پارت چهل و دوم :

جلو رفته و به نوبت نازگل و ارشا را در آغوش کشید. ارشا در آغوش آنها می‌خندید. لحظه‌ای دست نازگل را رها نمی‌کرد. چشمان خندان نازگل در صورتش می‌درخشیدند. دست مهسا بر روی بازویم که نشست به سمتش برگشتم.
ـ عزیزم بریم تبریک بگیم.
دست برده و دستش را در دست گرفتم. شعف درون چشمانش دلم را لرزاند. مهری عجیب در رنگ نگاهش می-درخشید. چرا تابه‌حال آن را ندیده بودم؟ یا دیده و از آن روی گردانده بودم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    نمیشه نقطه اتصال بینشون وقط کرد انگار جدانشدنی این چهارنفر

    ۳ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    اره واقعا گاهی با اینکه سعی میکنی دوری کنی اما نمیشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!