پارت چهل و ششم :

نگاهی حواله‌ی نیره که چشمانش با التماس رنگ گرفته بودند انداخت و هیچ نگفت و قدری دورتر از او، بیتا بود که روی تخت می‌نشست و عاطفه هم کنارش می‌ایستاد.گرفته از دلخوریِ بیتا، چشمانش را روی نیم رخ او نگه داشت و گفت:
-ببخشید بیتا به خدا نگرانت بودم برای همین به مامانت خبر دادم.
نیم قدمی جلوتر آمد و نرده‌ی تخت که مماس با شکمش قرار گرفت، دستش را روی بازوی بیتا گذاشت و ادامه داد:
-باور ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه🥲 ، مرسی عزیزم قلمت موندگار 💓

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم🥲

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین. منم واقعا نگران میثمم الان کجاست چی به سرش اومد بعد از گرفتارشدنش به دست داعش.

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هنوز از میثم خبری نداریم ولی میدونیم اتفاقات جالبی براش نیفتاده💔مرسی از همراهیت عزیزم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️