دوست داشتی؟
رمان مهمانی به یاد ماندنی اثر معصومه ظرافتی

رمان مهمانی به یاد ماندنی

  • زبان فارسی
  • 67.9K 👁
  • 33 ❤️
  • 31 💬

خلاصه رمان مهمانی به یاد ماندنی

مادر و پدر ترانه بخاطر مشکلات خانوادگی از هم دیگه جدا میشن؛ بدون اینکه به فکر تنها فرزندشون باشن. ترانه بعد از جدایی پدر و مادرش یه شب همراه پدرش به مهمونیی میره که همه‌ی اتفاق‌های داستان از این مهمونی شروع میشه. آشنایی با آدم های جدید و مرموز!! قبولی در دانشگاه...

قسمتی از متن رمان مهمانی به یاد ماندنی

با تعجب گفتم:
جدا؟ نه نمی دونستم. کی برگشته؟
- چند روز پیش... منم نمی دونستم از فرهاد شنیدم.
- چه بی خبر. راستی ندا چی ؟ میخونه ؟
- اوه چه جورم. منو توی خریم که ول معطلیم.
فرهاد در رو باز کرد و اومد تو.
فرگل: اووو در زدنم بلند نیستی؟
فرهاد: بیاید ببینید چی دم در خونه پارکه.
فرگل: چی؟
- یه پورشه مشکی جیگر. یعنی هلو.
فرگل: یعنی مال کیه؟ کوفتش بشه.
- عع فرگل واسه چی کوفتم بشه؟
- تو رو نمیگم که .. منظورم...
یهو چشماش گرد شد.
- یعنی.. یعنی مال توئه؟
لبخند ژکوندی زدم و سرم و به معنای تایید تکون دادم.
فرهاد: تری مرگ فرهاد سوئیچش رو بده برم بهش سر بزنم بیام.
- تو کولمه برش دار.
فرگل: منم میام ببینم یه وقت جاش بد نباشه. زیر آفتاب پارکش نکرده باشی یه وقت.
بلند بلند خندیدم. کارها داشتند این دوقولوها ، تا رفتن بیرون منم رفتم پذیرایی و نشستم رو به روی تلویزیون. کنترل رو برداشتم و همینطور که تلویزیون رو روشن می کردم با صدای بلند گفتم:
عمه جون نمیای بشینی؟
عمه: چرا عمه دارم میام بچه ها کجا رفتن؟
- رفتن بیرون یه چرخی بزنن بیان.
عمه با سینی شربت اومد و نشست کنارم.
- وا تو رو اینجا ول کردن رفتن چرخ بزنن؟
لبخندی زدم و یکی از شربت ها رو برداشتم.
عمه: بابات چیکار می کنه ؟
- صبح تا شب کار خودش رو توی کارش خفه کرده زندگیش رو خلاصه کرده تو شرکتش اصلا یادش رفته زن و بچه داره.
- این حرف ها چیه عزیزم. حتما سرش شلوغه نمی تونه به همه کارها رسیدگی کنه.
- آره فکر کنم. به قدری شلوغ هست که بیخیال رفتن زنش شده. خیلی ریلکس می خوان از هم جدا بشن. اصلا گور بابای من کی به من اهمیت میده این وسط؟
بغضم رو قورت دادم و شربت رو سر کشیدم. هرچقدر می خوام فرار کنم نمی شه. هر دو ساکت نشسته بودیم و چیزی نمی گفتیم. مدت زیادی نگذشته بود که عمو علی ( شوهر عمه احترام) و بچه ها اومدن و ناهار و با شوخی و خنده خوردیم.
دم دم های غروب بود که نگار زنگ زد.
- سلام عاشق دلخسته.
- زهرمار.
- شماره حساب بده واریز کنم.
- چیو؟
- ارث باباتو. چیه باز پاچه می گیری؟
- نمی دونم چی بپوشم.
- یه گونی چیزی تنت کن دیگه. آخه کی به تو نگاه می کنه؟
- چی بپوشم؟
- من چه بدونم. فقط جون هرکی دوست داری اون مانتو خفاشیتو نپوش.
- عع چرا قشنگه که..
- نگـــــار.
- باشه بابا. کی میای؟
- یه ربع دیگه سر کوچه تونم.
- اوکی پس می بینمت.
کلا عاشق شده عقل از کله اش پریده. به فرگل که باز با گوشیش مشغول بود نگاه کردم. از 24 ساعت 23 ساعتش رو با اینترنت و این شبکه های اجتماعی مشغول بود.
- بیچاره دیوونه می شی ها. بسه دیگه. من دارم میرم. تو نمیای؟
فرگل: هوووم؟
- هووم و کوفت. میگم من دارم میرم.
همینطور که داشت با گوشی یه چیزی رو تایپ می کرد گفت:
- عع کجا ؟ شب بمون زنگ بزنیم بچه ها هم بیان.
- امشب با بیتا و نگار قراره رستوران گذاشتم. بمونه یه وقت دیگه. تو نمیای؟
- منم بخوام عمه جونت نمیزاره.
بلند شدم سرپا و کوله مو برداشتم.
- خب دیگه خدافظ.
- بیام تا دم در؟
- شما به گروه هات برس.
- یه روز تو رو هم می برم حالا ببین.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان مهمانی به یاد ماندنی

