پارت صد و یازده :

افرا که مشتاق بود هرچه زودتر به خانه برگردند تا ساغر اتاق‌خواب و تمام یادگاری‌ها را ببیند، بی‌درنگ قبول کرد و سمت ماشین راه افتاد. طاها این‌بار هیچ اصراری به فرحان و سمانه نکرد و راهشان را جدا کردند. افرا متوجه جو متشنج بین فرحان و طاها شده بود اما به روی خودش نیاورد و مقابل نگاه ساغر، فقط لبخند بر لب داشت.
***
ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. فضای سالن با نور کمی از آباژور روشن بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    عالی عالی خیلی ممنون نگار جونم😍😍چقدر طاها خوبه خیلی دوستش دارم 💋😍

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    بیچاره افرا فقط از سمانه حرف نخورده بود که اونم حسابی جبران کرد ،تمام فداکاریهاش بخاطر پسرش با حرفهاش برای من دود شد رفت هوا ممنونم نگار جون 🙏♥️💓💓

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    بعد سالها یه روز میخواستن خوش باشن که اونم به لطف سمانه نشد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️