لیست کلیه پارتهای رمان ماه در مه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 301
-
رمان ماه در مه - پارت 41
به دو همکار دیگرم که در اتاق بستری هستند، نگاهی میاندازم؛ میزان جراحت آنها کمتر است. در این چند روز مثل غریبهها با هم برخورد کردیم، گویا تا کنون همدیگر را نمیشناسیم. پرستار وارد اتاق میشود، همین که مشغول تزریق میشود؛ چشمانم را باز میکنم. بنده خدا شرمنده میگوید: - ببخشید بیدارت...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 42
نمیدانم چند روز از آمدنم به این بیمارستان میگذرد، در این چند روز احساس می کنم که از لحاظ بدنی وضعیت بهتری دارم. دکتر یاوری امروز دو نفر همراهم را مرخص کرد، اما من به علت اینکه هنوز تب دارم و احتمال اینکه عفونت هنوز رفع نشده باشد؛ باید چند روز دیگر بمانم. این بهترین فرصت برای سرکشی در ای...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 43
چند روز که میگذرد، حالم بهتر میشود. امروز قرار است با دکتر یاوری در مورد وضعیت خودم صحبت کنم. ماهی هنوز نیامده است، فکر نمیکنم قبل از رفتن موفق شوم که یکبار دیگر او را ببینم، حداقل بافتش را پس بدهم. شب اولی که در تب میسوختم، ناگهان با حضور کسی از میان کابوسهایم به بیرون کشیده شدم. ...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 44
چشمهایم را میبندم، تصویر لبخند پدرم در ذهنم جان میگیرد. از آخرین باری که پدر را دیدهام، چند ماهی میگذرد؛ عجیب دلتنگ پدرم هستم. یکی از اتفاقات جالبی که بعد از ورودم به ایران افتاد، دیدن احمد بود. احمد از لحاظ ظاهری درست شبیه جوانیهای پدر است. احمد اولین پسر از همسر ایرانی پدرم است. احم...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 45
احمد و من چند لحظهای چشم در چشم میشویم. هر چقدر من سرد و بی رحم او را نگاه میکنم، نگاه احمد انگار وجه دیگری از نگاه مهربان و گرم پدر است. نمیدانم چطور از نبود پدر بگویم که اشک دلتنگی از چشمانم سرازیر نشود. تاکنون جلوی کسی گریه نکردهام؛ پس تمام قدرتم را در صدایم میریزم: - حکومت پدر ...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 46
از صدای پچ پچ هایی که نمیدانم این وقت شب، چطور این طور بی ملاحظه جلوی در اتاق در حال انجام است؛ بیدار میشوم. چشمانم را برای لحظهای باز میکنم؛ برای اینکه سر از کارشان در بیاورم فوری چشمانم میبندم. دکتر یاوری به همراه همان همکار بی ادب ماهی در حال بگو مگو هستند. هنوز از محتوای حرفهایشان س...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 47
پرستار کمک میکند تا روی صندلی کنار ایستگاه پرستاری بشینم، خودش هم برای آوردن دکتر میرود. به محض اینکه تنها میشوم، داخل ایستگاه پرستاری میشوم تا مدارک را بررسی کنم. لیست اسامی بیماران را نمیتوانم پیدا کنم، احتمالا مکان دیگری را برای نگهداری از اسامی استفاده میکنند. وقت کم است چند برگه ر...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 48
دکتر یاوری به همراه یک پرستار برای معاینه وارد اتاق میشوند، بعد از انجام معاینات دستور مرخص شدن برایم صادر میشود. دکتر میرود و پرستار سرمم را باز میکند. پرستارکه فکر میکند من فارسی نمیفهمم، حرف خاصی نمیزند. کارش که تمام میشود، اتاق را ترک میکند. وسایل چندانی همراه ندارم، فقط مان...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 49
مسیر برگشت روی دور تند افتاده بود. با سرعتترین حالت ممکن در حال دور شدن از مادر و منیر بودم. جاده و زیباییهایش برایم مفهومی نداشتند. انگار ماهی هفت ساله شده بودم که روز اول مدرسه از مادرش جدا میشد. از همین الان دلم بنای ناسازگاری گذاشته بود؛ برای منی که جز این دونفر کسی را در زندگی ندا...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 50
دستانم را در هم گره میزنم، تمام اعتماد به نفس را در چشمانم میریزم و شمرده میگویم: - اگه دنبال جواب دلخواه هستین که دیگه فکر کردن نداره، اما... متاسفانه باید بگم جواب من مورد پسندتون نیست. با توجه به وضعیت خانوادهی من، بعد اتمام طرحم باید برگردم تهرون. دکتر یاوری خندهکنان میگوید: ...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 51
