تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۱۴ دقیقه ۳ ثانیه

بسم الله الرحمن الرحیم

فصل اول

لبخندهایی که راز دارند

«بعضی خانه‌ها، دیوار نیستند؛ پناه‌اند. پناهِ آدم‌هایی که دنیا، جایی برای خستگی‌شان نگذاشته است...»

صبح، آرام‌آرام خودش را روی حیاط قدیمی خانه پهن می‌کرد. نور خورشید از لابه‌لای شاخه‌های نارنج می‌گذشت و روی آب زلال حوضِ فیروزه‌ای می‌رقصید. بوی یاس پیچیده در ایوان، با عطر چای تازه‌دم درهم آمیخته بود و صدای شرشر آب، سکوت دلنشین خانه را نوازش می‌داد.

خانه، سال‌ها بود صاحب اصلی‌اش را از دست داده بود؛ اما هنوز گرمای حضور او در گوشه‌گوشه‌اش نفس می‌کشید. انگار هیچ‌کس جرأت نداشت خاطره‌هایش را از این دیوارها جدا کند.

ننه سکینه، با چادر گلدار و دستانی که ردّ سال‌ها زحمت روی آن نشسته بود، خم شد و چند برگ نارنج را از روی آب حوض جمع کرد.

صدای باز شدن درِ چوبی حیاط، لبخند را روی صورت مهربانش نشاند.

ـ سلام، جونِ ننه...

حمید آریان، با پیراهن سفید و شلوار سرمه‌ای، قدم به حیاط گذاشت. عینک آفتابی‌اش را از روی چشم برداشت و مثل همیشه، پیش از هر سلامی، خم شد و دست‌های پیرزن را بوسید.

ـ سلام، ننه... صبحت بخیر.

ننه دستش را روی گونه‌ی او کشید.

ـ الهی هیچ غمی روی دلت ننشینه، جونِ ننه...

حمید لبخند کم‌رنگی زد.

ـ آمین...

چند لحظه نگاهش در حیاط چرخید. همه‌چیز مثل همیشه بود؛ حوض قدیمی، شمعدانی‌های کنار ایوان، گربه‌ی سفید خانه که زیر آفتاب چرت می‌زد... اما یک چیز سرِ جایش نبود. پنجره‌ی اتاق ریحان هنوز بسته بود.

نگاهش همان‌جا ماند.

ـ ریحان بیدار نشده؟

ننه آهسته سری تکان داد.

ـ نه، جونِ ننه... دیشب تا سحر چراغ اتاقش روشن بود. هرچی گفتم بخوابه، گفت الان می‌خوابم... اما انگار دلش آروم نمی‌گرفت.

حمید اخم نامحسوسی کرد.

ـ چیزی شده؟

ـ خدا عالمه...

بعد آهی کشید و ادامه داد:

ـ بعضی غصه‌ها رو آدم فقط توی دلش نگه می‌داره.

حمید چیزی نگفت. سال‌ها بود ریحان را می‌شناخت. می‌دانست هر وقت چیزی آزارش می‌دهد، شب را به صبح می‌رساند و صبح، با همان لبخند همیشگی، طوری رفتار می‌کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

در همین فکر بود که صدای خنده‌ی کودکانه‌ای فضای حیاط را پر کرد.

ـ بابا حمید!

آلما، با موهای پریشان و عروسکی در بغل، از ایوان پایین دوید و خودش را در آغوش او انداخت. لبخند واقعی، بعد از مدت‌ها، روی صورت حمید نشست. دخترک را در آغوش گرفت و چرخاند.

ـ سلام به خانم کوچولوی من...

آلما گونه‌اش را بوسید.

ـ دلم برات تنگ شده بود.

ـ من که دیروز دیدمت!

ـ ولی بازم دلم تنگ شده بود.

حمید خندید.

