دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان علمی تخیلی نبض مرگ اثر دنیا.ع

رمان نبض مرگ

  • به قلم دنیا.ع
  • ⏱️۷ ساعت و ۱۲ دقیقه ۸ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 1.9K 👁
  • 38 ❤️
  • 29 💬

خلاصه رمان تخیلی نبض مرگ

آیما سال‌ها پیش در حادثه‌ای والدینش را از دست می‌دهد و پس از آن، در یک پایگاه نظامی پرورش می‌یابد؛ پایگاهی که بیشتر به لانه‌ی خلافکاران و جنایتکاران جهان شباهت دارد تا جایی برای نجات و آموزش. اما با گذشت زمان، شک و تردید ذهن او را فرا می‌گیرد: اگر خانواده‌اش را در یک حادثه از دست داده، چرا هیچ تصویری از آن روزها در ذهنش نمانده است؟ چرا حتی چهره‌ی والدینش را به یاد نمی‌آورد؟ در همین میان، آیما مأموریتی مهم دریافت می‌کند؛ مأموریتی که او را با ویرانگری سرد و خطرناک روبه‌رو می‌سازد. اما آنچه همه‌چیز را تغییر می‌دهد، رازهایی است که او در یکی از جشن‌های پایگاه کشف می‌کند؛ رازهایی دفن‌شده که می‌توانند زندگی تمام اعضای پایگاه را دگرگون کنند. جشنی که در آن از محصولی سرنوشت‌ساز رونمایی می‌شود؛ محصولی که شاید بتواند آینده‌ی انسان‌ها را تغییر دهد و حتی بخشی از خاطراتشان را پاک کند...

