دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ماویش اثر زهرا شاطررضا

رمان ماویش

  • زبان فارسی
  • 7.1K 👁
  • 39 ❤️
  • 73 💬

خلاصه رمان عاشقانه ماویش

لیلی از نوجوانی عاشق پسرعمویش ماهان بوده، اما مهاجرت اجباری ماهان همه چیز را ناگهان به هم می‌ریزد. لیلی بعد از مدتی تصمیم می‌گیرد این عشق را برای همیشه در خودش دفن کند و به زندگی بدون او عادت کند. اما درست در لحظه‌ای که فکر می‌کند همه‌چیز تمام شده و قلبش آرام گرفته، ماهان بدون مقدمه از سفر برمی‌گردد. خاکستر آن عشق قدیمی دوباره شعله می‌کشد و لیلی را میان آتش خاطرات و واقعیت تازه سرگردان می‌کند. برخورد دوبارهٔ این دو، گذشته و حال را چنان در هم می‌پیچد که دیگر نمی‌تواند مرز میان تصمیم عقلانی و احساس سرکوب‌شده را تشخیص بدهد. حالا لیلی میان یک عشق دوباره زنده‌شده و تصمیمی که زمانی به سختی گرفته بود، گرفتار آمده است...

قسمتی از متن رمان ماویش

سرم را کمی بالا آوردم و میخ چشمان عسلی‌اش شدم. این چشم‌ها حتی توی تاریکی شب هم میتوانست من را جذب خودش کند. دهانم را باز کردم حرفی بزنم ولی هیچ کلمه‌ای به ذهنم نرسید
- س... سلام
- سلام دختر عمو
- چرا نصف شبی همینطور تو خونه میچرخی؟
سرش را کمی نزدیک‌تر آورد
- چشم از این به بعد اجازه میگیرم بعد میچرخم تو خونه
خودم را جمع کردم و قدمی به عقب برداشتم. زیر لب ببخشیدی گفتم و خواستم رد بشوم که گفت:
- تو آسمونا دنبالت میگشتم تو یخچال پیدات کردم
با حرص جواب دادم
- اونی که ستاره سهیل شد تو بودی نه من
با حرص بیشتری حواسم از کنارش رد بشوم که ناخواسته پایش را لگد کردم. این را وقتی آخ بلندی گفت فهمیدم. دستم را بیشتر کشید، جوری که دیگر کامل توی حصار تنش بودم. کنار گوشم گفت:
- دلم رو له کردی کافی نبود که حالا پامم لگد میکنی ماویش
از ماویش گفتنش دلم به لرزه افتاد. با صدایی که از اتاق خانمجون آمد هردو سرجایمان میخکوب شدیم. همین یکی را نصف شبی کم داشتیم که خانمجون مچ ما دوتا را توی آشپزخانه توی بغل هم بگیرد.
از فرصت استفاده کردم و سریع خودم را به بالکن رساندم تا نفسی تازه کنم. دوبار نفس عمیق کشیدم و از قلب لعنتی‌ام خواستم آرام باشد.
هنوز ریتم نفس‌هایم منظم نشده بود که لیوان چایی‌ای جلویم گرفته شد. با تعجب به داخل لیوان نگاهی انداختم که ماهان جواب داد
- نترس زهر نیست، چاییه... راستی هنوزم قیافت هیچ
تغییری نکرده، مثل قدیمیای که بچه
نخیر ایشون دست بردار نبود، امشب تا صدای من را در نمی‌آورد ول نمیکرد. دوست داشتم داد بزنم " بچه عمته" ولی یادم اومد که عمه اون عمه من هم هست و بعد به یاد آوردم که ما اصلاً عمه نداریم.
به آلاچیق روبرویمان خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم.
- مگه تو اصلاً لیلی قدیما رو یادت هست؟
- آره خیلی خوب یادمه... تموم این سال‌ها با خیال این چشما زندگی کردم... ولی فکر کنم تو هیچی از من یادت نباشه
لجوجانه جواب دادم
- آره من فراموشت کردم
با شوخی دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:
- سلام من ماهانم
برای کم نیاوردن و به رسم ادب باهاش دست دادم و گفتم:
- منم لیلی‌ام
گرمای دستش من را به یاد نون بیار کباب ببر بازی کردن بچگی‌هایمان انداخت. به یاد روزی که دستم را گرفت و گفت:
- لیلی بخدا بخاطر کار بابام مجبوریم بریم ولی زود برمیگردیم
برای من زود یعنی چند ماه، یکسال یا نهایتاً سه سال. هر روز منتظرش بودم ولی نیامد. تب کردم ولی باز هم نیامد. تا پای مرگ رفتم ولی این مهاجرت لعنتی تمام نشد. از مرگ برگشتم، از عشق برگشتم. به خودم قول دادم از ماهانی که مرد رویاهایم بود، توی ذهنم دیو بسازم تا دلم دیگر جرات نکند سمتش برود.
خودم را جوری درگیر زندگی و درس کردم که ماهان به کل فراموشم شود ولی حالا روبرویم ایستاده بود و داشت خودش را معرفی میکرد.
کمی از چایی‌ام را مزه کردم و سعی کردم بدون لرزش صدایم بپرسم
- چند روز ایرانی پسر عمو؟
آه عمیقی کشید و گفت:
- شاید اینبار موندی بشم... من که اومدم به عهدم وفا کنم امیدوارم یار هم سر عهدش مونده باشه
خوب میدانستم منظورش از وفای به عهد چی بود ولی باید بهش نشان میدادم که خیلی دیر شده است.
حرفش را نشنیده گرفتم و خواستم به اتاق بروم که گفت:
- لیلی باید حرف بزنیم
سریع جواب دادم
- من حرفی ندارم باهات ماهان...
دستم را توی دستش گرفت و من به خودم تشر زدم" نه لیلی، سر قولت باید بمانی."
- لیلی لطفاً... من خیلی حرف باهات دارم، اندازه ده سال نبودن
دستم را از دستش درآوردم و نگاهم را چرخاندم
- ولی من نه حرفی دارم و نه مشتاق شنیدنم.
دلگیر نگاهم کرد، سرمو زیر انداختم و لیوان را به دستش دادم.
- من میرم بخوابم
خواستم در رو باز کنم که با شیطنت گفت:
- پس منم میام، تو اتاقت
و باز با شیطنت خندید. با حرصی که تمام این ده سال از او داشتم سمتش خیز برداشتم سینه به سینه‌اش شدم که باعث شد ناخودآگاه با دستش کمر را بگیرد.
-یعنی خارج بودن اینقدر روشن فکرت کرده؟
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- نمی‌دونم تو بگو
نمی‌دانم چیشد؟ ساعت ایستاد یا من غرق چشم‌های عسلیش شدم؟
با صدای بازشدن پنجره هر دو به خودمان آمدیم، مادرم با نگاهی تند نگاهم کرد و گفت:
- بیا تو سرده ، بزار پسر عموت هم بخوابه... روز رو ازتون گرفتن؟
سریع به اتاق برگشتم که مادرم مچ دست را گرفت و تشر گونه گفت:
-اون نمیام و اخم کردنات رو باور کنم یا اینکه بی حجاب نصف شب تو بغلشی رو؟
از چشم‌های مادرم خجالت کشیدم. شاید همین هم باعث دزدیدن نگاهم شد.
آروم دستم را از دست مادرم بیرون کشیدم و گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ماویش
  • ناهید