ـ عجب دختر احساساتی‌ای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما دست‌های کوچکش را دور گردن او حلقه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بابا حمید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ جانِ بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مامان هنوز خوابه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید نگاهی دوباره به پنجره انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هنوز؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک با ناراحتی لب پایینش را گاز گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ صداش کردم... بیدار نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگرانی، آرام‌آرام در نگاه حمید نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تب نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما شانه‌هایش را بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمی‌دونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آرام، انگار رازی را تعریف می‌کرد، کنار گوشش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ صداشم گرفته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید لحظه‌ای سکوت کرد. بعد دخترک را آرام روی زمین گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ برو مامانت رو بیدار کن، عزیز دلم. بگو من اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما با ذوق سر تکان داد و از پله‌های چوبی بالا دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید همان‌جا ایستاد. چشم از پنجره برنداشت. نسیم، پرده‌ی سفید اتاق را کمی تکان داد. دلش بی‌قرار بود... بی‌آنکه بداند چرا، حس می‌کرد امروز، روزی شبیه روزهای دیگر نخواهد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پای آلما روی پله‌های چوبی، سکوت خانه را شکست. درِ اتاق را به‌آرامی باز کرد و سرش را از لای در داخل برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مامان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان تکانی خورد، اما چشم‌هایش هنوز بسته بود. آلما جلو رفت، کنار تخت نشست و دست کوچک و گرمش را روی شانه‌ی مادر گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مامان... بیدار شو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان پلک‌های سنگینش را باز کرد. چند لحظه طول کشید تا تصویر دخترک را واضح ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ جانم، عزیزِ مامان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما لبخند کوچکی زد، اما نگرانی از نگاهش پیدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بابا حمید اومده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان با شنیدن نام حمید، انگار یکباره از خواب پرید. نگاهش روی ساعت افتاد. ساعت از ده گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یا خدا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست پیشانی‌اش را گرفت. سرش تیر می‌کشید و گلویش از شدت سوزش به سختی اجازه‌ی حرف زدن می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما آرام پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مامان... حالت خوب نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان فوراً لبخند زد؛ همان لبخندی که همیشه پیش از هر پاسخی روی لبش می‌نشست. دست دخترش را گرفت و بوسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خوبم، قربونت برم. فقط دیشب دیر خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما با تردید نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مطمئنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان موهای پریشانش را پشت گوش دخترک کنار زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مگه مامانت تا حالا جلوی تو کم آورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما با شیطنت خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پس خیالت راحت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما دوباره چیزی درباره‌ی عروسکش پرسید. ریحان، بی‌آنکه بخواهد، تندتر از حد معمول جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ الان نه، آلما... بذار برسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک جا خورد و لب برچید. ریحان فوری پشیمان شد؛ خم شد و پیشانی‌اش را بوسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببخشید عزیزم... مامان فقط خسته‌ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما با تردید سری تکان داد و آرام شد؛ اما ریحان از آن تندیِ ناگهانی خودش، برای چند لحظه جا خورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تخت پایین آمد، شالش را مرتب روی سر انداخت و نگاهی به آینه انداخت. رنگ صورتش از همیشه پریده‌تر بود. زیر چشم‌هایش، خستگیِ یک شب بی‌خوابی پیدا بود. چند نفس عمیق کشید، لبخند کم‌رنگی روی لب نشاند و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نباید چیزی بفهمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما کنجکاوانه پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان با مهربانی بینی او را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هیچ‌کس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست دخترش را گرفت و هر دو از اتاق بیرون آمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید هنوز کنار حوض ایستاده بود. نگاهش روی ماهی‌های قرمز مانده بود، اما ذهنش جای دیگری پرسه می‌زد. صدای قدم‌های ریحان باعث شد برگردد. همین‌که چشمش به او افتاد، لبخندش محو شد. ریحان تلاش کرده بود خودش را مرتب نشان دهد، اما رنگ‌پریدگی صورتش و گرفتگی صدایش چیزی نبود که از نگاه حمید پنهان بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌اختیار چند قدم جلو رفت. نگاهش، بی‌آنکه حرفی بزند، روی صورت رنگ‌پریده‌اش ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببخشید، معطل شدین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید بی‌آنکه پاسخی بدهد، دستش را بالا آورد و آرام روی پیشانی او گذاشت. نه