دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان رمان ناگفته های این دل آزرده از جهان اثر ف.پ.ققنوس اثری عاشقانه و معمایی

رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان

  • به قلم ف.پ.ققنوس
  • ⏱️۸ ساعت و ۱۴ دقیقه ۳ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 3.7K 👁
  • 21 ❤️
  • 35 💬

خلاصه رمان :

رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان، داستانی عاشقانه، اجتماعی و معمایی درباره ریحان صالحی است که تصور می‌کند گذشته را پشت سر گذاشته. اما بازگشت مردی از گذشته و حضور زنی ناشناس، رازهایی قدیمی را دوباره وارد زندگی او می‌کند و ریحان را در برابر حقیقتی قرار می‌دهد که می‌تواند زندگی چند نفر را تغییر دهد.

یک رازِ کوچک، به‌اندازه‌ی یک کلمه‌ی نگفته، می‌تواند سال‌ها زیر خاکستر بماند؛ تا روزی که یک تماس، یک عکس، یا یک نام قدیمی دوباره روشنش کند. ریحان صالحی فکر می‌کرد گذشته‌اش را دفن کرده. حمید آریان فکر می‌کرد سکوت، امن‌ترین راه برای محافظت از کسانی‌ست که دوستشان دارد. اما بعضی سکوت‌ها، فقط تا زمانی امن‌اند که کسی سؤال نپرسد. یک مرد از گذشته برمی‌گردد. یک زن ناشناس، از سایه‌ها همه‌چیز را زیر نظر دارد. و رازی که سال‌ها پنهان مانده، آرام‌آرام راهش را به زندگی ریحان باز می‌کند. این‌بار دیگر نمی‌شود به گذشته پشت کرد. چون گاهی یک حقیقت، فقط یک زندگی را تغییر نمی‌دهد؛ تمام آدم‌هایی را که به آن گره خورده‌اند، با خودش به مرز انتخاب می‌کشاند. «ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان» رمانی درباره‌ی عشقی که نامش را نمی‌داند، رازهایی که کسی جرئت گفتنشان را ندارد، و سکوتی که هیچ‌کس نمی‌داند سرانجام چه بهایی خواهد داشت.

قسمتی از متن رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان

ـ آره، داشتی به ماهیا غذا می‌دادی.
حمید خندید.
ـ پس معلومه نقاشیت قشنگ شده.
دخترک با هیجان شروع کرد به تعریف کردن نقاشی‌اش؛ گاهی دست‌های کوچکش را در هوا تکان می‌داد و گاهی خودش از حرف‌هایش می‌خندید. حمید هم با همان صبری که همیشه داشت، به تک‌تک حرف‌هایش گوش می‌داد؛ سؤال می‌پرسید، همراهش می‌خندید و انگار تمام دنیا برایش به همان چند دقیقه خلاصه شده بود.
ریحان، بی‌اختیار نگاهش روی آن دو ماند. لبخند محوی روی لبش نشست. همین صحنه، گرمای عجیبی در دلش می‌نشاند.
نگاهی کوتاه به چهره‌ی آرام حمید انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت تا چایش را هم بزند. احساسی که نسبت به او داشت، برای خودش کاملاً روشن بود.
احترام...
اعتماد...
و قدردانی.
قدردانی از مردی که در سخت‌ترین روزهای زندگی، دستشان را رها نکرده بود. و همین، به نظرش کافی می‌آمد.
از گوشه‌ی چشم، چیزی توجه ریحان را جلب کرد؛ ماشینی خاکستری، آن‌طرف کوچه، جلوی خانه‌ی روبه‌رو پارک شده بود. دیروز هم همان‌جا بود، یادش آمد. شاید مهمان همسایه بود. نگاهش را برگرداند و دوباره به سفره رسید.
حمید لقمه‌ای کوچک برداشت، اما اشتهایی برای خوردن نداشت. هر چند لحظه یک‌بار، نگاهش بی‌اختیار روی صورت رنگ‌پریده‌ی ریحان می‌لغزید.
ریحان متوجه نگاهش شد.
ـ چرا چیزی نمی‌خورین؟
حمید بی‌آنکه نگاهش را بردارد، گفت:
ـ تو هم چیزی نخوردی.
ریحان استکانش را بلند کرد.
ـ چای می‌خورم.
ـ از دیشب چیزی خوردی؟
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
ـ یادم نیست...
حمید آهی کشید.
ـ یعنی نه.
ریحان خواست چیزی بگوید که آلما با دهانی پر از مربا گفت:
ـ مامان دیشب هم شام نخورد.
ریحان با خجالت به دخترش نگاه کرد.
ـ آلما...
دخترک تازه فهمید چیزی گفته که شاید نباید می‌گفت. سرش را پایین انداخت.
حمید دیگر چیزی نگفت. اما نگاهش سنگین‌تر از هر سرزنشی بود.
* * *
صبحانه که تمام شد، آلما از جا پرید.
ـ مامان... می‌شه برم با مریم بازی کنم؟
ریحان لبخند زد.
ـ برو عزیزم... فقط از حیاط بیرون نرین.
ـ چشم.
دخترک گونه‌ی مادرش را بوسید، بعد خودش را به حمید رساند.
ـ بابا حمید، بعداً برام قصه می‌گی؟
حمید لبخند زد.
ـ قول می‌دم.
ـ قولِ قول؟
ـ قولِ قول.
آلما خندید و از ایوان پایین دوید. صدای خنده‌اش آرام‌آرام در حیاط پیچید و بعد دور شد. سکوت، جای آن را گرفت. فقط صدای آب حوض شنیده می‌شد.
حمید استکان چایش را روی نعلبکی گذاشت. چند ثانیه به بخار چای خیره ماند. بعد آرام گفت:
ـ چند ساله همدیگه رو می‌شناسیم؟
ریحان با تعجب نگاهش کرد.
ـ دقیق یادم نیست... اون‌قدر که دیگه از خودم بیشتر منو می‌شناسین.
حمید نگاهش را از او برنداشت.
ـ پس چرا هنوز فکر می‌کنی می‌تونی حالت رو از من پنهون کنی؟
لبخند از روی لب‌های ریحان محو شد. نگاهش را به حوض دوخت. نسیم آرامی از میان شاخه‌های نارنج گذشت. برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. اما هر دو می‌دانستند؛ این سکوت، مقدمه‌ی گفت‌وگویی بود که سال‌ها از آن فرار کرده بودند.
صدای خنده‌ی آلما کم‌کم در حیاط دور شد. ننه سکینه هم به بهانه‌ی جمع کردن استکان‌ها، آرام از ایوان پایین رفت. حالا فقط ریحان و حمید مانده بودند. نسیم، پرده‌ی سفید ایوان را تکان می‌داد و عطر بهارنارنج میان سکوتشان می‌پیچید.
حمید نگاهش را از حیاط گرفت و به ریحان دوخت.
ـ خانم صالحی... چی شده؟
ریحان لحظه‌ای سکوت کرد. استکان چای را میان دو دستش چرخاند و آرام گفت:
ـ چیزی نشده.
حمید لبخند کم‌رنگی زد.
ـ هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی از من پنهونش کنی؟
ریحان آه کوتاهی کشید.
ـ بعضی غصه‌ها گفتنی نیستن.
ـ برای من هم نیست؟