قسمتی از متن رمان نبض مرگ

احتمالاً دکتر هم این رو فهمیده بود. این روزها دلم نمی‌خواست آدم بکشم. این‌بار، دلم مرگ خودم رو می‌خواست.
چه می‌شد امروز، همان‌جا، توی همان اتاق، با همان درد، یه تیر به کله‌ام شلیک کرده بودم و همه‌چیز تموم می‌شد؟
حداقل عذاب وجدان به پایان می‌رسید. حداقل دیگه ان چشم‌ها رو هر وقت که چشم‌هایم را می‌بندم، نمی‌دیدم.
به خودم امدم، با تنگی نفس سرم را از روی بالش بلند کردم و نفسی عمیق کشیدم.
تمام این مدت صورتم روی بالش بوده و نفس نمی‌کشیدم.
کبود شده بودم؛ رسماً به نفس‌نفس افتاده بودم.
مگر انسان هم نفس کشیدن یادش می‌رفت؟
آها یادم امد. من که انسان نبودم.
سرم را دوباره روی بالش گذاشتم. ساعد دست راستم را روی چشم‌هایم انداختم.
چشم‌هایم عجیب درد می‌کردند و نوری که از پنجره به اتاق می‌تابید، مانعی برای خوابم بود.
در همان حالت، بعد از مدتی پلک‌هایم سنگین شد، روی هم افتاد و در بی‌خبری فرو رفتم.
***
در میان خواب نامنظمم، صدای باز شدن در اتاق آمد.
پشت سرش صدای کفش‌هایی که به سمت تختم می‌آمد و درست بالای سرم، سمت راست، ایستاد.
تمامی حسگرهایم فعال شده بودند؛ برای هر حرکت آنی‌ای آماده‌ی واکنش بودم.
نفس‌هایم را منظم نگه‌داشته بودم که احساس خطر کرده و حمله نکند.
می‌توانستم از روی حرکات دستانش یا صداهای ارامی که ناخواسته استخوان‌های بدنش می‌دادند، حالتش را دریابم.
دستش به سمت شانه‌ام می‌رفت. در یک حرکت کاملاً ناگهانی، چشم‌هایم را باز کردم؛ با دست راستم، دست چپش را که به شانه‌ام نزدیک می‌شد، گرفتم و با دست چپم گلویش را فشردم. با حرص گفت:
_ وحشی، تو آدم نمی‌شی!
وقتی صورتش را دیدم چشم چرخاندم و دستم را آزاد کردم. همان لحظه با صدایی جیغ‌ مانند گفت:
_ عجب قافیه‌ای شدااا!
_ محض اطلاعت باید بگم، اثری از قافیه نبود.
بی‌توجه به او دوباره روی تخت افتادم، اما صدایش باز هم آمد. این دختر چرا اصلاً لال نمی‌شه؟
_ حالا هرچی، مجبور نیستم همه‌چی رو بدونم. حتی ماه هم با اون عظمتش نقص‌هایی داره.
بله، درست است؛ پررو هم هست.
_ چند بار باید بگم این‌جوری وارد اتاقم نشو؟
سکوتش که طولانی شد، چشم باز کردم. تو اتاق نبود. چرا متوجه رفتنش نشدم؟ نیم‌خیز شدم که ناگهان از زیر تخت بیرون پرید.
دست‌هایش را بالا گرفته بود، انگار که چنگ شیر باشد.
_ بووووو!
متعجب نگاهش کردم. این دختر واقعاً احمق بود؟ چرا فکر کرده بود از این حرکتش می‌ترسم؟
مثلا یه زن جوون بالغ به حساب می‌امد...
_ چرا نترسیدی؟ اه بابا تو چرا هیچ‌وقت نمی‌ترسی؟
_ شاید چون بیست‌وچهار سالمه و تو این سن، چیزهای ترسناک‌تری تو زندگیم دیدم.
سکوت کرد. این دختر عجیب مودی بود؛ واکنشش در یک لحظه تغییر می‌کرد.
انگار نه انگار که چند دقیقه پیش دیوانه‌بازی درمی‌آورد.
حالا بغض کرده بود. چرا؟ فقط یک جمله باعثش شده بود؟ اینکه گفته بودم چیزهای ترسناکی دیده‌ام؟ کجای این حرف بغض داشت؟
هوا تازه رو به روشنایی می‌رفت. چهره‌اش را واضح دیدم. موهای نارنجی‌اش روی شانه‌هایش ریخته بود.
چشم‌های آبیِ تیره و آهویی، مردمک‌هایی آن‌قدر بزرگ که سفیدی چشم‌هایش را بلعیده بودند. لب‌هایی با حجم متوسط و کک‌ومک‌هایی که روی صورتش پخش شده بودند.
زیبایی خاصی داشت. آن‌قدر زیبا که به جمله‌ی «غرق شدن در اقیانوس چشم‌ها» ایمان آوردم.
زیبایی معصومی داشت و دل کندن از آن چشم‌ها زیادی سخت بود.
_ هی، خوردیم! بذار یه کم بمونه برای دوست‌پسر آینده‌م.
نیشخندی زدم و گفتم:
_ هیچ‌کس با این اخلاق گندت تحملت نمی‌کنه.
با حرص، پایش را به زمین کوبید:
_ هییییی! اخلاقم کجاش گنده؟ دختری بهتر از من روی کره‌ی زمین نیست!
نیشخندم عمیق‌تر شد. روی تختم نشستم و گفتم:
_ ساعت چنده؟
_ شش صبح.
با حالتی تهدیدآمیز خیره‌اش شدم:
_ سارا، امیدوارم دلیل قانع‌کننده‌ای برای بیدار کردنم تو این ساعت داشته باشی.
بی‌درنگ جواب داد:
_ رئیس منتظرته.
چشم‌هایم گرد شد.
سرِ صبح باز چه می‌خواست؟ هیچ‌وقت بی‌دلیل صدایم نمی‌زد.
اما عجیبش این بود که هیچ‌وقت صورتش را ندیده بودم.
همیشه پشت دیوارهای شیشه‌ای‌اش پنهان می‌شد؛ مبادا کسی سد راهش شود، مبادا کسی مرگش را بخواهد، مبادا ناخواسته به چنگال عزرائیل بیفتد.
غافل از اینکه ما همیشه جان‌مان برای کارهای نکبت‌بار او در خطر بود.
_ باشه، الان میام.
سری تکان داد و از اتاق خارج شد. سرم را میان دست‌هایم گرفتم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نبض مرگ
  • فن همه

    2

    داستان جالبی بود اما اخرای رمان فکر کنم جامونده یا چی چون یه پرش داشت انگار کلا قضیه مسافرت نبود یه دفعه ایما رو گرفتن واز بقیه ام خبری نبود؟؟.🤔🤔😒😒

    ۴ روز پیش
  • Hani

    1

    هرچند بار که یه رمان رو دانلود میکنم بازم میزنه مشکلی در دریافت رمان پیش اومده و فقط یه قسمتشو میاره همه رمانای جدید اینطوری شدن لطفا به این موضوع رسیدگی کنید.

