رمان ناگفتههای این دلآزرده از جهان به قلم ف.پ.ققنوس
تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۱۴ دقیقه ۳ ثانیه
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول
لبخندهایی که راز دارند
«بعضی خانهها، دیوار نیستند؛ پناهاند. پناهِ آدمهایی که دنیا، جایی برای خستگیشان نگذاشته است...»
صبح، آرامآرام خودش را روی حیاط قدیمی خانه پهن میکرد. نور خورشید از لابهلای شاخههای نارنج میگذشت و روی آب زلال حوضِ فیروزهای میرقصید. بوی یاس پیچیده در ایوان، با عطر چای تازهدم درهم آمیخته بود و صدای شرشر آب، سکوت دلنشین خانه را نوازش میداد.
خانه، سالها بود صاحب اصلیاش را از دست داده بود؛ اما هنوز گرمای حضور او در گوشهگوشهاش نفس میکشید. انگار هیچکس جرأت نداشت خاطرههایش را از این دیوارها جدا کند.
ننه سکینه، با چادر گلدار و دستانی که ردّ سالها زحمت روی آن نشسته بود، خم شد و چند برگ نارنج را از روی آب حوض جمع کرد.
صدای باز شدن درِ چوبی حیاط، لبخند را روی صورت مهربانش نشاند.
ـ سلام، جونِ ننه...
حمید آریان، با پیراهن سفید و شلوار سرمهای، قدم به حیاط گذاشت. عینک آفتابیاش را از روی چشم برداشت و مثل همیشه، پیش از هر سلامی، خم شد و دستهای پیرزن را بوسید.
ـ سلام، ننه... صبحت بخیر.
ننه دستش را روی گونهی او کشید.
ـ الهی هیچ غمی روی دلت ننشینه، جونِ ننه...
حمید لبخند کمرنگی زد.
ـ آمین...
چند لحظه نگاهش در حیاط چرخید. همهچیز مثل همیشه بود؛ حوض قدیمی، شمعدانیهای کنار ایوان، گربهی سفید خانه که زیر آفتاب چرت میزد... اما یک چیز سرِ جایش نبود. پنجرهی اتاق ریحان هنوز بسته بود.
نگاهش همانجا ماند.
ـ ریحان بیدار نشده؟
ننه آهسته سری تکان داد.
ـ نه، جونِ ننه... دیشب تا سحر چراغ اتاقش روشن بود. هرچی گفتم بخوابه، گفت الان میخوابم... اما انگار دلش آروم نمیگرفت.
حمید اخم نامحسوسی کرد.
ـ چیزی شده؟
ـ خدا عالمه...
بعد آهی کشید و ادامه داد:
ـ بعضی غصهها رو آدم فقط توی دلش نگه میداره.
حمید چیزی نگفت. سالها بود ریحان را میشناخت. میدانست هر وقت چیزی آزارش میدهد، شب را به صبح میرساند و صبح، با همان لبخند همیشگی، طوری رفتار میکند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
در همین فکر بود که صدای خندهی کودکانهای فضای حیاط را پر کرد.
ـ بابا حمید!
آلما، با موهای پریشان و عروسکی در بغل، از ایوان پایین دوید و خودش را در آغوش او انداخت. لبخند واقعی، بعد از مدتها، روی صورت حمید نشست. دخترک را در آغوش گرفت و چرخاند.
ـ سلام به خانم کوچولوی من...
آلما گونهاش را بوسید.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
ـ من که دیروز دیدمت!
ـ ولی بازم دلم تنگ شده بود.
حمید خندید.
