دوست داشتی؟
رمان دو نقطه متقابل اثر زهرا طباطبایی

رمان دو نقطه متقابل

  • زبان فارسی
  • 95K 👁
  • 203 ❤️
  • 174 💬

خلاصه رمان عاشقانه دو نقطه متقابل

دختر شاد و شوخ و سرحالی ، به نام نگین ستوده ، سال سوم گرافیک که خانواده ای چهار نفره داره … نگین روزی متوجه می شه که شرکت پدرش و شریک پدرش ورشکست شده … اوضاع خانوادگیش بهم می ریزه و همه در تکاپو و اضطراب هستن که پدر نگین و شریکش ، امید شمس ، تصمیم می گیرن تا از دوستی تقاضای کمک کنن . امید شمس ، پسری جدی ، سرد و خشک که از هر موقعیتی برای تمسخر استفاده می کند … او پسر صمیمی ترین دوست.....

قسمتی از متن رمان دو نقطه متقابل

سریع آدرس رو نوشتم و استارتو زدم و بزن بریم که دیره ...
به کلانتری رسیدم و امید رو دم درش دیدم . اخم کردم و رفتم سمتش ... بدون سلامی با عصبانیت گفتم : بابا رو اوردن کلانتری ، شما هم هیچ کاری نکردی ؟!
اون آقای غرور همون طوری موند و فقط یکم نگاهش به سمت پایین رفت که با حالت ناراحتی گفت :
- چی کار می کردم نگین خانم ؟! ... کاری از دستم برنمیومد .
باحالت عصبی چرخی دور خودم زدم و گفتم : خب الآن باید چی کار کنیم ؟!
امید با حالت سرد همیشگیش تو چشمام زل زد و گفت : هیچی ... هیچ کاری از دستمون بر نمیاد که بکنیم ... طلبکار ها پولشون رو می خوان ...
با حرف امید تنم یخ کرد . فکرم به هزار جا رفت ... آروم روی نیمکتی که گوشه ای بود نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم ... واقعا هیچ کاری نمی شد کرد ... از فکر این که مهلت بابا تموم شده بود سرم به دوران افتاد . خدایا ، امید ؟! آخه چرا ؟!
سرم رو بلند کردم و پرسیدم : می تونم بابا رو ببینم ؟!
امید فکری کرد و گفت : نمی دونم ، شاید ...
از جامون بلند شدیم و باهم به سمت کلانتری راه افتادیم ...نمی دونستم ، یعنی من به این شنگولی باید تا آخر عمر این کوه یخ رو تحمل می کردم ؟! ... از طرفی می گفتم که چند ماهی باهم ازدواج می کنیم و بعد هم طلاق اما اونجوری شرط عموحمید چی می شد ؟! اونجوری نمی تونستم تو روش نگاه کنم . شرط عمو برای یه عمر بود نه چند ماه ... الهی که نگین بمیره هم خودش و هم بقیه از دستش راحت شن ...
جلوی بابا نشسته بودم . با کلی خواهش و التماس گذاشته بودن بابا رو ببینم .
با حالت سردی که تاحالا از خودم ندیده بودم گفتم : حالا باید چی کار کنیم ؟!
بابا بهم زل زدو بعد از مکث طولانی دستش رو توی موهاش فرو کرد ... آخـــی ! غیرتش جریحه دار شده بود ... عصبی گفت :
- نمی دونم ، ... هرکاری صلاح می دونی انجام بده ... هیچ وقت ، توی هیچ کاری مجبورت نکردم ، این دفعه هم مجبورت نمی کنم .... فقط می گم ، به اینده ی خودت هم فکر کن ... بهش اهمیت بده ... حرومش نکن ...
اشک توی چشمام حلقه زد ... بابا اون ها رو دید ... سریع از جاش بلند شد و رفت . اشکی روی گونم چکید . دوباره سرم به دوران افتاده بود ... از فکر امید داشتم دیوونه می شدم .