    ۲ هفته پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    روی رمان جدید چی داریم زدید؟ باید اول رمان‌ها رو از اونجا بگیرید و بعد جستجو کنید

    ۲ هفته پیش
  • الی

    0

    رمان جدیدمیزنیم میادامافقط یه قسمتش میادرماناجدید

    ۲ هفته پیش
  • هانیه

    0

    اسمشو چی بزنم

    ۱ هفته پیش
  • Hani

    0

    برای منم همینطوری بود برنامه رو آپدیت کن درست میشه

    ۱ هفته پیش
  • حدیث

    0

    واقعا محشر بود

    ۱ هفته پیش
  • Hadis

    4

    ایماه ک با لوک قراربود بره سفر و داشت تو اتاقش با خواهرش حرف میزد پس چیشد ک رایان گرفتش

    ۲ هفته پیش
  • دریا

    0

    رمان فوق العاده زیبا و قشنگی بود از نظرم و اینکه مشتاقانه منتظر فصل دوم هستم کسی اسم فصل دوم رو میدونه یا اینکه کی قراره بیاد؟

    ۲ هفته پیش
  • ابرا

    7

    بهتره تا شوق خوانده نخوابیده فصل دومش رو هم بزارید باتشکر رمان عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • دریا

    1

    رمان جالبی بود و احساسات مختلف در هر موقعیتی خوب بیان شده بود.خسته نباشید میگم به نویسنده.موفق باشید☺️✨️

    ۲ هفته پیش
  • دریا

    1

    رمان جالبی بود و احساسات کاملا بیان شده بود. خسته نباشید میگم به نویسنده موفق باشید☺️✨️

    ۲ هفته پیش
  • محنا

    3

    چرا هرچی رمان جدید میاد فقط یک قسمتش میاد بقیه قسمتها نمیاد بالا لطفاً پیگیری کنید تا درست بشه ممنون

    ۳ هفته پیش
  • برا محنا

    0

    ببین از اول بزن روش یعنی دوباره رمان رو بگیر

    ۳ هفته پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    از قسمت رمان جدید چی داریم، رمان‌ها رو گرفتید؟

    ۲ هفته پیش
  • مایسا

    0

    واقعا عالی بود نویسنده خسته نباشی ❤️

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    واقعاً رمان خوبی بود بی صبرانه منتظر فصل دوم هستم ممنون نویسنده جون 💜💜💜💜

    ۲ هفته پیش
  • مائده

    0

    رمان قشنگی بود خسته نباشید میگم به نویسنده. همش ناراحت بودم از اینکه آخرش بد تموم بشه ولی با اومدن جلد دوم خیالم راحت شد😍🥲😂

    ۲ هفته پیش
  • سما

    2

    به نظرم خوب بود. ای کاش بیشتر با هم میدیدمشون. خوبه که جلد دوم داره. ای کاش زودتر گذاشته بشه چون اگر ازش بگذره مخاطب اشتیاقش رو برای خواندن از دست میده.

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    0

    عزیزم به زود تو برنامه قرار میگیره

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    0

    ممنون عزیزم و اینکه امیدوارم پایانش همونطور باشه که انتظار دارین😅

    ۲ هفته پیش
  • Booo

    0

    اسم جلد دوم چی هست و کی در برنامه قرار میگیره ؟

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    0

    با همون اسم خودش به زودی تو برنامه قرار مگیره

    ۲ هفته پیش
  • Homi

    0

    به این میگن ی رمان خوب ، دم نویسنده گرم بی صبرانه منتظر ادامه و جلد دوم هستم ؛ رمان باید مغز نویسنده رو درگیر کنه قلم قوی بود.

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    0

    مرسی عزیزم🥹🩷

    ۲ هفته پیش
  • لیا

    1

    خیلی رمان قشنگ و متفاوتی بود

    ۳ هفته پیش
  • دنیا

    1

    ممنون عزیزم🥹🩷

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!