دوست داشتی؟
رمان آسکی اثر مهدیه صابریان

رمان آسکی

  • زبان فارسی
  • 85K 👁
  • 389 ❤️
  • 289 💬

خلاصه رمان طنز آسکی

داستان عشق دو نفره که با مخالفت ها و سختی های زیادی همراه بوده از لج بازی های هر دو در اول دوست داشتن تا عشقی که باعث شده در سخت ترین شرایط کنار هم باشن و ازدواج باعث نشده این عشق در اخر کمتر شود بلکه باعث این شده که قدر هم را بیشتر بدونن بر عکس زمان حال ما...

قسمتی از متن رمان آسکی

"چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود ...تنهایی؟؟
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیله ات را بگشا...تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی..."
آهسته از جای برخاست. قاب عکس پدرومادرش را روی میز چوبی رنگ تیره ی کنار تختش گذاشت ودرست مثل یک مرده ی متحرک به سمت پائین رفت. جهان روی مبل سلطنتی طلایی رنگ عمارت پا روی پا انداخته بود و با لپتابش کار می کرد. طلعت مسکوت گوشه ی مبل نشسته بود و در حالی که با لبه ی لباسش بازی می کرد آرام اشک می ریخت. ثریا کنار طلعت جای گرفته بود و کتابی را مطالعه می کرد. طلا هم با چشمانی تر به نقطه ی نامعلومی خیره بود. هیچ کس حتی متوجه ی حضورش هم نشد. به آرامی لب زد:
ـ سلام.
جهان نگاهی آغشته با کینه به او انداخت؛ اگر این دختر جواب مثبت به خواستگاری آراد میداد می توانست با سهم الارثش سرمایه گذاری جدیدش را تقویت کند، پس جوابی نداد.
طلا نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
ـ کی بهت گفت می تونی از اتاقت بیرون بیایی؟
تنها به عمه اش نگریست؛ دست کمی از زندانی شدن میان گله ی گرگ ها نداشت، داشت؟
ـ نمی دونستم باید اجازه بگیرم!
طلعت دست از لباسش کشید وغرید:
ـ دایان بهت نگفته جواب حرفامون باید "چشم " یا ""ببخشید" باشه؟
از دست این یکی حسابی شکار بود پس عقب کشیدن در مقابل تیکه اش اصلاً جالب نبود:
ـ دایان نگفت بگم "ببخشید" یا "چشم" فقط بهم گفت اگه حرف ناخوشایندی شنیدم یادم باشه که جواب ابلهان خاموشی ست.
چرخید تا به اتاقش برود که صدای زن عمویش مانعش شد.
ـ الکی حرف تو دهن پسر من نذار، این طرز حرف زدن فقط مخصوص آدمی مثل خودته نه پسر اصیل من، در ضمن دیاکو الآن ارباب این عمارته و دایان پسر ارباب، خوش ندارم چیزی به جز آقا صداش کنی.
اینان که بودند؟ باسرعت پله ها را طی کرد و خود را روی تخت پرتاب کرد؛ همه چیز این عمارت ناآرامش می کرد.
ــــ
ـ آقای افشار می دونید که نمی تونم، باید مراحل قانونیش طی بشه.
دیاکو پا روی پا گذاشت وبا چرب زبانی گفت:
ـ آقای مظفری شما وکیل خانوادگی ماهستید، تا حالا دیدید من کاری خلاف قانون ازتون بخوام؟ الآنم که نگفتم تغییری توی وصیت نامه می خوام، دارم میگم سهم الارث آسکی چه قدره، همین؟
مظفری لبخندی زد و کمی خود راجمع کرد:
ـ معذرت میخوام که نه میگم، اما تا قبل از چهلم نمی تونم وصیت نامه را باز کنم.
دیاکو این بارنگاهی جدی به او انداخت و گفت:
ـ من عموی بزرگ آسکی هستم و در حال حاضر قیم قانونی ش، درخواست غیر معقولی هم نکردم.
کمی از قهوه اش را مزه مزه کرد:
ـ می دونم که وصیت نامه راشما نوشتید پس بهم بگید آسکی چقدر از عمارت سهم داره؟
کلافه سری تکان داد:
ـ باور کنید نمی...
لحنش وسوسه کننده شد:
ـ پول خوبی بهت میدم، اون قدری که تا آخرعمرت بی نیاز باشی.
ـ نمی تونم.
ـ می تونید. من فقط می خوام سهمش و ازعمارت بدونم نه کل ارثش و، بگو مظفری ضرر نمی کنی بهت قول میدم.
و بلافاصله پس از گفتن جمله اش قلپی از قهوه اش را نوشید.
ـ نصف عمارت.
قهوه در گلوی اش پرید، کرواتش را کمی شل کرد و هوا را بلعید:
ـ منظورت چیه نصف عمارت؟ سهم من وطلعت وطلا کمتر از اون میشه؟
مظفری تنها به لبخند کوتاهی اکتفا کرد.
ازما بین دندان های کلید شده اش غرید:
ـ می فهمی چی میگی؟ ارباب اون عمارت بعد از پدرم منم، چه طور نصف عمارت مال آسکیه؟
ـ از کجا می دونید ارباب شمائید؟
رنگش به سرخی رفت و رگ های اش متورم شد:
ـ منظورت چیه؟ پدر من غیراز من و رضا پسری نداره که، صبر کن ببینم نصف دیگه ی عمارت مال کیه؟
ـ متاسفم این و دیگه نمی تونم بگم.
بی مهابا دست چکش را روی میز کوبید و ورق سفیدرنگی از آن رامقابل مظفری قرار داد:
ـ اینم یه چک سفید امضاء من سهم آسکی و می خوام.
مظفری نگاه حریصی به چک کرد و گفت:
ـ مغزتون و به کار بندازید آقای افشار، کافیه تا یک سال خبری از آسکی نباشه اون وقت به طور خودکار اون عمارت به قیمش میرسه.
دیاکو لبخندی زد و در تائید حرف مظفری سر تکان داد. بی راه هم نمی گفت تصاحب آن عمارت آرزوی بچه گی دیاکو بود که با وجود رضا کم رنگ شده بود و حالا، فاصله ای تا مالکیتش نداشت.
ـــــــ
آسکی پشت پنجره ی اتاقش ایستاده بود و به آسمان می نگریست؛ آن هم دلش گرفته و پشت ابرهایش پنهان شده بود.
لب زد:
ـ دل توام گرفته؟
قطره اشکش چکید و نجوا کرد:
ـ دل منم گرفته. دل منم تنگه!
یاد شعر محبوبش افتاد و زمزمه کرد:
ـ از زندگانی ام گله دارد جوانی ام، شرمنده ی جوانی ام از این زندگانی ام، دور از کنار مادر و یاران مهربان، زال و زمانه کشت به نامهربانی ام، دارم هوای صحبت یاران رفته را، یاری کن ای عجل، که به یاران رسانی ام...
قطره ای بارید و شیشه ی اتاقش خیس شد؛ دلتنگ تر شد، لعنت به هوای ابری و باران. چشمانش هم پر از ابر بارانی شد، این روزها چه قدر می بارید. به قیافه ی خودش در شیشه نگریست ؛چشمانی باترکیب سبزو خاکستری، بینی قلمی با لب ها و گونه هایی برجسته که صورت استخوانی اش جذاب کرده بود. به اشک هایش نگاه کرد؛ دستش را بالا آورد و محوشان کرد، چشمش خورد به درب مشکی _ طلایی رنگ و آهنی بزرگ حیاط. شهرزاد دختر عمه طلای اش به همراه برادرش شهیاد، با آن چمدان های بزرگ روی سنگ فرش حیاط به سمت عمارت حرکت می کردند و پشت بندش باران و بارانا دخترهای عمه طلعتش وارد شدند‌.
ـ چه عجب دل از لندن گردی کندین.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آسکی
  • ریحانه

    0

    بعد مدتها یه رمانی خوندم که باب میل و سلیقم بود ممنونم از نویسنده عزیز بابت خلق همچین رمانی💜

    ۷ روز پیش
  • به توچه

    0

    ببینید اول برید بخونیدش به حرف هیچ *** هم گوش ندید فعلا دارن زر میزن محض اطلاع😎🐣

    ۳ هفته پیش
  • Shabnam

    0

    خیلی قشنگ بود ممنونم از نویسنده❤️🌷

    ۴ هفته پیش
  • یاس کبود

    0

    واییی خدایا شکرت بلاخره این رمانو داخل اپ محبوبم دیدم ، خیلیییی ممنونم واقعاااا خیلییییی رمان محشر و فوق العادیه عاااااشق خودشو و دایانمم نویسنده ی عزیزم اگه پیاممو میبینن خیلی ذوق زده میشم اگه جوابمو بدن و بقیه رماناشونو معرفییی کنن ، قربونت برم من با این اثرت ، دست و پنجت طلااا

    ۱ ماه پیش
  • ساحل

    6

    بنظره من خیلیی قشنگ بود چندبار خوندمش داستانش جذب میکرد آدمو

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    1

    هرکاری کردم تا قسمت پانزدهم بیشتر نتانستم بخوانم خیلی ابکی بود شخصیت جالبی هم واسه اسکی نزاشته بودن خیلییی هم طولانی و کلیشه ای بود

    ۳ ماه پیش
  • Saye

    1

    رمان رو قبلا از جای دیگه خوندم اما نصفه؛رمان خیلی قشنگ و البته با قلمی فوق العاده لطفا پیگیری کنید فقط قسمت اول میاد

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    سلام رمان خوبی بود فقط برای من فقط دو پارتش اومد بالا بررسی کنید ممنون

    ۳ ماه پیش
  • رمان بینظیری بود

    1

    رمان خوب بود

    ۴ ماه پیش
  • ،،،

    4

    آبکی و بچگونه

    ۶ ماه پیش
  • باران

    9

    یه رمان قوی پرازحس زیبا وپراز درس، توروزهایی که غصه داری و باوربه خوشبختی نداری یه رمان میاد ومیگه هیچ ناممکنی نیست که ممکن نشه خیلی لذت بردم از قلمی به این شیوایی و تمیزی و چه داستان زندگی زیبایی، نویسنده عزیزبراتون ارزوی موفقیت می کنم..

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    4

    یکی از رمان های خوب و جذابی بود که تا حالا خوندم

    ۸ ماه پیش
  • هلن

    3

    خوب بود دوست داشتم فقط آخرش خیییلی تخیلی شد

    ۸ ماه پیش
  • هانا افشار

    3

    بنظرم ی شاهکار بود همینقدر و متفاوت بود

    ۸ ماه پیش
  • گلی

    3

    رمان خوبی بود انشاالله هیچوقت دوستیتون مثل نگین نباشه

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!