پرسید، نه اجازه خواست؛ فقط این کار را انجام داد، همان‌طور که در این شش سال بارها انجام داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تب داری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان با دستپاچگی یک قدم عقب رفت. نه از سردی دست او، از این‌که باز هم بی‌اجازه وارد مرزی شده بود که خودش هیچ‌وقت جرئت نکرده بود اسمش را بگذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چیز مهمی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از دیشب... نه، یعنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله‌اش را نیمه‌کاره رها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید با همان آرامش همیشگی نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ باز نخوابیدی، مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان نگاهش را دزدید. همیشه از این می‌ترسید که حمید، حال دلش را زودتر از خودش بفهمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یه کم کار داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید نگاهش کرد؛ چیزی در نوک زبانش بود، چیزی ساده‌تر و در عین حال خطرناک‌تر از یک جمله‌ی معمولی. اما قورتش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط آهسته سری تکان داد. بعد رو به آلما کرد و لبخند زد؛ انگار نمی‌خواست نگرانی‌اش را به دخترک منتقل کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خانم کوچولو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما با ذوق جلو آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ جانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ امروز صبحانه مهمونمون می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما دست‌هایش را به هم زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آره! مامان بهترین صبحانه‌ی دنیا رو درست می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان خواست مخالفت کند، اما نگاه آرام حمید اجازه نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من حاضرش می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه سکینه که از ایوان شاهد همه‌چیز بود، با لبخندی پنهان زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خدا خودش دل‌ها رو به هم نزدیک می‌کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هیچ‌کدام از آن سه نفر، صدایش را نشنیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی نان تازه و چای دارچینی، فضای آشپزخانه را پر کرده بود. ریحان با حرکاتی آرام، استکان‌ها را روی سینی چید. هر چند ثانیه یک‌بار، دستش را روی پیشانی‌اش می‌گذاشت؛ تب هنوز از تنش نرفته بود، اما نمی‌خواست کسی متوجه شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه سکینه از آستانه‌ی در نگاهش می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دخترم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ جان، ننه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بذار خودم سفره رو بندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ شما بشینین، من انجام می‌دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن جلو آمد، استکان چای را از دستش گرفت و با نگاهی مادرانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ همیشه قرار نیست همه‌ی بار دنیا رو تنهایی به دوش بکشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان چیزی نگفت. فقط لبخند زد؛ همان لبخندی که بیشتر از آنکه از شادی باشد، برای پنهان کردن خستگی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد، سفره روی تخت چوبی ایوان پهن شد. نان سنگک داغ، پنیر، گردو، خامه، عسل و استکان‌های چای، کنار هم منظره‌ای آشنا ساخته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید کنار آلما نشست. لقمه‌ی کوچکی برایش گرفت و با حوصله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اول اینو بخور، بعد تعریف کن ببینم دیروز چه شاهکاری کشیدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما با ذوق دهانش را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یه خونه کشیدم... با یه حوض بزرگ... بعد تو هم کنارش بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ منم بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آره، داشتی به ماهیا غذا می‌دادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پس معلومه نقاشیت قشنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک با هیجان شروع کرد به تعریف کردن نقاشی‌اش؛ گاهی دست‌های کوچکش را در هوا تکان می‌داد و گاهی خودش از حرف‌هایش می‌خندید. حمید هم با همان صبری که همیشه داشت، به تک‌تک حرف‌هایش گوش می‌داد؛ سؤال می‌پرسید، همراهش می‌خندید و انگار تمام دنیا برایش به همان چند دقیقه خلاصه شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان، بی‌اختیار نگاهش روی آن دو ماند. لبخند محوی روی لبش نشست. همین صحنه، گرمای عجیبی در دلش می‌نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی کوتاه به چهره‌ی آرام حمید انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت تا چایش را هم بزند. احساسی که نسبت به او داشت، برای خودش کاملاً روشن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احترام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعتماد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قدردانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدردانی از مردی که در سخت‌ترین روزهای زندگی، دستشان را رها نکرده بود. و همین، به نظرش کافی می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه‌ی چشم، چیزی توجه ریحان را جلب کرد؛ ماشینی خاکستری، آن‌طرف کوچه، جلوی خانه‌ی روبه‌رو پارک شده بود. دیروز هم همان‌جا بود، یادش آمد. شاید مهمان همسایه بود. نگاهش را برگرداند و دوباره به سفره رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید لقمه‌ای کوچک برداشت، اما اشتهایی برای خوردن نداشت. هر چند لحظه یک‌بار، نگاهش بی‌اختیار روی صورت رنگ‌پریده‌ی ریحان می‌لغزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان متوجه