  • آریس

    0

    واقعا هرچی بگم کم گفتم از قشنگی رمان دختر برای اولین رمان خیلی قشنگ بود من نمیخوام زیاد از خودم تعریف کنم ولی من رمان خیلی خوندم و تو خیلی بیشتر از نویسندگانی که چند ساله توی این حوضه فعالیت میکنم بلد بودی یه رمان زیبا رو بنویسی🎀✨✨❤️

    ۱ ماه پیش
  • نازنین

    1

    خوب زن سالاری رو هر چقدر سرج کردم نیاورد .. گفت منتظر باشید😑

    ۳ ماه پیش
  • به شدت چرت همش مهمون

    2

    به شدت چرت همش مهمونی میرفتن انگار کار دیگه نداشتن

    ۹ ماه پیش
  • negin

    0

    واقعا قشنگ بود مرسی از رمان زیبا و دلنشین 💫

    ۱۰ ماه پیش
  • S..

    0

    سلام ، دنبال ی رمان میگردم ، داستانش راجع به ی دختر بود که پدر و مادرش از هم جدا شده بودن ، درگیر اعتیاد میشه، با پسر شوهر مادرش آشنا میشه که استادشم هست که بهش کمک میکنه و .......

    ۱ سال پیش
  • ناهید

    0

    سلام عزیزم خسته نباشید رمانتون جالب بود وآنچه که بعنوان ضعف نام بردید از نظر من نقاط قوت رمانتون بود وهمیشه همینطور بنویسید وحاسیه هارو پررنگ نکنید .موفق باشید .

    ۲ سال پیش
  • اسیه

    0

    خیلییییییی عالیییییی بود بازم از این رمان ها بفرستید❤😊

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    3

    به نظر من که خیلی مسخره بود نه هیجانی نه چیزی زرت و زرت مبرفتن مهمانی هیچ کاری نداشتن جز مهمانی رفتن

    ۳ سال پیش
  • سلطان غم

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۳ سال پیش
  • روژان

    0

    عالی بود واقعا مرسی

    ۳ سال پیش
  • رها

    0

    رمان خوبی بود لطفا رمان همه هستی من رو بزارید و رمان های ترسناک هم بیشتر بزارید

    ۳ سال پیش
  • چه زود شکست خوردم

    0

    خیلی عالیه بخونید پشیمون نمیشید خیلی خوبه

    ۴ سال پیش
  • lam_sheyda

    1

    کمی تا قسمتی چرررررت

    ۴ سال پیش
  • عطرین

    0

    واقعا قشنگ بود من که عاشقش شدم اگه نخونیش از دست داریش خیلی قشنگ بود خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تازه یه شخصیت که اسم منم داشت پیدا کردم😄

    ۵ سال پیش
  • عاشق رمان

    1

    بد بود اصن صحنه های عاشقانه نداشت مثلا بوسه ای چیزی....

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!