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 19 رای
5 ★
79%
4 ★
5%
3 ★
0%
2 ★
5%
1 ★
11%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان

  • یاسی

    0

    کاش اخر داستان رایان به مادر واقعیش میرسید

    ۳ روز پیش
  • بانو

    0

    عالی بود 🌹

    ۳ هفته پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    ممنونم که وقت گذاشتی و رمانم رو خوندی عزیزم. ❤️

    ۷ روز پیش
  • Zahra

    2

    سوژه اصلی داستان خوب بود ولی از یه جایی به بعد کلا از هوش مصنوعی استفاده شده بود حتی فامیل ریحان بعضی جاها صالحی و درقسمتهایی صولتی آمده یا رایان در چند جا آریان اومده و اینکه در ایران مدارس مختلط نیست که رایان و آلما در یک مدرسه باشند و اینها همه باگ های هوش مصنوعی هست

    ۳ هفته پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    ممنونم که خوندیش عزیزم، خوشحالم که موضوعش رو دوست داشتی ❤️🌷

    ۷ روز پیش
  • اکبری

    1

    احسن به نویسنده عزیز خیلی شیک و تمیز قشنگ نوشته شده من کیف کردم

    ۲ هفته پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    مرسی . ❤️ خوشحالم که تو رو بین خواننده هام دارم؛ امیدوارم قصه هام یه گوشه ی قشنگ از دلت جا بمونن. 🥹🤍

    ۷ روز پیش
  • سوزان

    1

    باسلام عالی بود آرزوی موفقیت برا نویسنده عزیز دارم واقعا این رمان خیلی متفاوت بود قلم نویسنده بیست 🌹🌹

    ۲ هفته پیش
  • ف. پ.ققنوس

    0

    ممنونم که رمانم رو خوندی و به دنیای کلماتم فرصت دادی. ❤️ حضورت و همراهیت برام خیلی ارزشمنده؛ خوشحالم که بخشی از احساستم رو با تو شریک شدم. 🥹🤍

