نهان به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و سوم :
رمق از پاهایش فراری شد و روی تخت نشست و نفهمید صفحهی موبایل چه زمانی مقابل چشمانش خاموش شد.سنگینیِ بغضی روی سینهاش نشست و گلویش را فشرد و درست همان دم بود که محسن، گیج از سکوت او و پرسشش، میان درگاه متوقف شد.خیره به عاطفه و نگاهِ برق افتاده از بغض او، ابروانش را سمت یکدیگر کشید و گفت:
-عاطفه؟شنیدی چی گفتم؟
نه نشنیده بود، با خبری که خوانده بود مگر دیگر میتوانست چیزی بشنود؟جواب Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0چقدر بد ذوقش کور شد🥲 مرسی از شما مثل همیشه پارت عالی بود.💕