نهان به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و چهارم :
***
با حس حرکت دستی لای موهایش، آرام لای چشمانش را باز کرد و همان دم روشنایی مهتابیِ بالای سرش بود که روی چشمانش تیغ کشید.به سرعت چشم بست و پس از چند ثانیه تعلل، دوباره لای چشمانش را باز کرد. قدری تار میدید و این پس از بیهوشی طبیعی بود ولی چون هنوز نمیدانست چه شده، گیجِ تاریِ دیدش بود و صد البته نوازشی که موهایش را هدف گرفته بود.سر به سمت اویی که بالای سرش ایستاده بود چرخاند و با اینکه
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بچم تازه خوشحال شده بود که اینطوری شد🫠مرسی عزیزم ذوق کردم با حرفات🥺
۱ ماه پیشمحرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه وغم انگیز. چقد غصه خوردم برای بیتا واقعا سخته براش
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردم براش بچم داره اذیت میشه خیلی🥲ممنون عزیزم
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0تازه داشت خوشی رو حس میکردا 🥲 پارت های غمگینیه ، قلمت محشره پارت عالی بود🥰این پارت طوری نوشته شده که آدم میتونه فضای رمان رو به راحتی تصور کنه 🥺