نگاهش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چرا چیزی نمی‌خورین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید بی‌آنکه نگاهش را بردارد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تو هم چیزی نخوردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان استکانش را بلند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چای می‌خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از دیشب چیزی خوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت میانشان نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یادم نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید آهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یعنی نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان خواست چیزی بگوید که آلما با دهانی پر از مربا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مامان دیشب هم شام نخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان با خجالت به دخترش نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آلما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک تازه فهمید چیزی گفته که شاید نباید می‌گفت. سرش را پایین انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید دیگر چیزی نگفت. اما نگاهش سنگین‌تر از هر سرزنشی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحانه که تمام شد، آلما از جا پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مامان... می‌شه برم با مریم بازی کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ برو عزیزم... فقط از حیاط بیرون نرین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک گونه‌ی مادرش را بوسید، بعد خودش را به حمید رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بابا حمید، بعداً برام قصه می‌گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ قول می‌دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ قولِ قول؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ قولِ قول.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلما خندید و از ایوان پایین دوید. صدای خنده‌اش آرام‌آرام در حیاط پیچید و بعد دور شد. سکوت، جای آن را گرفت. فقط صدای آب حوض شنیده می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید استکان چایش را روی نعلبکی گذاشت. چند ثانیه به بخار چای خیره ماند. بعد آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چند ساله همدیگه رو می‌شناسیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان با تعجب نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دقیق یادم نیست... اون‌قدر که دیگه از خودم بیشتر منو می‌شناسین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید نگاهش را از او برنداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پس چرا هنوز فکر می‌کنی می‌تونی حالت رو از من پنهون کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند از روی لب‌های ریحان محو شد. نگاهش را به حوض دوخت. نسیم آرامی از میان شاخه‌های نارنج گذشت. برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. اما هر دو می‌دانستند؛ این سکوت، مقدمه‌ی گفت‌وگویی بود که سال‌ها از آن فرار کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده‌ی آلما کم‌کم در حیاط دور شد. ننه سکینه هم به بهانه‌ی جمع کردن استکان‌ها، آرام از ایوان پایین رفت. حالا فقط ریحان و حمید مانده بودند. نسیم، پرده‌ی سفید ایوان را تکان می‌داد و عطر بهارنارنج میان سکوتشان می‌پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید نگاهش را از حیاط گرفت و به ریحان دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خانم صالحی... چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان لحظه‌ای سکوت کرد. استکان چای را میان دو دستش چرخاند و آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چیزی نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید لبخند کم‌رنگی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی از من پنهونش کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان آه کوتاهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بعضی غصه‌ها گفتنی نیستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ برای من هم نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را بالا آورد. چشم‌های حمید، مثل همیشه آرام بود؛ اما پشت آن آرامش، نگرانی موج می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان نگاهش را دزدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دیشب... مهوش اومده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید لحظه‌ای مکث کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ فهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ باهام خیلی حرف زد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ راست می‌گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید اخم‌هایش درهم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ درباره‌ی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ درباره‌ی شما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید چیزی نگفت. منتظر ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان نفس عمیقی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ شما سال‌هاست زندگی خودتون رو وقف من و آلما کردین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید آرام اما قاطع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هیچ‌وقت این‌طور بهش نگاه نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ولی من نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هر بار که برای آلما وقت گذاشتین... هر بار که کنارمون بودین... هر بار که پشت ما ایستادین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هیچ‌وقت نتونستم حتی گوشه‌ای از محبت‌هاتون رو جبران کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید نگاهش می‌کرد؛ بی‌آنکه حرفی بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ امروز وقتی داشتین با آلما حرف می‌زدین، فقط به یه چیز فکر می‌کردم... خدا، دل بعضی آدما رو برای پدر بودن آفریده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند از روی لب‌های حمید محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان دستش را زیر میز، در چین‌های روسری‌اش گره کرد؛ محکم، طوری که ناخن‌هایش در پارچه فرو رفت. با صدایی آرام ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ شما حق دارین یه زندگی واقعی برای خودتون داشته باشین... کسی که کنارتون باشه، دوستتون داشته باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت سنگینی میانشان افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید آهسته پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بعد تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن درد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من و آلما... همیشه دعاگوی شما می‌مونیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید برای اولین بار نگاهش را از او گرفت. انگار طاقت شنیدن ادامه‌ی حرف‌هایش را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آقای آریان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او آرام جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان تمام شجاعتش را جمع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ فکر می‌کنم... وقتشه این نمایش تموم بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار سکوت، طولانی‌تر شد. صدای شرشر آب حوض، تنها صدایی بود که میان آن دو شنیده می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید خیلی آرام پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمایش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ منظورت اینه که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان حرفش را کامل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دیگه لازم نیست به‌خاطر من و آلما، از زندگی خودتون بگذرین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید چشمانش را بست. انگار هر کلمه، زخمی تازه بر دلش می‌نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان که سکوت او را دید، آخرین حرفش را زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ شما سال‌هاست برای ما کاری کردین که هیچ‌کس ازتون انتظار نداشت... ولی من نمی‌خوام بیشتر از این، زندگی شما رو تحت تأثیر تصمیم‌ها و مشکلات خودم قرار بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید آهسته سرش را بالا آورد. نگاهش پر از ناباوری بود. چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این حق شماست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دیگه بیشتر از این، خودتون رو به پای ما نسوزونین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید از جا بلند شد. چند قدم تا لبه‌ی ایوان رفت. پشتش به ریحان بود. دست‌هایش را مشت کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد، بی‌آنکه برگردد، با صدایی گرفته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از فردا... مثل همیشه، سرِ ساعت بیا شرکت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه جوابی به حرف‌های او داد، نه اجازه داد بحث ادامه پیدا کند؛ فقط با یک جمله‌ی کاری، در را بست. ریحان می‌دانست این هم یکی از همان عادت‌های حمید بود -هر وقت چیزی زیادی نزدیک می‌شد، با یک دستور ساده، فاصله را دوباره برقرار می‌کرد. اما چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید آرام از پله‌ها پایین رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه سکینه از دور، فقط نگاهش کرد. او سال‌ها بود حمید را می‌شناخت. و خوب می‌دانست؛ بعضی سکوت‌ها، از بلندترین فریادها دردناک‌ترند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان هنوز روی تخت چوبی نشسته بود که گوشی‌اش لرزید. یک تماس؛ شماره‌ای ناشناس، بدون کد شهر آشنا. چند بوق خورد و قطع شد. نه پیامی، نه یادداشتی. ریحان چند ثانیه به صفحه‌ی خاموش‌شده خیره ماند، بعد شانه‌ای بالا انداخت و گوشی را کنار گذاشت -احتمالاً تبلیغات بود، یا شماره‌ای اشتباه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما درست همان لحظه که گوشی را زمین گذاشت، نگاهش بی‌اختیار به سمت کوچه رفت. همان ماشین خاکستری، هنوز همان‌جا بود؛ فقط این‌بار، چند متر جلوتر آمده بود، درست روبه‌روی درِ خانه. راننده‌اش را نمی‌شد از این فاصله دید. ریحان چند ثانیه خیره ماند، بعد با خودش فکر کرد شاید زیادی به قضیه فکر می‌کند -احتمالاً کسی منتظر همسایه بود، همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آن شب، وقتی از پنجره‌ی اتاقش به کوچه نگاه کرد، ماشین رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت لبخندهای یک ستاره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود. آخرین چراغ طبقه‌ی مدیریتی هلدینگ آریان، از ساعت‌ها قبل روشن مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت دیوارهای شیشه‌ای دفتر مدیرعامل، مردی نشسته بود که تمام شب را بیدار گذرانده بود. کراواتش را شل کرده و آستین‌های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود. فنجان قهوه‌ای که ساعت‌ها پیش برایش آورده بودند، حالا سرد شده بود؛ اما حتی یک جرعه از آن ننوشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام شب فقط یک جمله در ذهنش تکرار شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دیگه لازم نیست به‌خاطر من و آلما، از زندگی خودتون بگذرین...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک‌هایش را بست. انگار هنوز صدای آرام ریحان در سکوت خانه‌ی قدیمی می‌پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ‌کس نمی‌دانست مردی که میلیون‌ها نفر لبخندش را روی پرده‌ی سینما دیده بودند، گاهی برای پنهان کردن شکست‌هایش، تمام شب را با چشم‌های باز صبح می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تق‌تق...