به محض اینکه احساس میکنم توان حرکت به پاهایم برگشته است، بدون هیچ حرف اضافهای از اتاق دکتر یاوری خارج میشوم و به سمت محل استراحت پزشکان میروم. درب را آهسته باز میکنم، به محض ورودم مژگان را میبینم که روی تخت دراز کشیده است. بدون حرف اضافه و یا حتی سلامی به طرف تخت خودم میروم. انگار کو...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 52
سعی میکنم حواسم را جمع کنم، با دقت و شمرده میگویم: - با تشکر از دکتر یاوری که این زمان رو در اختیار من قرار دادن. نگاهی به جمع میاندازم: - حرفهای اصلی رو که دکتر یاوری اشاره کردن، تنها چیزی که فکر میکنم لازمه بگم این هست که هر وقت احساس کردین نیاز به استراحت دارین حتما بگین، اینجا...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 53
پرستار مشتاقانه میگوید: - شما با بقیه دکترهایی که دیدم فرق دارین. کنجکاوم بدونم چی هست اون موضوع؟ لبخند کمرنگی میزنم: - لطف داری عزیزم. بنظر من مجروحان و زخمیها بیشتر از ناراحتی من، به تخصص من نیاز دارن. به تشخیص درست و عملکرد به موقع من، ناراحتی من دردی ازشون دوا نمیکنه. دیدن لحظا...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 54
نمیدانم با چه منطقی حرفهای مژگان را قبول کنم، باورش برایم بسیار مشکل است که دکتر یاوری این طور دروغ بگوید. بهترین کار این است که حرف را عوض کنم: - چه خبرا؟ مرخصی خوش گذشت؟ مژگان که گویا منتظر این سوال بوده، میگوید: - اگه قرار به خوش گذشتن باشه، فقط برای تو بوده نه من. بنظرت با...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 55
مژگان که بستر حرف زدن را مناسب میبیند، ادامه میدهد: - تا حالا شده از خودش بگه؟ از کارهاش؟ از هرچی غیر از کار؟ تا حالا مورد مشکوکی ازش دیدی؟ از حرفهای مژگان بوهای خوبی به مشام نمیرسد: - داری چی میگی؟ چه حرفی آخه؟ چیزی شده مژگان؟ به چیزی مشکوک شدی؟ مژگان که نمیخواهد من روی چیزی...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 56
ده روز از آمدنم میگذرد، جواب تکراریام به درخواست دکتر یاوری او را در موضع سکوت برده است. حرفهای مژگان مانند قبل ادامه دارد و هر دو سعی میکنیم که به روی خودمان نیاوریم که این فاصله هر روز بیشتر و بیشتر میشود. این مدت بیمارستان بسیار خلوت بود، اما از دیشب مدام مجروح برای مداوا میآورن...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 57
از ترس به سکسکه میافتم، تنها صدای موجود در اتاق بازجویی صدای سکسکههای من است. محمد همچنان در سنگر سکوت به سر میبرد و من از ترس بلایی که قرار است به سرم بیاید، جرات حرف زدن ندارم. نگاهی به اتاق بازجویی میاندازم، بلکه بر روی دیوارهای رنگ و رو رفته موردی پیدا کنم که ذهنم را مشغول کند. ...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 58
محمد میز را دور میزند، در حالیکه دو دستش را روی میز قرار داده است، سرش را به سمت جلو میآورد. نگاه پر اخمش رنگ شیطنت میگیرد: - الان این اشکهات از روی دلتنگیه یا از ترس بلاییه که میترسی سرت بیارم؟ تا من به خودم بیایم که مفهوم حرفش را در ذهنم معنا کنم، محمد محکم با دو دست بر روی میز می...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 59
نای تکان خوردن نداشتم اما ذهنم به شدت فعال شده است. درب اتاق باز میشود، حتما محمد است که وارد شده است یا بازجویی دیگر. - اگه پروسه غش کردنت تموم شده، بگو بریم سراغ ادامه حرفها. ملکه عذاب این روزها میداند خنجر را از کدام ناحیه بزند که دردش امان از روح و جانت ببرد. - میدونم به هوش...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 60
- من به فرمانده قرارگاه گفتم، وقتی در بیمارستان بستری بودم، خیلی کمک کردی. تموم اون اطلاعاتی که بهم دادی همه درست بودن. الان هم ازت کمک میخوام، همین. سرم را بالا میگیرم، به چشمهای پر از خشم محمد نگاه میکنم. جز مداوا کردن محمد در بیمارستان چه کمکی کرده بودم؟ چه اطلاعاتی را به محمد داده ب...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش