نهان به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و یک :
چیزی که میدید ورای باور بود، امکان نداشت.مگر نگفته بودند شهر امن است؟حتی مردمش هم، در حال بازگشت بودند پس حالا این چه اتفاقی بود که رخ داده بود؟مقابل دیدهگان آغشته به ترس و نگرانیاش، مردان سیاه پوش بودند که اسلحه به دست و پشت سر هم وارد محوطه میشدند و تیرهایشان که به قصد ترساندن به سمت آسمان شلیک میشدند و هرازگاهی هم تن بیدفاعی را نشانه میرفتند.جهنم بود، چیزی که میثم میدید
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0وای خداچه ترسناک. الهی بگردم چه دلاشون به هم راه داشت تامیثم گیرافتادبیتا کابوس دید حسش بهش گفت خطری درکمینه. ممنون زیبا ودلنشین بود وهیجان انگیز