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای در، رشته‌ی افکارش را برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد. مردی بلندقد با کت طوسی و همان لبخند همیشگی وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ صبح بخیر، رئیس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید بی‌آنکه سر بلند کند، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ صبح بخیر، آرمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان رادمنش پوشه‌ای روی میز گذاشت و با لحنی شوخ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از تعداد فنجون‌های قهوه می‌شه فهمید یا دیشب تا صبح جلسه داشتی... یا باز با خودت دعوا کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید بالاخره نگاهش کرد. لبخندی نزد و همین کافی بود تا آرمان شوخی را کنار بگذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نخوابیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ باز رفتی اون خونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید فقط سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان آهی کشید. سال‌ها بود دوستش را می‌شناخت. می‌دانست هر وقت حمید از آن خانه برمی‌گشت، یا آرام‌ترین آدم دنیا بود... یا شکسته‌ترین. و امروز، از همان روزهایی بود که شکستگی‌اش را نمی‌توانست پنهان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان برنامه‌های روز را مرور کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ساعت نه جلسه‌ی هیئت‌مدیره، یازده مصاحبه با شبکه، سه بعدازظهر قرارداد تبلیغاتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید بی‌آنکه نگاهش کند، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ریحان میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان مکث کوتاهی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ امروز نوبت خودشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید فقط یک «هوم» کوتاه گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان پوشه را بست و چند لحظه به دوست قدیمی‌اش نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یه سؤال بپرسم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تا کی می‌خوای نقش آدمی رو بازی کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد حمید خیلی آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از وقتی بازیگر شدم، سخت‌ترین نقشی که بازی کردم... همین بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت چند دقیقه مانده به هشت را نشان می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان کارت ورودش را روی دستگاه گذاشت. در تمام مسیر تا آسانسور، هرکس او را می‌دید با احترام سلام می‌کرد و او با همان لبخند همیشگی پاسخ می‌داد؛ لبخندی که هیچ‌کس نمی‌دانست پشت آن، شب گذشته خواب به چشمش نیامده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسانسور در طبقه‌ی آخر ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان رادمنش با لیوان قهوه‌ای در دست، کنار در آسانسور ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ سلام، خانم مدیر برنامه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان لبخند کوتاهی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ سلام، آقای رادمنش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آرمان صدام کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ توی شرکت عادت کردم رسمی صدات کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ و من مطمئنم هیچ‌وقت این عادتت عوض نمی‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدم کنار هم راه رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان نگاهی به چهره‌ی ریحان انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ حالت بهتره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان نگاهش را از روبه‌رو برنداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ معلومه مریضم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه... فقط بعد از این همه سال، یاد گرفتم از رنگ صورت آدم‌ها هم گزارش تهیه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان لبخند خیلی کم‌رنگی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چیز مهمی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به در دفتر مدیرعامل رسیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان قبل از باز کردن در مکث کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از دیشب تا الان تقریباً نخوابیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان آرام نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اگه امروز دیدی اخموتر از همیشه‌ست، بدون از دست تو عصبانی نیست... از خودش عصبانیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان نفس عمیقی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو ضربه‌ی آرام به در زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بم و آشنای حمید از داخل آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان در را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ صبح بخیر، آقای آریان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید از پشت میز سر بلند کرد. نگاهشان برای چند ثانیه درهم گره خورد؛ اما هر دو خیلی زود همان نقاب حرفه‌ای همیشگی را به چهره زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان پوشه را روی میز گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید با آرامش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خانم صالحی... لطفاً در رو باز بذارین و بفرمایید بشینین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشاره‌ی دست، گوشه‌ی دیگر اتاق را نشان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان نگاهش را چرخاند و برای لحظه‌ای متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز کارش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان میزی که سال‌ها در اتاق خودش بود، حالا کنار پنجره‌ی بزرگ دفتر مدیرعامل قرار داشت. تمام وسایل شخصی‌اش، حتی ترتیب پرونده‌ها و لوازمی که روی میز گذاشته بود، دقیقاً مثل قبل چیده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این... از