذاشتم رو گوشام و چند دقیقه در همون حال موندم.
با احساس خوابرفتگی دستم چشمامُ باز کردم و خمیازهای کشیدم؛
خوابم برده بود! یا شایدم از تحمل درد زیادی بیهوش شده بودم.
گیج و منگ به اطراف نگاه کردم، چشمم به پسر بچه که سرشو روی دستم گذاشته و خوابیده بود افتاد. متعجب و با اخم دستمو از زیر سرش کنار کشیدم. بچه بیدار شد و چشماشو با دستاش مالید. به جای خالی صندلی مادرش نگاه کردم و گفتم :
- اینجا چیکار میکنی آقا پسر؟
کاملا چشماشو باز کرد و با دیدن من لبخند زد و دستشو انداخت دور گردنم و محکم بغلم کرد:
- مرسی خاله.
چشمام درشت شد و در همون حال موندم، سریع دستاشو از دور گردنم باز کردم و با لبخند زورکی گفتم :
- چرا اینطوری میکنی، مامانت کجاست؟ ابروهاش بالا رفت و گفت :
- مامانم؟ مگه خودت نمیدونی؟
و دوباره بغلم کرد.
- مرسی خاله جون نجاتم دادی، عاشقتم. دوست دارم سریع بزرگ شم باهات ازدواج کنم.
با قیافه از همه جا بیخبر به اطراف نگاه کردم. حتی بقیه هم عجیب بهم نگاهم میکردند!
- وات دِ هل! ولم کن ببینم.
عقب رفت و روی صندلیش نشست.
- چرا اینطوری شدی خاله؟ دیگه دوستم نداری؟
دوباره به آدمای اطراف نشسته روی صندلی نگاه کردم و زیرلب گفتم:
- عجب گیری افتادم، چی میگه این بچه متوهم؟
همون موقع صدای اعلان فرود هواپیما اومد. هندزفری هامُ از توی گوشم بیرون اوردم و اومدم خودمو جمع و جور کنم تا بلند شم یهو خشکم زد!
من کی هندزفری گذاشتم تو گوشم؟ اونم خاموش!
پسر بچه چسبید به دستم.
- توروخدا منم با خودت ببر.
یهو چشمم به عروسک خرس توی دستش افتاد.
تدی من؟ خط قرمز زندگیم! عروسک قشنگم! با ابروهای بالا رفته از تعجب عروسکُ از دستش کشیدم بیرون.
- تدی من دست تو چیکار میکنه؟ لابد این هندزفری ها... واقعا که... مامانت بهت یاد نداده دست تو کیف بقیه نکنی؟
- خاله اشتباه کردم، منم با خودت ببر باشه؟
اخم کردم و دستمو محکم کشیدم عقب.
- چی میگی تو؟ این بچه مامان بابا نداره؟
هواپیما بالاخره نشست. از جام بلند شدم و بدون نگاه به پشت سرم به سمت خروجی هواپیما حرکت کردم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
0کنجکاو شدم بریم جلو
۷ ماه پیشفیوزپفیوز
0عجیب حس میکنم پای یه کراش در میونه🙂 ↕️نکنه کار کراش نامعلومه که تدی جون رو داده به داماد کوچولو.؟
۱۰ ماه پیشهانا
0مسخرست نفهمیدم اصن چیشد
۱۱ ماه پیشندا
2دوست عزیز با یه پارت معلومه که چیزی نمی فهمی:/ مثل این میمونه که فقط تیتراژ یه فیلم دو ساعتی رو ببینی و بگی از فیلم هیچی سر در نیاوردم
۱۱ ماه پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
👏❤️
۱۱ ماه پیشRoghayyeh
2من تا نصفش خونده بودم بعدش سکه ای شد نتونستم بخونم الان اومده بودم درخواست عضویت بفرستم دیدم رایگان شده خیلی خوشحالم که دوباره دارم میخونمش
۱۲ ماه پیشموهانا همت
1سلام عزیزم بزارین اصلا موضوع داستان متوجه شیم بعدنظربخواین
۱ سال پیشmobin
0مادر بچه کجا شد؟؟؟؟؟ ولی عالی بود.
۱ سال پیشریگی
1خیلی رمان خوبیه دلم می خواد اگه بالا بیاد کاملش بخونم
۲ سال پیشزهرا
1خوب بود
۲ سال پیشمیترا
0پس مادر بچه چی شد ؟؟
۲ سال پیشفاطی
0عالی
۲ سال پیشفارا
0عالیه
۳ سال پیش..
0عالی
۳ سال پیشZari
0عالیییی
۳ سال پیشماریا
0من تازه شروع کردم امیدوارم عالی باشه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0ممنون خانم بصیری که رایگان کردید 🌹