پارت چهل و یک :

چیزی که می‌دید ورای باور بود، امکان نداشت.مگر نگفته بودند شهر امن است؟حتی مردمش هم، در حال بازگشت بودند پس حالا این چه اتفاقی بود که رخ داده بود؟مقابل دیده‌گان آغشته به ترس و نگرانی‌اش، مردان سیاه پوش بودند که اسلحه به دست و پشت سر هم وارد محوطه می‌شدند و تیرهایشان که به قصد ترساندن به سمت آسمان شلیک می‌شدند و هرازگاهی هم تن بی‌دفاعی را نشانه می‌رفتند.جهنم بود، چیزی که میثم می‌دید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    وای خداچه ترسناک. الهی بگردم چه دلاشون به هم راه داشت تامیثم گیرافتادبیتا کابوس دید حسش بهش گفت خطری درکمینه. ممنون زیبا ودلنشین بود وهیجان انگیز

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بچه‌هام حتی وقتی از هم دورن بازم انگار پیش همن🫠مرسی عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    وای عجب اوضاعیه🥲 کاش اتفاقی براش نیوفته خسته نباشی نویسنده گل 💕

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم طوریش نشه،ممنون عزیزم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️