ـ عجب دختر احساساتیای...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما دستهای کوچکش را دور گردن او حلقه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بابا حمید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ جانِ بابا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مامان هنوز خوابه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید نگاهی دوباره به پنجره انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ هنوز؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک با ناراحتی لب پایینش را گاز گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ صداش کردم... بیدار نشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگرانی، آرامآرام در نگاه حمید نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ تب نداره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما شانههایش را بالا انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ نمیدونم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد آرام، انگار رازی را تعریف میکرد، کنار گوشش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ صداشم گرفته...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید لحظهای سکوت کرد. بعد دخترک را آرام روی زمین گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ برو مامانت رو بیدار کن، عزیز دلم. بگو من اومدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما با ذوق سر تکان داد و از پلههای چوبی بالا دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید همانجا ایستاد. چشم از پنجره برنداشت. نسیم، پردهی سفید اتاق را کمی تکان داد. دلش بیقرار بود... بیآنکه بداند چرا، حس میکرد امروز، روزی شبیه روزهای دیگر نخواهد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پای آلما روی پلههای چوبی، سکوت خانه را شکست. درِ اتاق را بهآرامی باز کرد و سرش را از لای در داخل برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مامان...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان تکانی خورد، اما چشمهایش هنوز بسته بود. آلما جلو رفت، کنار تخت نشست و دست کوچک و گرمش را روی شانهی مادر گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مامان... بیدار شو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان پلکهای سنگینش را باز کرد. چند لحظه طول کشید تا تصویر دخترک را واضح ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ جانم، عزیزِ مامان...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما لبخند کوچکی زد، اما نگرانی از نگاهش پیدا بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بابا حمید اومده...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان با شنیدن نام حمید، انگار یکباره از خواب پرید. نگاهش روی ساعت افتاد. ساعت از ده گذشته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ یا خدا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست پیشانیاش را گرفت. سرش تیر میکشید و گلویش از شدت سوزش به سختی اجازهی حرف زدن میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما آرام پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مامان... حالت خوب نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان فوراً لبخند زد؛ همان لبخندی که همیشه پیش از هر پاسخی روی لبش مینشست. دست دخترش را گرفت و بوسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خوبم، قربونت برم. فقط دیشب دیر خوابیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما با تردید نگاهش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مطمئنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان موهای پریشانش را پشت گوش دخترک کنار زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مگه مامانت تا حالا جلوی تو کم آورده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما با شیطنت خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ نه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ پس خیالت راحت باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما دوباره چیزی دربارهی عروسکش پرسید. ریحان، بیآنکه بخواهد، تندتر از حد معمول جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ الان نه، آلما... بذار برسم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک جا خورد و لب برچید. ریحان فوری پشیمان شد؛ خم شد و پیشانیاش را بوسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ببخشید عزیزم... مامان فقط خستهست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما با تردید سری تکان داد و آرام شد؛ اما ریحان از آن تندیِ ناگهانی خودش، برای چند لحظه جا خورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز تخت پایین آمد، شالش را مرتب روی سر انداخت و نگاهی به آینه انداخت. رنگ صورتش از همیشه پریدهتر بود. زیر چشمهایش، خستگیِ یک شب بیخوابی پیدا بود. چند نفس عمیق کشید، لبخند کمرنگی روی لب نشاند و زیر لب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ نباید چیزی بفهمه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما کنجکاوانه پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ کی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان با مهربانی بینی او را گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ هیچکس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست دخترش را گرفت و هر دو از اتاق بیرون آمدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید هنوز کنار حوض ایستاده بود. نگاهش روی ماهیهای قرمز مانده بود، اما ذهنش جای دیگری پرسه میزد. صدای قدمهای ریحان باعث شد برگردد. همینکه چشمش به او افتاد، لبخندش محو شد. ریحان تلاش کرده بود خودش را مرتب نشان دهد، اما رنگپریدگی صورتش و گرفتگی صدایش چیزی نبود که از نگاه حمید پنهان بماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیاختیار چند قدم جلو رفت. نگاهش، بیآنکه حرفی بزند، روی صورت رنگپریدهاش ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ببخشید، معطل شدین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید بیآنکه پاسخی بدهد، دستش را بالا آورد و آرام روی پیشانی او گذاشت. نه پرسید، نه اجازه خواست؛ فقط این کار را انجام داد، همانطور که در این شش سال بارها انجام داده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ تب داری...