از اتاق رفتم بیرون ... دیدم که شاکی ها ریختن سر امید و دارن باهاش دعوا می کنن . باید همه چی رو تموم کی کردم . نمی تونستم بابا رو توی اون وضع ببینم ... لعنتی بد به غرورم برخورده بود .
رفتم سمت امید و شاکی ها و بلند گفتم : آقایون .... آقایون .....
که یهویی همه برگشتن سمتم ... یـــا خـدا ؟! دهنم خشک شد ... حالا مردی حرف بزن ... با من و من گفتم :
- سلام ... من ... من دختر آقای ستوده هستم ... می خواستم بگم شما که انقدر صبر کردید ، یه هفته ی دیگه هم به ما مهلت بدین ... خدا رو شکر پول داره جور می شه .... فقط یه هفته ی دیگه دندون رو جیگرتون بذارید ... پولتون رو پرداخت می کنیم ... ممنون ...
به شاکی ها نگاه کردم که باهم پچ پچ کردند و بعد سری از روی تأسف تکون دادن و رفتن ...
داغون شده بودم ... هیچ راه برگشتی نداشتم ... نشستم روی صندلی که امید هم کنارم نشست . سرش رو به دیوار تکیه داد و با تعجب پرسید :
- پدرتون گنج پیدا کردن ... ؟! ایشون که گفتن صفره صفرن ...
- خب درسته ... نه پولی درکاره و نه گنجی ...
امید با حالت تمسخر گفت :
- آهــــا ، شما می خوای این یه هفته رو خودت کار کنی و تقریبا دو میلیارد پول در بیاری .... آره ؟!
- نه خیر ... ! میخوام .... می خوام ... شرط پدرتون رو عملی کنم ...
صدای یک تک نفس تند از او شنیدم و فهمیدم که از تعجب دهانش کف کرده و فکش روی زمین پخشه ...
فکر کن یه دختر به یه پسر بگه : می خوام باهات ازدواج کنم ...
چه خجسته ای بشه اون پسر ...
**
همه چی به روال خودش برگشته بود . عمو حمید بعد از شنیدن پذیرفتن شرطش تعجب کرد اما دوباره به حالت عادی برگشت ... عمو پول رو به همه ی طلبکار ها داد و بابا از کلانتری دراومد ... قرار بود روزی به خانه ی ما بیایند تا قرار و مدار نامزدی و عروسی را بگذاریم .
همه دور هم نشسته بودیم و من و امید تنها کسایی بودیم که سرمون پایین بود . من یکی که هیچ علاقه ای به این گفت و گو ها نداشتم ... یه ست کت و دامت صورتی پوشیده بود مه دامنش تنگ بود و تا پایین پاهام میومد . بالای موهام رو هم طرح دار بالا بردم و یه گل سر صورتی بهشون زدم که عالی شده بود . امید هم یه کت و شلوار مشکی بدون کروات به تن داشت . ای کاش یه کروات داشت تا با اون خفش می کردم ، پسره ی حکومت نظامی ... موهای قهوه ایش رو هم به صورت فشن درست کرده بود و حالا دیگه چشماش به رنگ سبز زمردی نبود ، بلکه حالا سبز و*ح*ش*ی بود ... یه حسی بهم می گفت دارم خودم رو بهش تحمیل می کنم ... اما چرا ؟! تازه داشتم نجاتش هم می دادم ، چون بعد از بابا نوبت این اقا بود ....
با صدای مادرم که به من سقلمه می زد و آروم می گفت چای ببرم از جا پریدم . به سمت اشپزخونه رفتم ... شانسا برای اولین بار در عمرم چای را خوب دم کرده بودم ... چای ها رو ریختم و خارج شدم ؛ اول عمو حمید ، بعد زنش و بعد مامان و بابا و بعد آقا داماد مجلس ... وقتی چای رو مقابلش گرفتم ، چشماش رو دوباره که مثل روباه بود ریز کرده بود و به چشمام خیره شده بود ؛ داشت دنبال چی می گشت ؟! خوشحالی ؟! .... می خواستم بهش بگم ، گشتم نبود نگرد نیست .... .
