پارت چهل و یک :

چیزی که می‌دید ورای باور بود، امکان نداشت.مگر نگفته بودند شهر امن است؟حتی مردمش هم، در حال بازگشت بودند پس حالا این چه اتفاقی بود که رخ داده بود؟مقابل دیده‌گان آغشته به ترس و نگرانی‌اش، مردان سیاه پوش بودند که اسلحه به دست و پشت سر هم وارد محوطه می‌شدند و تیرهایشان که به قصد ترساندن به سمت آسمان شلیک می‌شدند و هرازگاهی هم تن بی‌دفاعی را نشانه می‌رفتند.جهنم بود، چیزی که میثم می‌دید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    وای خداچه ترسناک. الهی بگردم چه دلاشون به هم راه داشت تامیثم گیرافتادبیتا کابوس دید حسش بهش گفت خطری درکمینه. ممنون زیبا ودلنشین بود وهیجان انگیز

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بچه‌هام حتی وقتی از هم دورن بازم انگار پیش همن🫠مرسی عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    وای عجب اوضاعیه🥲 کاش اتفاقی براش نیوفته خسته نباشی نویسنده گل 💕

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم طوریش نشه،ممنون عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!