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان با دستپاچگی یک قدم عقب رفت. نه از سردی دست او، از اینکه باز هم بیاجازه وارد مرزی شده بود که خودش هیچوقت جرئت نکرده بود اسمش را بگذارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چیز مهمی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ از کی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ از دیشب... نه، یعنی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملهاش را نیمهکاره رها کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید با همان آرامش همیشگی نگاهش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ باز نخوابیدی، مگه نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان نگاهش را دزدید. همیشه از این میترسید که حمید، حال دلش را زودتر از خودش بفهمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ یه کم کار داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید نگاهش کرد؛ چیزی در نوک زبانش بود، چیزی سادهتر و در عین حال خطرناکتر از یک جملهی معمولی. اما قورتش داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط آهسته سری تکان داد. بعد رو به آلما کرد و لبخند زد؛ انگار نمیخواست نگرانیاش را به دخترک منتقل کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خانم کوچولو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما با ذوق جلو آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ جانم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ امروز صبحانه مهمونمون میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما دستهایش را به هم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آره! مامان بهترین صبحانهی دنیا رو درست میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان خواست مخالفت کند، اما نگاه آرام حمید اجازه نداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ من حاضرش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irننه سکینه که از ایوان شاهد همهچیز بود، با لبخندی پنهان زیر لب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خدا خودش دلها رو به هم نزدیک میکنه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما هیچکدام از آن سه نفر، صدایش را نشنیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی نان تازه و چای دارچینی، فضای آشپزخانه را پر کرده بود. ریحان با حرکاتی آرام، استکانها را روی سینی چید. هر چند ثانیه یکبار، دستش را روی پیشانیاش میگذاشت؛ تب هنوز از تنش نرفته بود، اما نمیخواست کسی متوجه شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irننه سکینه از آستانهی در نگاهش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ دخترم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان برگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ جان، ننه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بذار خودم سفره رو بندازم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ شما بشینین، من انجام میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیرزن جلو آمد، استکان چای را از دستش گرفت و با نگاهی مادرانه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ همیشه قرار نیست همهی بار دنیا رو تنهایی به دوش بکشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان چیزی نگفت. فقط لبخند زد؛ همان لبخندی که بیشتر از آنکه از شادی باشد، برای پنهان کردن خستگی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه بعد، سفره روی تخت چوبی ایوان پهن شد. نان سنگک داغ، پنیر، گردو، خامه، عسل و استکانهای چای، کنار هم منظرهای آشنا ساخته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید کنار آلما نشست. لقمهی کوچکی برایش گرفت و با حوصله گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ اول اینو بخور، بعد تعریف کن ببینم دیروز چه شاهکاری کشیدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما با ذوق دهانش را باز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ یه خونه کشیدم... با یه حوض بزرگ... بعد تو هم کنارش بودی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ منم بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آره، داشتی به ماهیا غذا میدادی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ پس معلومه نقاشیت قشنگ شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک با هیجان شروع کرد به تعریف کردن نقاشیاش؛ گاهی دستهای کوچکش را در هوا تکان میداد و گاهی خودش از حرفهایش میخندید. حمید هم با همان صبری که همیشه داشت، به تکتک حرفهایش گوش میداد؛ سؤال میپرسید، همراهش میخندید و انگار تمام دنیا برایش به همان چند دقیقه خلاصه شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان، بیاختیار نگاهش روی آن دو ماند. لبخند محوی روی لبش نشست. همین صحنه، گرمای عجیبی در دلش مینشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی کوتاه به چهرهی آرام حمید انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت تا چایش را هم بزند. احساسی که نسبت به او داشت، برای خودش کاملاً روشن بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحترام...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاعتماد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو قدردانی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدردانی از مردی که در سختترین روزهای زندگی، دستشان را رها نکرده بود. و همین، به نظرش کافی میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز گوشهی چشم، چیزی توجه ریحان را جلب کرد؛ ماشینی خاکستری، آنطرف کوچه، جلوی خانهی روبهرو پارک شده بود. دیروز هم همانجا بود، یادش آمد. شاید مهمان همسایه بود. نگاهش را برگرداند و دوباره به سفره رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید لقمهای کوچک برداشت، اما اشتهایی برای خوردن نداشت. هر چند لحظه یکبار، نگاهش بیاختیار روی صورت رنگپریدهی ریحان میلغزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان متوجه نگاهش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چرا چیزی نمیخورین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید بیآنکه نگاهش را بردارد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ تو هم چیزی نخوردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان استکانش را بلند کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چای میخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ از دیشب چیزی خوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه سکوت میانشان نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ یادم نیست...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید آهی کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ یعنی نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان خواست چیزی بگوید که آلما با دهانی پر از مربا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مامان دیشب هم شام نخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان با خجالت به دخترش نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آلما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک تازه فهمید چیزی گفته که شاید نباید میگفت. سرش را پایین انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید دیگر چیزی نگفت. اما نگاهش سنگینتر از هر سرزنشی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبحانه که تمام شد، آلما از جا پرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ مامان... میشه برم با مریم بازی کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ برو عزیزم... فقط از حیاط بیرون نرین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک گونهی مادرش را بوسید، بعد خودش را به حمید رساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بابا حمید، بعداً برام قصه میگی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ قول میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ قولِ قول؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ قولِ قول.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلما خندید و از ایوان پایین دوید. صدای خندهاش آرامآرام در حیاط پیچید و بعد دور شد. سکوت، جای آن را گرفت. فقط صدای آب حوض شنیده میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید استکان چایش را روی نعلبکی گذاشت. چند ثانیه به بخار چای خیره ماند. بعد آرام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چند ساله همدیگه رو میشناسیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان با تعجب نگاهش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ دقیق یادم نیست... اونقدر که دیگه از خودم بیشتر منو میشناسین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید نگاهش را از او برنداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ پس چرا هنوز فکر میکنی میتونی حالت رو از من پنهون کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند از روی لبهای ریحان محو شد. نگاهش را به حوض دوخت. نسیم آرامی از میان شاخههای نارنج گذشت. برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند. اما هر دو میدانستند؛ این سکوت، مقدمهی گفتوگویی بود که سالها از آن فرار کرده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خندهی آلما کمکم در حیاط دور شد. ننه سکینه هم به بهانهی جمع کردن استکانها، آرام از ایوان پایین رفت. حالا فقط ریحان و حمید مانده بودند. نسیم، پردهی سفید ایوان را تکان میداد و عطر بهارنارنج میان سکوتشان میپیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید نگاهش را از حیاط گرفت و به ریحان دوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خانم صالحی... چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان لحظهای سکوت کرد. استکان چای را میان دو دستش چرخاند و آرام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چیزی نشده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید لبخند کمرنگی زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ هنوزم فکر میکنی میتونی از من پنهونش کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان آه کوتاهی کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بعضی غصهها گفتنی نیستن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ برای من هم نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را بالا آورد. چشمهای حمید، مثل همیشه آرام بود؛ اما پشت آن آرامش، نگرانی موج میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان نگاهش را دزدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ دیشب... مهوش اومده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید لحظهای مکث کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ فهمیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ باهام خیلی حرف زد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ راست میگفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید اخمهایش درهم رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ دربارهی چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ دربارهی شما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید چیزی نگفت. منتظر ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان نفس عمیقی کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ شما سالهاست زندگی خودتون رو وقف من و آلما کردین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید آرام اما قاطع گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ هیچوقت اینطور بهش نگاه نکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ولی من نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش میلرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ هر بار که برای آلما وقت گذاشتین... هر بار که کنارمون بودین... هر بار که پشت ما ایستادین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند تلخی زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ هیچوقت نتونستم حتی گوشهای از محبتهاتون رو جبران کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید نگاهش میکرد؛ بیآنکه حرفی بزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ امروز وقتی داشتین با آلما حرف میزدین، فقط به یه چیز فکر میکردم... خدا، دل بعضی آدما رو برای پدر بودن آفریده...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند از روی لبهای حمید محو شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان دستش را زیر میز، در چینهای روسریاش گره کرد؛ محکم، طوری که ناخنهایش در پارچه فرو رفت. با صدایی آرام ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ شما حق دارین یه زندگی واقعی برای خودتون داشته باشین... کسی که کنارتون باشه، دوستتون داشته باشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت سنگینی میانشان افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید آهسته پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بعد تو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن درد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ من و آلما... همیشه دعاگوی شما میمونیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید برای اولین بار نگاهش را از او گرفت. انگار طاقت شنیدن ادامهی حرفهایش را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان با تردید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آقای آریان...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو آرام جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بگو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان تمام شجاعتش را جمع کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ فکر میکنم... وقتشه این نمایش تموم بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار سکوت، طولانیتر شد. صدای شرشر آب حوض، تنها صدایی بود که میان آن دو شنیده میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید خیلی آرام پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ نمایش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آره...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ منظورت اینه که...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان حرفش را کامل کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ دیگه لازم نیست بهخاطر من و آلما، از زندگی خودتون بگذرین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید چشمانش را بست. انگار هر کلمه، زخمی تازه بر دلش مینشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان که سکوت او را دید، آخرین حرفش را زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ شما سالهاست برای ما کاری کردین که هیچکس ازتون انتظار نداشت... ولی من نمیخوام بیشتر از این، زندگی شما رو تحت تأثیر تصمیمها و مشکلات خودم قرار بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید آهسته سرش را بالا آورد. نگاهش پر از ناباوری بود. چیزی نگفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ این حق شماست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ دیگه بیشتر از این، خودتون رو به پای ما نسوزونین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید از جا بلند شد. چند قدم تا لبهی ایوان رفت. پشتش به ریحان بود. دستهایش را مشت کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد، بیآنکه برگردد، با صدایی گرفته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ از فردا... مثل همیشه، سرِ ساعت بیا شرکت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه جوابی به حرفهای او داد، نه اجازه داد بحث ادامه پیدا کند؛ فقط با یک جملهی کاری، در را بست. ریحان میدانست این هم یکی از همان عادتهای حمید بود -هر وقت چیزی زیادی نزدیک میشد، با یک دستور ساده، فاصله را دوباره برقرار میکرد. اما چیزی نگفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید آرام از پلهها پایین رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irننه سکینه از دور، فقط نگاهش کرد. او سالها بود حمید را میشناخت. و خوب میدانست؛ بعضی سکوتها، از بلندترین فریادها دردناکترند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان هنوز روی تخت چوبی نشسته بود که گوشیاش لرزید. یک تماس؛ شمارهای ناشناس، بدون کد شهر آشنا. چند بوق خورد و قطع شد. نه پیامی، نه یادداشتی. ریحان چند ثانیه به صفحهی خاموششده خیره ماند، بعد شانهای بالا انداخت و گوشی را کنار گذاشت -احتمالاً تبلیغات بود، یا شمارهای اشتباه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما درست همان لحظه که گوشی را زمین گذاشت، نگاهش بیاختیار به سمت کوچه رفت. همان ماشین خاکستری، هنوز همانجا بود؛ فقط اینبار، چند متر جلوتر آمده بود، درست روبهروی درِ خانه. رانندهاش را نمیشد از این فاصله دید. ریحان چند ثانیه خیره ماند، بعد با خودش فکر کرد شاید زیادی به قضیه فکر میکند -احتمالاً کسی منتظر همسایه بود، همین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما آن شب، وقتی از پنجرهی اتاقش به کوچه نگاه کرد، ماشین رفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
فصل دوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت لبخندهای یک ستاره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح هنوز کاملاً روشن نشده بود. آخرین چراغ طبقهی مدیریتی هلدینگ آریان، از ساعتها قبل روشن مانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت دیوارهای شیشهای دفتر مدیرعامل، مردی نشسته بود که تمام شب را بیدار گذرانده بود. کراواتش را شل کرده و آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود. فنجان قهوهای که ساعتها پیش برایش آورده بودند، حالا سرد شده بود؛ اما حتی یک جرعه از آن ننوشیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام شب فقط یک جمله در ذهنش تکرار شده بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«دیگه لازم نیست بهخاطر من و آلما، از زندگی خودتون بگذرین...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلکهایش را بست. انگار هنوز صدای آرام ریحان در سکوت خانهی قدیمی میپیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچکس نمیدانست مردی که میلیونها نفر لبخندش را روی پردهی سینما دیده بودند، گاهی برای پنهان کردن شکستهایش، تمام شب را با چشمهای باز صبح میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقتق...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای در، رشتهی افکارش را برید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر باز شد. مردی بلندقد با کت طوسی و همان لبخند همیشگی وارد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ صبح بخیر، رئیس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید بیآنکه سر بلند کند، پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ صبح بخیر، آرمان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان رادمنش پوشهای روی میز گذاشت و با لحنی شوخ گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ از تعداد فنجونهای قهوه میشه فهمید یا دیشب تا صبح جلسه داشتی... یا باز با خودت دعوا کردی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید بالاخره نگاهش کرد. لبخندی نزد و همین کافی بود تا آرمان شوخی را کنار بگذارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ نخوابیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ باز رفتی اون خونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید فقط سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان آهی کشید. سالها بود دوستش را میشناخت. میدانست هر وقت حمید از آن خانه برمیگشت، یا آرامترین آدم دنیا بود... یا شکستهترین. و امروز، از همان روزهایی بود که شکستگیاش را نمیتوانست پنهان کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان برنامههای روز را مرور کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ساعت نه جلسهی هیئتمدیره، یازده مصاحبه با شبکه، سه بعدازظهر قرارداد تبلیغاتی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید بیآنکه نگاهش کند، پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ریحان میاد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان مکث کوتاهی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ امروز نوبت خودشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید فقط یک «هوم» کوتاه گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان پوشه را بست و چند لحظه به دوست قدیمیاش نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ یه سؤال بپرسم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید سکوت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ تا کی میخوای نقش آدمی رو بازی کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد حمید خیلی آرام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ از وقتی بازیگر شدم، سختترین نقشی که بازی کردم... همین بوده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت چند دقیقه مانده به هشت را نشان میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان کارت ورودش را روی دستگاه گذاشت. در تمام مسیر تا آسانسور، هرکس او را میدید با احترام سلام میکرد و او با همان لبخند همیشگی پاسخ میداد؛ لبخندی که هیچکس نمیدانست پشت آن، شب گذشته خواب به چشمش نیامده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآسانسور در طبقهی آخر ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان رادمنش با لیوان قهوهای در دست، کنار در آسانسور ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ سلام، خانم مدیر برنامه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان لبخند کوتاهی زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ سلام، آقای رادمنش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ آرمان صدام کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ توی شرکت عادت کردم رسمی صدات کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ و من مطمئنم هیچوقت این عادتت عوض نمیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند قدم کنار هم راه رفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان نگاهی به چهرهی ریحان انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ حالت بهتره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان نگاهش را از روبهرو برنداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ معلومه مریضم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ نه... فقط بعد از این همه سال، یاد گرفتم از رنگ صورت آدمها هم گزارش تهیه کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان لبخند خیلی کمرنگی زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ چیز مهمی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه در دفتر مدیرعامل رسیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان قبل از باز کردن در مکث کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ از دیشب تا الان تقریباً نخوابیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان آرام نگاهش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ اگه امروز دیدی اخموتر از همیشهست، بدون از دست تو عصبانی نیست... از خودش عصبانیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان نفس عمیقی کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ ممنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو ضربهی آرام به در زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بم و آشنای حمید از داخل آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان در را باز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ صبح بخیر، آقای آریان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید از پشت میز سر بلند کرد. نگاهشان برای چند ثانیه درهم گره خورد؛ اما هر دو خیلی زود همان نقاب حرفهای همیشگی را به چهره زدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان پوشه را روی میز گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید با آرامش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خانم صالحی... لطفاً در رو باز بذارین و بفرمایید بشینین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اشارهی دست، گوشهی دیگر اتاق را نشان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان نگاهش را چرخاند و برای لحظهای متوقف شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیز کارش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان میزی که سالها در اتاق خودش بود، حالا کنار پنجرهی بزرگ دفتر مدیرعامل قرار داشت. تمام وسایل شخصیاش، حتی