کی اینجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید بی‌آنکه نگاهش را از پرونده‌ها بردارد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ قبل از اینکه برسین منتقلش کردن. از امروز دفتر کار شما همین‌جاست تا هماهنگی‌ها سریع‌تر انجام بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه‌چیز شبیه یک تصمیم کاملاً مدیریتی و منطقی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ریحان حمید را خوب می‌شناخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دانست این کار فقط برای صرفه‌جویی در زمان نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی‌اش روی میز جدید لرزید؛ یک بار، بی‌صدا. همان شماره‌ی ناشناسِ دیروز بود. این‌بار حتی زنگ هم نخورد، فقط یک اعلانِ تماسِ ازدست‌رفته. ریحان نگاهی گذرا به آن انداخت و گوشی را واژگون روی میز گذاشت؛ حوصله‌ی فکر کردن به آن را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنامه‌های روز مرور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید کت سرمه‌ای‌رنگش را روی شانه‌هایش انداخت و جلوی آینه ایستاد. دستش را بالا برد تا گره‌ی کراواتش را مرتب کند، اما انگار ذهنش جای دیگری بود. چند لحظه با آن درگیر شد و در نهایت با بی‌حوصلگی رهایش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش از داخل آینه به ریحان افتاد که آن سوی اتاق، تبلت به دست، مشغول بررسی فاکتورها بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه فقط نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زنی که سال‌ها بود کنار او ایستاده بود، اما حالا فاصله‌ای میانشان بود که با هیچ قدمی کوتاه نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همان صدای بم و آرامش همیشگی‌اش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خانم صالحی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان سر بلند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان قهوه‌ای و نافذش به نگاه حمید گره خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بله، آقای آریان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید لحظه‌ای مکث کرد، انگار خودش هم برای گفتن جمله‌ی بعدی مردد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ لطفاً گره‌ی کراوات رو مرتب می‌کنین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان چند ثانیه سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تبلت را آرام روی میز گذاشت و به سمتش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم‌هایش آرام و حساب‌شده بود؛ همان‌طور که همیشه در برابر حمید رفتار می‌کرد. نه عجله‌ای داشت و نه اجازه می‌داد چیزی از آشفتگی درونش دیده شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی مقابلش ایستاد، عطر آشنای حمید در فاصله‌ی کوتاه میانشان پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان دست‌هایش را بالا آورد. آستین مانتوی سرمه‌ای‌اش کمی کنار رفت و انگشتان ظریفش گره‌ی ابریشمی کراوات را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام تمرکزش را روی همان گره گذاشته بود. نه به چشم‌های حمید نگاه می‌کرد، نه اجازه می‌داد ذهنش به خاطراتی برگردد که سال‌ها برای دفن کردنشان تلاش کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما سنگینی نگاه حمید را حس می‌کرد. صدای آرام نفس‌هایش را می‌شنید. فاصله‌شان کم بود؛ آن‌قدر کم که برای چند لحظه، تمام دیوارهایی که سال‌ها بینشان ساخته شده بود، شکننده به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان زیر لب، بیشتر شبیه حرف زدن با خودش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ انگار هر روز باید این گره رو از اول یاد بگیرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر می‌کرد صدایش آن‌قدر آرام بوده که شنیده نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما صدای خونسرد حمید درست کنار گوشش پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ لازم نیست بلند بگی... گوشم از همیشه تیزتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظه‌ای دست‌های ریحان متوقف شد. قلبش بی‌اختیار ضرب گرفت، اما چهره‌اش همان آرامش همیشگی را حفظ کرد. برای اینکه دستپاچگی‌اش دیده نشود، گره‌ی کراوات را کمی محکم‌تر بالا کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید لبخند محوی زد. سرش را کمی عقب برد و با لحنی آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اگه قصد خفه کردن منو ندارین... فکر کنم همین اندازه کافیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای یک لحظه، سایه‌ی لبخندی روی لب‌های ریحان نشست. لبخندی کوتاه و ناخواسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما درست همان لحظه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم‌های چند نفر در راهروی بیرونی پیچید. انگار دستی نامرئی، لحظه را از بین برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریحان فوراً یک قدم عقب رفت و دست‌هایش را در هم قفل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید دکمه‌ی کت خود را بست و نگاهش را به سمت در چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک چشم‌ برهم‌زدن، آن دو نفری که چند لحظه قبل، خاطرات و احساسات پنهانشان را میان سکوت تقسیم کرده بودند، دوباره به همان آدم‌های حرفه‌ای تبدیل شدند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدیرعامل مقتدر هلدینگ آریان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مدیر برنامه‌ی دقیق و نفوذناپذیرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ‌کدام متوجه نشدند؛ آن‌طرف دیوار شیشه‌ای، در راهروی روبه‌رو، مردی با یک دوربین کوچک، دقیقاً همان لحظه‌ی نزدیک‌شدنشان را ثبت کرده و بعد، بی‌آنکه کسی صدایش کند، در آسانسور گم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایه‌های پشت ویترین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتی بعد، در استودیوی پخش زنده، چراغ قرمز بالای دوربین خاموش شد و پایان برنامه را اعلام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️