خلاصه قرار شد برای دو هفته ی دیگه مراسم نامزدی باشه ... مهریه هم داشتم و 300 سکه تمام بود ... وقتی بابا این مقدار رو گفت همه از جا پریدن ولی به قول بابا همین که بابا رو از زندون نجات داده بودن بس بود . من که راضی بودم .....
**
موبایلم به صدا دراومد ... سریع جواب دادم ...
- الو ، سلام امید ...
- سلام نگین خانم ، من پایین منتظرم ...
- دارم میام پایین ...
امروز باید می رفتیم آزمایش خون می دادیم ، آیینه و شمعدون می گرفتیم ...
خوشم میومد به اجبار با هم مزدوج شده بودیم ولی داشتیم همه ی رسم و رسومات رو انجام می دادیم .
پایین رفتم که دیدم امید دقیقا جلوی در خونه توی بنز مشکی رنگش نشسته و منتظر منه ...سوار شدم و سلامی بهش دادم ... پسره ی ایکبیری ...البته نه خدایی ایکبیری هم نبود .. امروز هم که خوشگل تر شده بود ... تازه که داشتم توجه می کردم حس کردم که چقدر قیافه ی جدی و اخموش جذابه ... اگه نمی شناختمش شاید برام پسر جالبی می بود ...
توی افکارم بودم که حس کردم دستم آتیش گرفت ... به دستم نگاه کردم که دیدم دست امید رو دستمه ... چقدر دستش داغ بود ... کوره ی آجر پزی بود خدایی ...
بهش نگاه کردم که عینک آفتابیه ریبنش رو برداشت و گفت : خوبی ؟!
- هــا ؟!
پزخندی زد و گفت : هیچ ...اخه صدات زدم جواب ندادی ...
- آهــــا ، تو فکر بودم ...
سوتی زد و گفت : اوکی ...
نگاهی به ساختمان آزمایشگاه انداختم و دلم قیری ویری رفت ؛ داشتم سکته می کردم ... از اون آدمایی بودم که حاضر بودم دوماه آنفولانزا و سرما خوردگی رو تحمل کنم و یه بشکه قرص بخورم اما آمپول نزنم ....
آخرین باری که آمپول زده بودم سه سال پیش بود که اون هم مسکن بود و یادمه مامان و بابا و نگار تو خونه افتاده بودن دنبالم آخر هم مامان دم اتاق منو به جون نگار قسم داد که اومدم بیرون ... آخه یه هفته داشتم از درد دندون عصب کشی شده می مردم ...
نگاهم رو از ساختمون گرفتم و به جلوم چشم دوختم و مثل کارتون تام و جری مثل جری آب دهنم رو قروت دادم و به سختی شروع به نفس کشیدن کردم که صدای امید دراومد ...
با تمسخر گفت : از ازدواج پشیمون شدی ؟!
بهش نگاه کردم و دیدم با اون چشمای خمارش منو نگاه می کنه و قیافش شیطونه ...
بی تفاوت گفتم : منظورت رو متوجه نشدم ...
پوزخندی زد و گفت : آخه بابات ... گفت که مواظب باشم از آزمایشگاه فرار نکنی ...
و با تمسخر زل زد تو چشمام و من هم که حرصم حسابی دراومد بهش نگاه کردم و گفتم :
- هه هه هه ، ها ها ها ... با نمک شدی اقا امید !
با همون شیطنتش داشت قورتم می داد که گفت : ای بابا ، مادرمون جدیدا شبا ما رو تو خیار شور میخوابونه ....
- آخــی ، من همیشه فکر می کردم تو مربا می خوابی ... آخه یکم شیرین می زنی ...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دو نقطه متقابل
  • ستایش

