مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و چهارده :
افرا مأیوسانه روی صندلی نشست و با ناخن انگشت سبابه، به جان پوستهی نازک کنار شستش افتاد. طاها دلش طاقت نیاورد و نزدیک رفت. مقابلش روی زانوها نشست و دست دخترک را گرفت.
- قربونت برم، من صلاحت رو میخوام. بهخدا خانواده خیلی مهمه! منو ساغر نصف مصیبتی که کشیدیم از سر تنهایی بود. که حمایت خانواده پشتمون نبود.
صدای افرا از بغض میلرزید و گفت: مامانش که دیروز اومده بود، خیلی امیدوار شد
لطفا صبر کنید...

م
2عالی بود وغمگین ،ممنون که پایان خوش میزارین برای رماناتون،خوشهالمون میکنید،زندگی واقعی که برای ما جز سختی وبدبختی چیزی نداره ازپایان خوشم خبری نیست