دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان رمان ناگفته های این دل آزرده از جهان اثر ف.پ.ققنوس اثری عاشقانه و معمایی

رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان

  • به قلم ف.پ.ققنوس
  • ⏱️۸ ساعت و ۱۴ دقیقه ۳ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 7 👁
  • ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان :

رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان، داستانی عاشقانه، اجتماعی و معمایی درباره ریحان صالحی است که تصور می‌کند گذشته را پشت سر گذاشته. اما بازگشت مردی از گذشته و حضور زنی ناشناس، رازهایی قدیمی را دوباره وارد زندگی او می‌کند و ریحان را در برابر حقیقتی قرار می‌دهد که می‌تواند زندگی چند نفر را تغییر دهد.

یک رازِ کوچک، به‌اندازه‌ی یک کلمه‌ی نگفته، می‌تواند سال‌ها زیر خاکستر بماند؛ تا روزی که یک تماس، یک عکس، یا یک نام قدیمی دوباره روشنش کند. ریحان صالحی فکر می‌کرد گذشته‌اش را دفن کرده. حمید آریان فکر می‌کرد سکوت، امن‌ترین راه برای محافظت از کسانی‌ست که دوستشان دارد. اما بعضی سکوت‌ها، فقط تا زمانی امن‌اند که کسی سؤال نپرسد. یک مرد از گذشته برمی‌گردد. یک زن ناشناس، از سایه‌ها همه‌چیز را زیر نظر دارد. و رازی که سال‌ها پنهان مانده، آرام‌آرام راهش را به زندگی ریحان باز می‌کند. این‌بار دیگر نمی‌شود به گذشته پشت کرد. چون گاهی یک حقیقت، فقط یک زندگی را تغییر نمی‌دهد؛ تمام آدم‌هایی را که به آن گره خورده‌اند، با خودش به مرز انتخاب می‌کشاند. «ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان» رمانی درباره‌ی عشقی که نامش را نمی‌داند، رازهایی که کسی جرئت گفتنشان را ندارد، و سکوتی که هیچ‌کس نمی‌داند سرانجام چه بهایی خواهد داشت.

قسمتی از متن رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان

ـ آره، داشتی به ماهیا غذا می‌دادی.
حمید خندید.
ـ پس معلومه نقاشیت قشنگ شده.
دخترک با هیجان شروع کرد به تعریف کردن نقاشی‌اش؛ گاهی دست‌های کوچکش را در هوا تکان می‌داد و گاهی خودش از حرف‌هایش می‌خندید. حمید هم با همان صبری که همیشه داشت، به تک‌تک حرف‌هایش گوش می‌داد؛ سؤال می‌پرسید، همراهش می‌خندید و انگار تمام دنیا برایش به همان چند دقیقه خلاصه شده بود.
ریحان، بی‌اختیار نگاهش روی آن دو ماند. لبخند محوی روی لبش نشست. همین صحنه، گرمای عجیبی در دلش می‌نشاند.
نگاهی کوتاه به چهره‌ی آرام حمید انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت تا چایش را هم بزند. احساسی که نسبت به او داشت، برای خودش کاملاً روشن بود.
احترام...
اعتماد...
و قدردانی.
قدردانی از مردی که در سخت‌ترین روزهای زندگی، دستشان را رها نکرده بود. و همین، به نظرش کافی می‌آمد.
از گوشه‌ی چشم، چیزی توجه ریحان را جلب کرد؛ ماشینی خاکستری، آن‌طرف کوچه، جلوی خانه‌ی روبه‌رو پارک شده بود. دیروز هم همان‌جا بود، یادش آمد. شاید مهمان همسایه بود. نگاهش را برگرداند و دوباره به سفره رسید.
حمید لقمه‌ای کوچک برداشت، اما اشتهایی برای خوردن نداشت. هر چند لحظه یک‌بار، نگاهش بی‌اختیار روی صورت رنگ‌پریده‌ی ریحان می‌لغزید.
ریحان متوجه نگاهش شد.
ـ چرا چیزی نمی‌خورین؟
حمید بی‌آنکه نگاهش را بردارد، گفت:
ـ تو هم چیزی نخوردی.
ریحان استکانش را بلند کرد.
ـ چای می‌خورم.
ـ از دیشب چیزی خوردی؟
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
ـ یادم نیست...
حمید آهی کشید.
ـ یعنی نه.
ریحان خواست چیزی بگوید که آلما با دهانی پر از مربا گفت:
ـ مامان دیشب هم شام نخورد.
ریحان با خجالت به دخترش نگاه کرد.
ـ آلما...
دخترک تازه فهمید چیزی گفته که شاید نباید می‌گفت. سرش را پایین انداخت.
حمید دیگر چیزی نگفت. اما نگاهش سنگین‌تر از هر سرزنشی بود.
* * *
صبحانه که تمام شد، آلما از جا پرید.
ـ مامان... می‌شه برم با مریم بازی کنم؟
ریحان لبخند زد.
ـ برو عزیزم... فقط از حیاط بیرون نرین.
ـ چشم.
دخترک گونه‌ی مادرش را بوسید، بعد خودش را به حمید رساند.
ـ بابا حمید، بعداً برام قصه می‌گی؟
حمید لبخند زد.
ـ قول می‌دم.
ـ قولِ قول؟
ـ قولِ قول.
آلما خندید و از ایوان پایین دوید. صدای خنده‌اش آرام‌آرام در حیاط پیچید و بعد دور شد. سکوت، جای آن را گرفت. فقط صدای آب حوض شنیده می‌شد.
حمید استکان چایش را روی نعلبکی گذاشت. چند ثانیه به بخار چای خیره ماند. بعد آرام گفت:
ـ چند ساله همدیگه رو می‌شناسیم؟
ریحان با تعجب نگاهش کرد.
ـ دقیق یادم نیست... اون‌قدر که دیگه از خودم بیشتر منو می‌شناسین.
حمید نگاهش را از او برنداشت.
ـ پس چرا هنوز فکر می‌کنی می‌تونی حالت رو از من پنهون کنی؟
لبخند از روی لب‌های ریحان محو شد. نگاهش را به حوض دوخت. نسیم آرامی از میان شاخه‌های نارنج گذشت. برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. اما هر دو می‌دانستند؛ این سکوت، مقدمه‌ی گفت‌وگویی بود که سال‌ها از آن فرار کرده بودند.
صدای خنده‌ی آلما کم‌کم در حیاط دور شد. ننه سکینه هم به بهانه‌ی جمع کردن استکان‌ها، آرام از ایوان پایین رفت. حالا فقط ریحان و حمید مانده بودند. نسیم، پرده‌ی سفید ایوان را تکان می‌داد و عطر بهارنارنج میان سکوتشان می‌پیچید.
حمید نگاهش را از حیاط گرفت و به ریحان دوخت.
ـ خانم صالحی... چی شده؟
ریحان لحظه‌ای سکوت کرد. استکان چای را میان دو دستش چرخاند و آرام گفت:
ـ چیزی نشده.
حمید لبخند کم‌رنگی زد.
ـ هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی از من پنهونش کنی؟
ریحان آه کوتاهی کشید.
ـ بعضی غصه‌ها گفتنی نیستن.
ـ برای من هم نیست؟


بیشتر بخوانید

نظرات رمان ناگفته‌های این دل‌آزرده از جهان

هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️