    0

    خیلیییی قلم نویسنده ضعیف بود اصلا دقت نداشت و شخصیت هارو خوب توصیف نمیکرد و جذابیت داستان کم بود و تهش اصلا بچه دار شدن یا نه

    ۱ ماه پیش
  • میگ میگ

    0

    مزخرف ترین رمان خیلی ضعیف بود ۱۰۰ صفحه اول رو خوندم دیگه ادامه ندادم واقعا همه چیزیش مزخرف

    ۲ ماه پیش
  • Nazi

    1

    واقعا حیف وقت که سر این رمان بگذره این همه میشینی وقت می ذاری مینویسی خب چرا یهو میپری مثلا چرا صحنه ی اعتراف عشق پسره رو قشنگ توضیح ندادی یهو رفتی روی صحنه بعدی اخه 😐

    ۲ ماه پیش
  • ماه

    0

    میتونست احساساتشون رو بهتر بیان کنه و اینکه نیاز نبود بچشون رو به کشتن بده در حالی همش از علاقه امید به بچه میگفت

    ۳ ماه پیش
  • Masiha

    0

    رمان قشنگی بود دست نویسنده گل درد نکنه ولی میتونست با کمی تغییر در حال وهوای داستان جذاب تر شه

    ۳ ماه پیش
  • بیتا

    4

    ضمن احترام به نویسنده، باید بگم مضخرف بود.حیف وقت و برای خوندن همچین رمانهایی تلف کنی. نگین لایق هر چی فحشه بود. اه چقدرفتارای خودش و امید رو مخ بودهر چند قلم نویسنده اینقد ضعیف بود ک ادم فکر میکرد یه بچه دبستانی نوشته باشدش...لطفا رمانهای ابکی رو جمع کنید از تو این اپلیکیشن،همه از دم شبیه هم.حال زن

    ۳ ماه پیش
  • ح ا

    1

    😐🤔 ای بابا

    ۳ ماه پیش
  • 0

    ی رمانی بود پسره ی برادر دارع ب اسم سبحان بعد خواهرش بهش *** میکنن اینم برای انتقام می ره دخترشو میگیره در صورتی ک پدر دختره پدر پسرس بعد مادر پسره هم میمیره اسمشو میدونید چیه

    ۲ سال پیش
  • رویا

    0

    اسمش رو فهمیدی

    ۶ ماه پیش
  • هانی

    0

    اسم پسره هم داوود هست اگر اشتباه نکنم اما اسم رمان و نمیدونم فهمیدی به منم بگو

    ۳ ماه پیش
  • هدهد

    0

    رمان تقابل

    ۳ ماه پیش
  • Mojj

    1

    جالب بود اما میتونست بهتر باشه ضعیف بود کمی چون اصلا عاشقانه هاش رو خوب ننوشته بود نویسنده از ۱۰۰ من بهش ۳۰ میدم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    5

    خوب بود میتونست بهترم باشه .

    ۴ ماه پیش
  • Angel

    4

    خیلی آبکی بود

    ۴ ماه پیش
  • sahar

    4

    میتونست قشنگ تر به پایان برسه من اصلا دوست نداشتم کتاب قصه میخوندم بهتر بود تا این

    ۴ ماه پیش
  • درسا

    2

    خیلی مسخره بود همش دعوا درگیری به نظرم اصلا نمی شد اسمش عشق گذاشت خیلی چرت بود

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    0

    خوب بود ولی عالی نه میتونست بهتر ازاین باشه 🌹

    ۴ ماه پیش
  • فقط خدا

    3

    رمانش خوب بود ولی آخرش بد بود بچشون از دست دادن دوباره طلاق گرفتن و دوباره ازدواج کردن میتونست با بچه دار شدن دوباره نگین پایان بهتری داشته باشه.. باید همیشه ی ضد حالی چیزی باشه..

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!