    1

    ☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️☹️

    ۱ هفته پیش
  • نرگس

    4

    سلام خیلی بی مزه بود اصلا این رمان نبود رمان بایدپایانش خوش باشه نه بی معنی والا پشیمون شدم ازخوندنش

    ۱ ماه پیش
  • یاسمین

    5

    نوبسنده عزیز همه چیز رمانت قبول ولی چرا انقد کوتاه چرا انقدر بی مفهوم کاری ندارم که دختره سریع پسره رو بخشید ولی چی شد دوشت خوب بود یا بد اصن عروسی کردن ؟ قلمت ضعیفه بنظرم بیشتر کار کن موقف باشی

    ۱ ماه پیش
  • Ayla

    3

    نویسنده جان خیلی ببخشید نمیخوام بی احترامی کنم ولی واقعا رمان چرتی بود لاقل یکم فرازو نشیب داشت ی گذشته یا آینده یکم جنگو جدال یکم غرور یعنی خیلی زود جمش کردی بعد ده سال لاقل تا شش ماه دختره ناز میکرد 😂🤦🏻

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه‌

    0

    زیبا و کوتاه خیلی زود تموم شد از گذشتش نگفت و از اینده هم زیاد نگفته اکر ادامه داشت خیلی خوب بود زود جمش کردی

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    1

    نویسنده جان یه ذره ادامه و فراز و نشیب بد نبود اگر اعمال میکردی

    ۲ ماه پیش
  • شیرین

    1

    داستان جمع و جوری بود ولی ترجیح میدادم بیشتر ازشون بنویسی

    ۲ ماه پیش
  • فندق

    3

    اسم این رمان بود ؟؟ یه ذره پیچش، یکم چالش، بابا این داستان کوتاهم نبود

    ۲ ماه پیش
  • طوبی

    2

    ساده و قشنگ بود ولی حیف که کوتاه بود

    ۲ ماه پیش
  • شیوا

    1

    موفق باشی نویسنده جونم. پر قدرت ادامه بده

    ۲ ماه پیش
  • مهتابم

    2

    دوست داشتنی بود چرا زود جمعش کردی؟

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه

    5

    سلام ببخشیدشما چطور میگین خوب بود اصلا ته نداشت دو پارت بیشتر نبود که

    ۲ ماه پیش
  • شکوفه

    1

    زودجمع جورش کردی نویسنده جان.خسته نباشی

    ۲ ماه پیش
  • باران

    1

    خسته نباشی نویسنده جون

    ۲ ماه پیش
  • ناهید

    0

    من بودم دختر به ماهان نمیدادم. یبار دخترم رو داغون کرده با رفتنش

    ۲ ماه پیش
  • اسما

    4

    چه خوب که مامانش با دلش راه اومد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!