ترتیب پروندهها و لوازمی که روی میز گذاشته بود، دقیقاً مثل قبل چیده شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ این... از کی اینجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید بیآنکه نگاهش را از پروندهها بردارد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ قبل از اینکه برسین منتقلش کردن. از امروز دفتر کار شما همینجاست تا هماهنگیها سریعتر انجام بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهچیز شبیه یک تصمیم کاملاً مدیریتی و منطقی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما ریحان حمید را خوب میشناخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدانست این کار فقط برای صرفهجویی در زمان نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشیاش روی میز جدید لرزید؛ یک بار، بیصدا. همان شمارهی ناشناسِ دیروز بود. اینبار حتی زنگ هم نخورد، فقط یک اعلانِ تماسِ ازدسترفته. ریحان نگاهی گذرا به آن انداخت و گوشی را واژگون روی میز گذاشت؛ حوصلهی فکر کردن به آن را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرنامههای روز مرور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید کت سرمهایرنگش را روی شانههایش انداخت و جلوی آینه ایستاد. دستش را بالا برد تا گرهی کراواتش را مرتب کند، اما انگار ذهنش جای دیگری بود. چند لحظه با آن درگیر شد و در نهایت با بیحوصلگی رهایش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش از داخل آینه به ریحان افتاد که آن سوی اتاق، تبلت به دست، مشغول بررسی فاکتورها بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه فقط نگاهش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زنی که سالها بود کنار او ایستاده بود، اما حالا فاصلهای میانشان بود که با هیچ قدمی کوتاه نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا همان صدای بم و آرامش همیشگیاش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ خانم صالحی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان سر بلند کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان قهوهای و نافذش به نگاه حمید گره خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ بله، آقای آریان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید لحظهای مکث کرد، انگار خودش هم برای گفتن جملهی بعدی مردد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ لطفاً گرهی کراوات رو مرتب میکنین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان چند ثانیه سکوت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتبلت را آرام روی میز گذاشت و به سمتش رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهایش آرام و حسابشده بود؛ همانطور که همیشه در برابر حمید رفتار میکرد. نه عجلهای داشت و نه اجازه میداد چیزی از آشفتگی درونش دیده شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی مقابلش ایستاد، عطر آشنای حمید در فاصلهی کوتاه میانشان پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان دستهایش را بالا آورد. آستین مانتوی سرمهایاش کمی کنار رفت و انگشتان ظریفش گرهی ابریشمی کراوات را گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام تمرکزش را روی همان گره گذاشته بود. نه به چشمهای حمید نگاه میکرد، نه اجازه میداد ذهنش به خاطراتی برگردد که سالها برای دفن کردنشان تلاش کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما سنگینی نگاه حمید را حس میکرد. صدای آرام نفسهایش را میشنید. فاصلهشان کم بود؛ آنقدر کم که برای چند لحظه، تمام دیوارهایی که سالها بینشان ساخته شده بود، شکننده به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان زیر لب، بیشتر شبیه حرف زدن با خودش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ انگار هر روز باید این گره رو از اول یاد بگیرم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکر میکرد صدایش آنقدر آرام بوده که شنیده نشده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما صدای خونسرد حمید درست کنار گوشش پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ لازم نیست بلند بگی... گوشم از همیشه تیزتره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظهای دستهای ریحان متوقف شد. قلبش بیاختیار ضرب گرفت، اما چهرهاش همان آرامش همیشگی را حفظ کرد. برای اینکه دستپاچگیاش دیده نشود، گرهی کراوات را کمی محکمتر بالا کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید لبخند محوی زد. سرش را کمی عقب برد و با لحنی آرام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irـ اگه قصد خفه کردن منو ندارین... فکر کنم همین اندازه کافیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای یک لحظه، سایهی لبخندی روی لبهای ریحان نشست. لبخندی کوتاه و ناخواسته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما درست همان لحظه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قدمهای چند نفر در راهروی بیرونی پیچید. انگار دستی نامرئی، لحظه را از بین برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریحان فوراً یک قدم عقب رفت و دستهایش را در هم قفل کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمید دکمهی کت خود را بست و نگاهش را به سمت در چرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یک چشم برهمزدن، آن دو نفری که چند لحظه قبل، خاطرات و احساسات پنهانشان را میان سکوت تقسیم کرده بودند، دوباره به همان آدمهای حرفهای تبدیل شدند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدیرعامل مقتدر هلدینگ آریان...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو مدیر برنامهی دقیق و نفوذناپذیرش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچکدام متوجه نشدند؛ آنطرف دیوار شیشهای، در راهروی روبهرو، مردی با یک دوربین کوچک، دقیقاً همان لحظهی نزدیکشدنشان را ثبت کرده و بعد، بیآنکه کسی صدایش کند، در آسانسور گم شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
فصل سوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایههای پشت ویترین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعتی بعد، در استودیوی پخش زنده، چراغ قرمز بالای دوربین خاموش شد و پایان برنامه را اعلام کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