    ۷ روز پیش
  • تی دا

    0

    عالی بود خیلی خوشم اومد

    ۲ هفته پیش
  • آذر

    0

    سلام بعضی موضوعات گنگ بود مثلا رابطش با خانواده ش فقط آخرش رو گفتید بدون دلیل

    ۴ هفته پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    مرسی که با دقت خوندی و گفتی 🌹 درباره خانواده ریحان، شاید یه کم زیادی مبهمش کردم 😅 حتماً این نکته رو برای کارهای بعدی در نظر می گیرم. ممنون از نظرت ❤️

    ۴ هفته پیش
  • فائزه

    0

    سلام نویسنده جان جلددوم داره؟

    ۱ ماه پیش
  • ف پ.ققنوس

    0

    فعلاً نه، جلد دومی براش ندارم. 🥰 ولی خیلی خوشحالم که داستان براتون اون قدر جذاب بوده که دلتون ادامه ش رو خواسته. ❤️

    ۱ ماه پیش
  • لیلا

    0

    بچه ها، من معمولاً سخت جذب یه کتاب می شم، اما این یکی واقعاً جادو کرد! اصلاً نفهمیدم چطوری ورق ها پشت سر هم ورق خوردن و تموم شد. انگار نویسنده نشسته بود روبه روم و داشت داستان چیزی که همیشه تو ذهنم بود رو تعریف می کرد.اگر دنبال یه کتابی هستی که حال و هوات رو عوض کنه، از دنیا جدات کنه حتما بخون

    ۱ ماه پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    ممنونم از محبتت و وقتی که برای خوندن کتابم گذاشتی. حمایت و حرف های قشنگت برای من خیلی ارزشمنده. ❤️

    ۱ ماه پیش
  • لیلا

    0

    دوستانی که جذب کتاب هایی مثل اسطوره شدن حتما بخونن اینم همون حسو میده

    ۱ ماه پیش
  • حنا

    1

    دوستان همه ی رمانا خوبن فقط سلیقه هاست که متفاوته! و اینکه اینو در نظر داشته باشید که قلم خوب به قلمی میگن که شما بتونید با داستان ارتباط بگیرید و خودتون رو داخلش تصور کنید یکی قلم آمیانه و روون داره و یکی قلم ادبی لطفا به قلم های آمیانه نگید قلم ضعیف گفتم فقط اینو گفته باشم رمان رو هنوز نخوندم😂🥲

    ۱ ماه پیش
  • تینا

    0

    سلام نویسنده جان.فوق العاده زیبا بود.امیدوارم همیشه موفق باشید

    ۱ ماه پیش
  • ف.پ.ققنوس

    2

    ممنونم از لطف و انرژی قشنگت 🌷 امیدوارم همیشه دلت پر از آرامش و اتفاق های خوب باشه. همراهی و محبتت برای من ارزشمنده ❤️

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    0

    محشر بود خیلی داستانش خوب بود ولی کاش در مورد خانواده ریحان کمی توضیح می داد در هر صورت عالی بود ممنون از نویسنده قلمت مانا

    ۱ ماه پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    مرسیی از محبتت 🥹❤️ خوشحالم که دوستش داشتی! ✨

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    0

    رمان های دیگه از خودت معرفی کن

    ۱ ماه پیش
  • ف.پ.ققنوس

    1

    فعلاً «ناگفته های این دل آزرده از جهان» اولین اثریه که منتشر کردم و بقیه آثارم هنوز برای انتشار آماده سازی می شن. چند رمان دیگه هم دارم که حتما در زمان مناسب معرفی شون کنم. 😊 امیدوارم «ناگفته ها» رو دوست داشته باشید و همراه من بمونید؛ این تازه شروعشه. 🤍

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    0

    منتظر رمان های جدیدت هستم قلمت مانا

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    0

    ممنونم عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • فروغ

    0

    من پارت اول خوندم رمان جذب نمیکرد ادم

    ۱ ماه پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    ممنون که خوندی و نظرت رو گفتی 🌱 شروع داستان ممکنه برای بعضی ها کندتر باشه، ولی ممنونم که صادقانه نظرت رو گفتی. امیدوارم ادامه داستان نظرت رو تغییر بده. 🤍

    ۱ ماه پیش
  • یاس

    0

    من خیلی عذر می خوام ولی احساس میکنم این رمان رو کسی ننوشته. هوش مصنوعی نوشته. از جمله بندی ها و یه جایی تو رمان گفته شد. متاسفم واقعا!

    ۱ ماه پیش
  • ف.پ.ققنوس

    0

    ممنونم که صادقانه نظرتون رو گفتید. 🌷هوش مصنوعی یک ابزاره، نه نویسنده؛ همون طور که استفاده از هر ابزار دیگه ای برای ایده پردازی، ویرایش یا بهتر شدن اثر، از ارزش خلاقیت نویسنده کم نمی کنه. در نهایت، ارزش یک رمان را داستان، احساس و نگاه نویسنده تعیین می کنه.هر خواننده حق داره برداشت خودشُ داشته باش ❤️

    ۱ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️