مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و یک :
فرحان خسته از انتظار و التماس، خانهی طاها را ترک کرد. طاها پشت در اتاق ایستاد و گفت: افرا... درو باز کن، فرحان رفت. با من که مشکل نداری دختر خوب. باز کن درو واسهت آب آوردم.
کمی بعد، در آهسته باز شد. طاها وارد اتاق شد. دخترک روی تخت نشست و زانوهایش را بغل گرفت. طاها سرش را با تأسف تکان داد.
- این چه کاری بود آخه؟ بیچاره با هزار امید و آرزو از شهرستان تا اینجا اومده بود. میخواستم شب Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1عجب شیطونیه این طاها ،حیف جونیش بخاطر حسادت وطمع دیگران از بین رفت ،واسه افرا و فرحان خیلی خوشحالم ،حقشونه که خوشبخت بشن ممنونم نگار جون ♥️